نو شعوبیه
 
همان گونه که آورده شد  نقار مذهبى، کمابیش و گه گاه، به رنگ و لعاب قومى نيز درآمده یا درآورده می‌شود و به تدريج در عصر جديد، ماهيتى ملى نيز به خود می‌گیرد یا چنین نمایش داده می‌شود و شواهد این ماهیت مجعول در زمانه‌ی ما  بروز و ظهوری پر رنگ پیدا نموده است .
آمیختن نقار مذهبى با رنگ و لعاب قومى، بستری نو برای ناهمسازگری مسلمانان گستراند.
پاره ای دعاوی در حوزه‌ی مباحث تقابل و تعامل ايران و ايرانيان با اسلام و عربان، خواسته ناخواسته، به تدریج جریانی را شکل داده است که می‌توان برآن نام "نوشعوبیه " یا "شعوبیه‌ی جدید" نهاد. این جریان به بخشی برجسته از ابزار ناهمساز‌گری یا واگرایی مسلمانان تبدیل گردیده است.   
 اشارت آمد که از جمله موضوعات بحث انگيز این حوزه‌ ، كه انگيزه‌هايي گوناگون و انگيخته‌هايي متنوع دارد، و روزانه بر دامنه‌هاي آن افزوده مي‌گردد، «هويت ايران اسلامي» و «ايراني مسلمان» است.  
در بطن همين موضوع ، موضوع ديگري نیز مي‌رويد؛ « اسلام ايراني » ، كه اين موضوع نيز جالب، بحث انگيز و پر زاويه است و همانند موضع رويشش-  «هويت ايران اسلامي» و «ايراني مسلمان» - ،  بسيار فربه تر از آن است كه در اين مجال جاي گيرد.
در این کتاب فقط به پرداخت هایی كوتاه به این موضوعات اكتفا گردیده است.
داستان سرايي‌هاي پاره‌اي از گزارش‌گران روايات فتوحات اسلامی، با هدف افتخار آفريني‌هاي قومي و قبيلگي، منطبق بر ذوق و سليقه‌ی جاهلي، چون" سيف بن عمر تميمي"[1] كه براي ازدياد هيجان در خوانندگان داستان‌هايشان، رود از خون به راه مي‌اندازند و يا آسياب از خون به گردش در مي‌آورند و يا از كشته پشته مي سازند و هم چنين اكاذيب و اغراض ادبيات شعوبي و پيرايه‌ها و حاشيه‌ها‌ي آن  نيز، خوراك رنگيني براي این جریان فراهم ساخته است.
پاره‌اي از اين اكاذيب، عليرغم آنكه چنان شاخ دار دروغ هايي است كه با كمترين جنبش در عقل، رسوايي آن پيدا ست، باز در اين و آن اثر قديم و جديد، مستند مي‌گردد.
نمونه‌اي از اين اباطيل بديهي البطلان، ادعاي فرمان خليفه دوم راشد، مبني بر گردن زدن ايرانياني است كه بيش از پنج وجب قد داشته اند - از ذميان و موالي - ؛ از قلم معاويه بن ابوسفيان در نامه‌اي خطاب به زياد بن ابيه - به چند نقل قول - :
«  ... ابن ابي معيط (: وليد بن عقبه) به من گفت كه تو به او گفته‌اي نامه‌ی عمر به ابوموسي اشعري را خوانده‌اي و گفته‌اي كه عمر براي ابوموسي اشعري ريسماني به طول پنج وجب فرستاده بود و به وي گفته بود: " ‌از عجم‌هاي مسلمان بصري پيرامونت دوري كن و هر كدام از موالي و عجم ها را ديدي كه قدش به پنج وجب رسيده گردنش را بزن".  ابو موسي در اين مورد با تو مشورت نمود و تو او را از اين كار بازداشتي و به او گفتي در اين باره با عمر گفتگو كند و او چنين كرد و تو با نامه‎اش نزد عمر رفتي و چون در آن زمان خود را از موالي مي‌پنداشتي و خيال مي‌كردي غلام زاده هستي از آنان طرفداري مي‌كردي و كوشيدي تا نظر عمر را عوض كني ، نزد عمر ماندي تا كه او را از نظرش برگرداندي، او را از پراكندگي مردم ترساندي كه از نظرش برگشت، به او گفتي :‌"‌ در حالي كه بني هاشم دشمن تو هستند چه اطميناني داري كه موالي و عجم‌هاي مسلمان نشورند و به علي نپيوندند كه با آنان عليه تو قيام كند و تو را از قدرت به زيرآورد"‌ و عمر از آن سياست دست برداشت. ...». [2]
 بي‌مايگيِ پيدا و بي‌نياز از كندوكاو اين حكايتِ مضحك، نمی‌بایست از توجه به  هدفمند بودن جعل آن و دیگر حکایات مانند آن بازمان دارد. جعالان این دست حکایات، ناهمسازگری مسلمانان و خواسته ناخواسته  نیز، نابودی اسلام را هدف داشته‌اند.
 
جالب آن است كه ابن سعد در الطبقات الكبير، از عمربن خطاب، چنين نقل مي كند:
قال عمر‌بن‌خطاب: « والله لئن جاءت الاعاجم بالاعمال يوم القيامه و جئنا بغير عمل فهم اولی بمحمد (ص) منّا يوم القيامه فلا ينظر رجل الی القرابه و يعمل لما عند الله فانّ من قصّر به عمله لا يسرع به نسبه » .[3]
عمر‌بن‌خطاب گفت : به خدا سوگند اگر عجم در عمل بر ما پیشی گیرند ، آن ها به پیامبر (ص) از ما اولی‌ترند ، زیرا هر کس عملش او را کفایت نکند ، نسبش او را سودی نخواهد بخشید.  
از ديگر سو، عمر بن خطاب، با توجه به گستردگي جبهه‌ی نبرد ، نگراني خود را از احتمال ، بي‌رفتاري ، نسبت به مغلوبين، به مجاهدين ابراز مي‌داشت:
« ‌چون هرمزان را نزد عمر آوردند عمر به نمايندگاني كه او را آورده بودند، گفت: شايد مسلمانان اهل ذمه را آزار مي‌دهند كه آنان پيمان شكني مي‌كنند. نمايندگان گفتند ما جز وفاي به عهد كار ديگري نكرده‌ايم، همو گفت پس علت اين پيمان شكني‌ها چيست؟ كسي پاسخ درستي نداد. احنف بن قيس گفت اي خليفه تو ما را از پيش روي به سوي شهرهاي ايران منع مي كني ، در حالي كه پادشاه ايرانيان ميان آنان است و تا هنگامي كه پادشاه داشته باشند با ما جنگ مي كنند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند واين پادشاهشان است كه آنان را تحريك مي كند، مگر اينكه اجازه دهي در شهرها و سرزمين هاي ايشان پيش روي كنيم و پادشاهي آنان را از ميان برداريم تا اميد ايرانيان قطع شود. عمر گفت:  به خدا سوگند درست گفتي. و گفتار احنف را پذيرفت و به مسلمانان دستور پيش روي به سوي شهرهاي ايران را داد».[4]
 
البته بديهي است كه در ميان موالي و ذميان ايراني و غير ايراني - كه مجوس، يهود، نصاري، مانوي، مزدكي و غيره، بودند يا ماندند- ، بودند افرادي كه در مسلماني صادق و صميمي نبودند - مانند پاره‌اي از خود فاتحان عرب -  و رعايت تكاليف اهل ذمه را نمي‌كردند. همان گونه كه در ميان عربان نيز بودند افرادي كه اداي حقوق مسلماني را نسبت به موالي و يا رعايت حقوق اهل ذمه را نمي‌كردند. همان گونه كه گاه نسبت به مسلمانان عرب و حتي خاندان پيامبر(ص) نكردند.
و در ميان اين مواليِ غير صادق و ذميان نا آرام، بودند افرادي كه بسته به توان و جايگاه خود، در صدد صدمه زدن به فاتحان و رمز فيروزي ايشان يعني اسلام برآمدند.
معمولا تكاپوهاي اين گروه، از سوي پاره‌اي مستشرقين، باستان ستايان و مذهب گرايان - شيعه ستيز و سني ستيز-  که جریان " نوشعوبیه " را شکل می‌دهند، برجسته نمايي شده است. و البته پيداست كه انگيخته‌ی اين پاره‌هاي گوناگون، عليرغم تغذيه از يكديگر، انگيزه‌هايي متفاوت دارد كه در اين مجال، جز به اشاره نمي توان بدان پرداخت:
 
-  برخي از مستشرقين در راستاي تامين سياست‌هاي استعماري دولت‌هاي متبوعشان، با هدف جعل هويتي جديد و جداي از هويت اسلامي  براي اقوام مسلمان، دست به تقويت و يا جعل شاخصه‌هاي تمدن و فرهنگ غير اسلامي اين اقوام زدند. امواج باستان گرايي توام با اسلام ستيزي در قرون 13 و 14 هجري ( 19 و 20 ميلادي )، در جهان اسلام، مولود همين تكاپوهاست.
 
-  پاره اي از انديشه گران - و فاقدان انديشه -  حاكم و محكوم جهان اسلام، در دوران معاصر، در موازات با غرب گرايي، براي طرد و انزواي اسلام ، و هم چنين كسب نوعي جديد از مشروعيت، باستان گرايي را ترويج نمودند. بديهي است كه در اين ميان، ستيزه‌هاي موالي غير صادق و ذميان نا آرام، با اسلام و حاملان آن، و هر گونه اسلام ستيزيِ پس از آن نيز، كه مي توانست خوراك تبليغات باستان ستايان که بسیاری از ایشان، سرداران جریان " نوشعوبیه "اند،‌گردد، عزيز انگاشته و برجسته نمايي شد. و چنانچه با بزرگ نمايي ساختگي نيز قابل عرضه نبود، جعل گرديد.
باستان گرايان را مي توان به دو گروه تقسيم نمود: باستان گرايان غير مذهبي(‌سكولار) و باستان گرايان مذهبي( اين دسته زير مجموعه‌ی گروه مذهب گرايان نيز مي باشند).
 
-  مذهب گرايان؛ نوعي از افراطيان سني و شيعي (سنيان شيعه ستيز و شيعيان سني ستيز )، نيز با انگيزه‌هايي متباين، در اين راه افتاده‌اند. سنيان شيعه ستيز با هدف مخدوش ساختن مشروعيت اسلامي تشيع و انتساب آن به توطئه گران اسلام ستيز از يهودان و مجوسان و زنديقان. و شيعيان سني ستيز با هدف متمايز ساختن هرچه بيشتر تشيع از ديگر مذاهب اسلامي و درآوردن آن به قالب ديني ملی یا دینی ايراني، با آلودن آن به باورها و اساطير باستاني ؛ باستان گرايان مذهبي ( همان گونه كه اشارت شد اين دسته زير مجموعه باستان گرايان نيز مي‌باشند) .
 
از سوی پاره‌ای از گروه های موصوف، نهضت شعوبیه  به عنوان نمادی برجسته از مقاومت ایرانیان در مقابل فاتحان عرب، و نوع افراطی آن در مقابل اسلام، مطرح می‌گردد.
 شعوبیه‌ی تاریخی ، واکنشی از سوی مسلمانان غیر عرب در  مقابل حمیّت عربی و تبعيض و  فضیلت فروشی و برتری جویی‌های قومی عربان، به شمار می‌آید.  این  نهضت ، نام خود را از قران کریم؛ آیه13 از سوره‌ی حجرات، وام گرفته است:
« يا ايها النّاس انّا خلقنكم من ذكر و انثي و جعلنكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عندالله اتقكم انّ الله عليمٌ خبيرٌ ».
بی رفتاری‌ها و بيدادگرى‌هاى مضاعف مادى و معنوى حاكميت اموى، نسبت به اتباع غيرعرب نظام خلافت، موجب پديدآيى  این نهضت گردید ( البته در كوران ناهمسازگرايى هاى قومى، قبيلگى، مذهبى و طبقاتى اين عصر، دوران حکومت عمر بن عبدالعزيز که در زمره‌ی بزرگترين رجال همسازگرا جاى مى‌گيرد، فترتی است مستثنی). ماهيت، فرآيند، عمق، عمر، عرصه‌ها، تأثيرات و بازتاب‌هاى نهضت شعوبيه توجه بسيارى از انديشمندان و پژوهشگران قديم و معاصر را به خود جلب نموده است. نهضت شعوبى در ابتدا به ظاهر جنبشى بود با مطالبات عدالت طلبانه در چارچوب آرمان‌هاى اسلامى در ميان مسلمانان ايرانى كه ديگر مسلمانان غیر عرب مانند نبطى‌ها، ترك‌ها، رومى‌ها، زنگى‌ها، حبشى‌ها، صقلبى‌ها  و... ،  نیز با آن همراهی یا هم‌دلی می‌کردند. و حتى اکثر مسلمانان عرب که از راه و رسم دولت اموى بيزار بودند، نيز با آن هم‌سویی داشتند. شعوبيه در اين مرحله به «اهل تسويه» موسوم است[5] اما اين نهضت در فرايند پيچيده‌ى خود به تدريج از مساوات طلبى به برترى جويى قومى استحاله يافت و در تجاوب به تفاخرات عربى و تحقير اعاجم به ويژه ايرانيان، به ستيز با عروبت پرداخت و اين ستيز از پيشينه، عادات و آداب عرب آغاز شد و تا حاكميت و حتى زبان عرب پيش رفت. شعوبيان را در اين مرحله «‌اهل‌تفضيل» مى‌خوانند[6]. اما جناح‌هايى از شعوبيه از اين مرحله نيز تجاوز كرده و با هر آنچه از عرب آمده بود و از آن جمله دين پيامبر عربى (ص)، يعنى اسلام، ستيزيدند. « شايد دشمنى آنان ناشى از تعصب باشد زيرا تمامى كسانى كه در اسلام شك برده‌اند از روى عقايد شعوبيه با اسلام دشمن شدند چرا كه هر كس از كسى متنفر باشد از آنچه هم كه بدان كس انتساب دارد، متنفر مى‌شود. از عرب متنفر هستند از جزيره العرب نيز بيزارند و با اين تنفر كه روز به روز شدت مى يابد از اسلام خارج مى‌شوند، زيرا دين اسلام به عرب منتسب است».[7]
مدعای فوق از "جاحظ"  ، اگرچه قابل تعميم نيست، اما عارى از حقيقت و فاقد مصداق نيز نمى‌باشد. عرصه‌هاى ستيز شعوبيه با حميّت عربى به ظاهر بسيار متنوع بود و از فرش تا عرش؛ از ميادين رزم تا محافل بزم و از شعر و تاريخ و موسيقى تا حديث و فقه و كلام، تمامى عرصه هاى فرهنگ را در برمى‌گرفت.
البته در ميزان تأثير و شعاع نفوذ نهضت شعوبيه در تاريخ اسلام مبالغه‌هاى بسیاری صورت گرفته است[8] تا جايى كه از قتل خليفه دوم راشد[9] و دست داشتن در شورش عليه خليفه سوم راشد و قتل وى[10] تا سقوط بغداد و قتل آخرين خليفه‌ی عباسى بغداد معتصم بالله[11] (656 هـ.ق) به شعوبيه نسبت داده مى شود.
بر دامنه‌ی این یاوه سرایی‌ها هر از گاهی افزوده می‌شود تا جایی که نوشعوبیان افسار گسیخته‌ی زمانه ی ما، حتی قتل چهارمین خلیفه‌ی راشد؛ امام علی (ع) را نیز در کارنامه‌ی افتخارات خود جای می‌دهند و در قصه‌های بی مایه و  پر عقده و مسخره‌ی ایشان ، قاتل وی از عبدالرحمن بن عمرو بن ملجم مرادی خارجی؛ از قبیله‌ی عربی بنی مراد، به  قهرمان و منتقمی ایرانی به نام  بهمن جادویه یا  جاذویه - جازویه - ی رامهرمزی تبدیل می گردد.[12]
گويى مانند ابو محمد مقريزى (متوفى841 هـ.ق) كه « منازعات خونين بين امويان و هاشميان و در واقع كل تاريخ  خلافت اسلامى پس از وفات پيامبر را المثناى كاملى از تاريخ بنى اسرائيل مى شمارد»[13]، تاريخ خلافت اسلامى عبارت است از مجموعه‌ى توطئه‌ها و ستيزهاى شعوبيه و عربان و بعدها تركان، عليه يكديگر.
لیکن برخلاف مدعای نخست اشاره شده ( جای دادن قتل خلیفه ی دوم راشد در کارنامه‌ی شعوبیه)، پاره‌اى از پژوهشگران قتل خليفه دوم را به اشرافيت عرب به رهبرى امويان نسبت مى‌دهند و بدين ترتيب در اين نظريه, فيروز ملقب به ابولؤلؤ، قاتل خليفه‌ى دوم از فدايى مجوسی یا نصرانی شعوبى، به عامل مزدور اموى تبديل مى‌گردد. [14]
و نیز برخلاف دومین مدعای اشاره شده (دست داشتن شعوبیه در شورش عليه خليفه سوم راشد و قتل وى)، مستفاد پاره اى از  منابع تاریخی[15] و  نظر برخی از پژوهشگران،  قتل خليفه‌ى سوم را بيش از هر چيز نتيجه‌ى توطئه‌ی بنى اميه به رهبرى معاويه بن ابوسفيان برآورد مى‌كند؛ « ... اساساً كشتن عثمان به دست خود بنى اميه بوده و بزرگان اصحاب پيغمبر (ص) معاويه را سبب اصلى قتل عثمان مى‌دانستند و معتقد بودند كه مؤاخذه و مطالبه‌ى خون عثمان بايد از او به عمل آيد و از او قصاص شود...». [16]
مشارکت شعوبیه در سقوط بغداد و قتل آخرين خليفه‌ی عباسى که شیخ اجل سعدی یکی از زیبا ترین مراثی فارسی را در باره‌ی آن سروده که مطلع آن است:
« آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
   بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین ... »،[17]
بیشتر به لطیفه ای بی لطف و خنک می‌ماند تا نظریه‌ای تاریخی. قطع نظر از بی‌مایگی  و بی‌ربطی مضحک این مدعا، بر فرض محالِ صحت آن، شعوبیه همدست  ویران‌گرترین هجوم بیگانگان به جهان اسلام و بالتخصیص ایران می‌گردد.
 و اما در خصوص آخرین و مسخره‌ترین مدعای یاد شده ( جای دادن قتل خلیفه‌ی چهارم راشد در کارنامه ی شعوبیه)، به همین اشارت اکتفا می‌گردد که بهمن جادویه که در اسم و القاب او اختلاف نظرهایی نیز هست، شخصیتی تاریخی است و فرمانده ی یگانه نبرد پیروز ساسانیان در مقابله با اسلامیان، یعنی نبرد "جسر" یا پل بود و چند سال بعد در نبرد تعیین کننده‌ی قادسیه به هلاکت رسید و به همان اندازه می‌تواند عبدالرحمن ابن ملجم مرادی خارجی  باشد که  می تواند ریچارد شیر دل بریتانیایی گردد.
به هر روی، اگرچه به اين مبالغه‌ها تمكين نمى توان كرد، ليكن نقش ويرانگر شعوبيه به ويژه آن هنگامى كه نقاب يكى از مذاهب اسلامى را بر چهره می‌زند، در آلودن ميراث فرهنگى مكتوب و شايد مهم تر از آن، ميراث فرهنگى شفاهى مسلمانان به پيرايه‌هاى ناهمسازگرايانه و نفرت‌زا را از نظر دور نمى‌بايست داشت. «شعوبيه دست به اخبار و احاديث و تواريخ هم بردند و آنچه راجع به مطاعن عرب و محاسن عجم بود بيرون آورده، منتشر ساختند. به علاوه، همان طور كه عرب‌ها احاديث و اخبار در فضيلت خود ساخته بودند شعوبيه نيز چيزها ساخته در  كتب تاريخ و حديث داخل كردند. اين مناظرات و مجادلات باعث ايجاد يك نهضت مهم علمى و ادبى و فكرى در فرق اسلامى گرديد، و چنانچه خاصيت اين نوع كشمكش‌هاست كه قرايح و اذهان به جوش و خروش افتد اما يك نتيجه‌ى عجيب پيدا كرد كه هنوز محقق دقيق را به حيرت مى‌اندازد و آن عبارت است از سلب اطمينان از قسمت مهمى از آثار تاريخى و ادبى و دينى كه به هيچ وجه از آن‌ها نتوان گذشت».[18]
اوج تكاپوي شعوبيه در عصر عباسي است. به نظر مي آيد كه خليفه- سلطان‌هاي  این دولت ایرانی- خراسانی ، در برهه‌هايي، خود در رونق فعاليت‌هاي فرهنگي نهضت شعوبيه نقش داشتند و قيل و قال‌هاي فضيلت شماران ايراني و عرب، در شمار سرگرمي‌ها و تفريحات دربار برخي از ايشان بود.
به هر رو، به نظر نمي‌آيد كه تفاخر‌ها و فخر فروشي‌ها و به رخ کشید‌ ها و فضيلت شماري‌هاي پاره‌اي از اهل كتاب و قلم، بيرون از دايره‌ی تنگ با سواداني كه دل به اين مباحث داشتند، در جوامع اسلامی زاد و رشد جریان شعوبیه، چندان نقش آفرين بوده و توجه توده‌هاي مردم از عرب و عجم را به خود جلب نموده باشد. «... بی گمان از آغاز خلافت عباسی برتری مسلمانان عرب بر غیر عرب به ابهام گرایی و بعدها جنبش روشنفکری مبالغه در امتیاز این دو گروه که به نام شعوبیه خوانده می شد چندان گسترده و عام نبود و بیشتر مختص باسوادان و دانشوران دستگاه خلافت در بغداد بود».[19] 
شايان ذكر است كه بسياري از باسوادان ايراني و عرب، چه در عهد اموي و چه در عهد عباسي، به هيچ روي در حوزه‌ی معركه‌گيري‌ها و معارك شعوبيه قرار نمي‌گيرند. گفتار مشهوری در قیاس میان ایرانیان و عرب ها که به سليمان بن عبدالملك؛ خليفه‌ی اموي نسبت داده می‌شود، مبنی بر شگفتی وی از بی نیازی ایرانیان به عرب‌ها در طول  حاکمیتی هزار ساله و نیاز  هر لحظه ی عرب ها  به ایرانیان در صد سال حکمرانی[20]
و یا ماجرای  تعريب ديوان ( نقل ديوان از فارسي به عربي) در زمان امارت حجاج بن یوسف ثقفی بر عراق، توسط ديوانيِ ایرانی؛ "صالح بن عبدالرحمن" (علي رغم ميل و منافع پاره‌اي از همكاران هم‌نژادش) ، در شمار مستندات بارز این مدعاست.[21]
از توده‌ی مردم، آناني كه در خلال درگيري معاش، فراغتي مي‌يافتند، آن را بيشتر خرج مجالس وعظ و ذكر مي‌نمودند، تا اقاويل شعوبي. و ميتوان‌گفت كه در آثار جديد، نهضت شعوبي بسيار رنگين‌تر و سنگين‌تر از آنچه في الواقع بود، عرضه مي‌گردد.
در واقع جنبش باستان‌ستايي و غرب‌گرايي توامان، كه گاه به اسلام ستيزي نيز فرو‌مي‌غلطد، و از نيمه‌ی عصر قاجار آغاز و با فراز و نشيب‌هايي تا امروز نيز تداوم دارد، یا به دیگر تعبیر، جریان "نوشعوبیه" ، بيشتر از شعوبيه تاريخي، برخوردار از خصيصه‌ها و تاثير‌گذاري‌هايي است كه براي شعوبيه‌ی عصر اموی و عصر عباسي، ارائه مي‌گردد. و به ديگر تعبير، "نوشعوبیه" بيشتر شعوبي است تا "شعوبيه‌ی تاريخي".
 
ريچارد فراي ؛ ایران شناس برجسته‌ی امریکایی، در اين باره به حق چنين مي‌نويسد:
شعوبیه« جنبشی بود ادبی و علمی در پایان سده دوم و سوم هجری که در میان انبوه مردم تاثیری نداشت، بلکه محدود بود به محافل دانشمندان در بغداد. در واقع شعوبیه با استناد به قران برابری غیر عرب و عرب را در اسلام اعلام داشتند. اما بعضی از ایرانیان مبالغه کردند و فارسیان را بر عرب برتری دادند. عدم امکان باز شناختن عربان و فارسیان در خلافت عباسی از آنجا نمودار می‌گردد که زمخشری نحوی نام آور غیر عرب ( متوفی در 538 / 1144 )که بازپسین کس در این مناظره است سخت به شعوبیه می‌تازد. بیرونی دانشمند بزرگ دوران غزنوی به ایران باستان می‌نازد ولی زبان عربی را ستایش می کند. طاهریان فرمان روایان خراسان که نخستین دودمانی بودند که بالاستقلال فرمان راندند پشتیبان بزرگ زبان عربی بودند. ناصر خسرو سخن سرای فارسی گوی و جهان‌گرد به فارسی گوید که عربان در شکوه بر ایرانیان پیشی گرفتند. ... بر کشیدن اهمیت این مناظره‌ی ادبی و علمی تا میزان پیکاری تقریباً جهانی میان دو فرهنگ و وابستگان آن ها در نظر نگارنده امری مبالغه آمیز می‌نماید».[22]
 
همان گونه که اشارت شد، نهضت شعوبی را می توان به سه مرحله تقسیم نمود:
 
1- اهل تسويه .
2- اهل تفضيل .
3- اهل كفر.
 
اهل تسويه، مسلمانان غیر عرب؛ ایرانیان و غیر ایرانیاني، بودند که با استناد به ارزش‌ها و هنجارهای اسلامی، تبعيض و  فضیلت فروشی و برتری جویی در میان پاره‌ای  عربان را محکوم می‌نمودند و ایشان رابه مساوات اسلامی فرا می‌خواندند. پرهیزکاران عرب نیز با اهل تسویه همدل و هم راه بودند. مومنین از عرب و ایرانی و نبطی و رومی و ترک و غیره، معاییر فضیلت و امتياز میان مسلمانان را طبق آموزه‌هاي قرآني؛ تقوی، دانش و جهاد، می‌دانستند. و این فضیلت‌ها معمولا افراد انساني را نسبت به یکدیگر امتیاز می‌بخشد و نه قومیت‌ها را. این شعر زیبای  قديم عربي، ترجمان همين مدعاست:
 
« لعمرک   ما   لانسان   الا    بدینه
فلا تترک التقوی اتکالاً علی النسب
 
فقد  رفع    الاسلام  سلمان  فارس
و قد  وضع  الشرک  الشریف ابالهب »[23]
 
به جان تو سوگند، ارزش آدمی جز به دینش نیست
پس با تکیه بر نسب، پارسایی را وامگذار
 
اسلام سلمان فارسی را برکشید
و شرک ابولهب شریف را فرو کشید
 
اهل تفضیل، كه به ظاهر بيشترين شعوبيه از ايشان بودند، و نهضت شعوبي به تكاپو هاي ايشان شناسانده مي‌شود، ايرانياني بودند از مسلمان و غير مسلمان، كه عليرغم مرجع اخذ عنوان شعوبيه؛ آيه‌ی 13 از سوره حجرات، كه اقوام را به هم‌گرايي مي‌خواند، برتري ايرانيان را بر تازيان تبليغ مي‌كردند و براي اين مدعا، از رطب و يابس، سند و مدرك تدارك مي‌ديدند . جالب آنكه آيه‌ی 13 از سوره حجرات نيز در شمار مستندات اين مدعا درآمد. شعوبيه اهل تفضيل ادعا مي داشتند كه مقدم آورده شدن " شعوب" بر " قبائل" در اين آيه، گوياي تفضيل ايرانيان بر تازيان است!.
 
اهل كفر، شعوبيه اي بودند كه به ظاهر، در بيزاري از حاملان اسلام توقف ننمودند و نفرت را به محموله‌ی ايشان؛ يعني اسلام، نيز تعميم دادند. « ‌اندك اندك  نه همان قوم عرب بلكه هر چيز ديگر را نيز از زبان و آيين و اعتقاد كه منسوب به عرب بود، تحقير كردند و مخالفت با دعوي هاي عرب را بهانه كردند تا با دعوي هاي قرآن و اسلام نيز مخالفت كنند درين مشاجره ازحد اعتدال به كلي خارج شدند». [24]
 
اين مرحله جايگاه طبيعي امتداد مرحله‌ی دوم شعوبيه مي‌باشد. جالب آن است كه بسياري از تكاپوهاي انديشه‌اي و بازويي كه به اهل اين مرحله از شعوبيه منسوب گرديده است، از افراد و گروه‌هايي سر زده است كه آبشخورهاي ايشان در ايران باستان نيز محكوم و مطرود بود و پيش و پس از ورود اسلام به ايران، نزد ايرانيان زرتشتي درست كيش، متهم و منفور بودند؛ مانند مانويان و مزدكيان ، كه در مجموع، كمابيش در دوران اسلامي ، اهل زندقه خوانده مي‌شدند.
 
آورده شد كه"نوشعوبیه" از "شعوبيه‌ی تاريخي" شعوبی‌تر است. در پاره اي از آثار معاصر كه مي‌توان آن را در شمار آثار "شعوبيه‌ی جديد" يا " نو شعوبيه " خواند، در راستاي برجسته نمايي آنچه مقاومت ملي ايرانيان در برابر تازيان خوانده مي‌شود، گاه كارنامه‌اي از  اعمال برخي شعوبيان، يا قهرمانان نهضت شعوبي ارائه مي‌گردد، كه سخت  اسف انگيز و شعور  ستيز و بالخصوص براي ايران و ايراني وهن آور است. نمونه هايي ازاين دست نوشتارها، در ذيل آورده مي شود- و قسمت هايي از آن  به اندازه اي موهون است كه فرو گذارده مي‌گردد - :
 
« موالي با صدا و صورت دل رباي خود بسياري را به پاي خويش افكندند. ضربه‌هاي شهواني غنا كمتر از لرزه‌هاي هجا نبود. و اين ها همه واكنش غيظ و كينه‌اي بود كه موالي و اعاجم از اعراب در دل داشتند. تنها آن بخش از موالي كه به اسلام و قرآن پناه بردند توانستند خشم و كينه‌ی خويش را از اعراب از دل بشويند و يا تسكين دهند. اما اكثريت موالي براي گرفتن انتقام از هر زمينه و فرصتي بهره گرفتند ... . غنا در خدمت جبهه‌ی سياسي بود: بسياري از اشراف متعصب و متكبرعرب، مغلوب صورت و صدا و ... موالي امرد شدند حنين حبري از موالي امردي بود... . او لباس اشراف ايراني عهد ساساني را مي‌پوشيد و مي‌خواند و مي‌نواخت و ... . همو بود كه مردم مدينه در استقبال از او فرسنگ‌ها راه آمدند و در كنسرت او سقف خانه‌ها  از كثرت  ازدحام آدميان برسر حاضران خراب شد ... .  ابن عايشه مولاي امرد ديگري بود كه صدايش شور شهوت را در بلاد عرب برانگيخت و مرزهاي شريعت را شكست و به كانون زندگي زاهدانه‌ی متشرعان عرب راه يافت و آن چنان ... كه هشام بن عبدالملك را سخت نگران ابهت عربي ساخت. گويند او بسياري از مدعيان تقوي و تقدس را پريشان ساخت و ... »[25].
 
نمونه اي بارز از شعور آزاري و معرفت ستیزی آثار و دعاوي نو شعوبيان، كه در تبليغات شعوبي به عنوان شاهدي برجسته و تحسين برانگيز بر تكاپوهاي فرهنگي شعوبيان عصر عباسي آورده مي گردد سروده ی ذيل است:
 
« انا ابن الاكارم  من نسل جم  
   و حائز  ارث  ملوك   العجم  
 
فقل  لبني   هاشم  اجمعين 
هلمّوا  الي الخلع  قبل النّدم
 
فعودوا  الي  ارضكم  بالحجاز 
لاكل  الضّياب و رعي  الغنم ».[26]
 
من فرزند بزرگان از نسل جمشيدم
صاحب وارث پادشاهان عجم هستم
 
به هاشميان همگي‌شان بگو كه
پيش از پشيماني، خودتان از قدرت دست برداريد
 
و به سرزمين‌تان جزيره ‌العرب بازگرديد
براي خوردن سوسمار و چراندن گوسفند.
 
سرآينده‌ی ابيات فوق الذكر، " ابراهيم بن‌ ممشاد" ، مشهور به "ابو اسحاق متوكلي" است. از مسلمان زادگان روستاي "جي" از توابع سيحان اصفهان ، كاتب اديب و يار خلوت و جلوت خليفه‌ی بدنام، متوكل عباسي ( 232 –  247 هجري ). صميميت و محرميت او با اين خليفه‌ی بيدادگر عباسي تا بدانجا بود كه به "متوكلي" ملقب شد. پس از مرگ متوكل، اندكي نزد اولاد او بماند و چون اقبال نديد، رهايشان ساخت. در دوره‌ی معتمد عباسي به صفاريان پيوست و در خدمت يعقوب ليث درآمد. محسود فرماندهان زابلي قرار گرفت و نهايت مورد خشم يعقوب. و به تهمت ارتباط پنهاني با خليفه‌ی وقت عباسی كشته شد. ابيات مذكور، قصيده‌اي است در تفاخر قومي بر عرب،  از زبان مخدوم سيستاني خود، به وارثين مخدوم عباسي خويش، كه چون متوكل قدر او را ندانستند.[27]
بنابراين، اين سروده، چنانچه در كنار سراينده اش بيايد، بيشتر شاهدي مي تواند بود بر بي‌مايگي دعوت شعوبي و فرو‌مايگي بسياري از داعيان قدیم و جدید  آن .
 
شاهنامه ی حكيم ابوالقاسم فردوسي، از ديگر آثاري است كه  در شمار مهم‌ترين تكاپوهاي فرهنگي شعوبيه آورده مي‌گردد. و پاره اي ازاشعار آن، هم چون اذكاري آئيني، به كرات مستند نوشعوبيه قرار مي‌گيرد. از مشهورترين اين دست اشعار، بخش‌هايي از نامه‌اي است كه رستم فرخ زاد؛ فرمانده‌ی سپاه ايران ساساني در نبرد سرنوشت ساز قادسيه، به روایت حکیم طوس، به برادر مي‌نگارد :
 
« ... يكي نامه سوي برادر به درد
نبشت و سخن ها همه ياد كرد ... » ،[28]
 
و یا ابیاتی از نامه‌ی نامبرده به سعد وقاص فرمانده‌ی سپاه مسلمانان در نبرد قادسیه، به روایت شاهنامه‌ی فردوسی :
 
« ... زشير شتر خوردن و سوسمار                               
عرب را به جايي رسيده است كار
 
كه تخت عجم را كند آرزوی                             
تفو باد بر چرخ گردان تفوي
 
شما را به ديده درون شرم نيست                        
ز راه خرد مهر و آزرم نيست
 
بدين چهر و اين مهر و اين رأي و خوي                
همي تاج و تخت آيدت آرزوي ... »[29]
 
این سروده‌ها  و پاره‌اي ديگر از اشعار شاهنامه ، آشکارا  لبريز از باستان‌ستاييِ به اصطلاح شعوبيه‌ی اهل تفضيل است. و گاه حتي در آن، به وضوح رگه‌هاي ناخشنودي سراینده اش را از اهل زمانه‌اش مي توان يافت، اگر چه از زبان رستم فرخزاد و دیگران.  
پاره ای ابیات و عبارات نیز در توصیف غیر ایرانیان یا انیرانیان و فی ما نحن فیه، تازیان، که در این برهه از تاریخ که شاهنامه بدان می پردازد، فاتحان مسلمان‌اند، از اندازه بیرون می‌رود و به حمیّت جاهلی باستان‌گرایی ایرانی فرو می غلطد و گویای باوری  تعصب آلوده  به خود شیفتگی یا به تعبیر فرنگی  "نارسیسیسم"[30]  قومی و گونه‌ای میهن‌پرستی افراطی و ستیزه‌جو و به تعبیر فرنگی "شوونیسم "[31]می‌باشد.
برای نمونه در « نامه‌ی یزدگرد به مرزبان طوس» ، مسلمانان فاتح  چنین توصیف می‌گردند:
 
«... از ین مارخوار اهرمن چهرگان
    ز دانایی و شرم بی بهرگان
 
نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد
همی داد خواهند گیتی به باد
 
چنین ست پرگار چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزند
 
از ین زاغ ساران بی آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ ...». [32]
 
جالب آن است که در سروده‌های پایانی شاهنامه، سرنوشت غم انگیز  یزدگرد سوم؛ آخرین پادشاه ساسانی  را  بد سگالی‌ها و ناجوانمردی‌های ایرانیانی چون "ماهوی‌سوری" مرزبان مرو؛  «.. ماهوی سوری کنارنگ مرو» و "خسروی آسیابان" ؛ « فرومایه‌ای بود خسرو به نام»، رقم می‌زنند و نه تازیان ( به مانند سرنوشت غم انگیز داریوش سوم؛ ، آخرین پادشاه هخامنشی که به روایت منابع تاریخی، بد سگالی‌ها و ناجوانمردی‌های تنی چند از نزدیکان و فرماندهان ایرانی، آن را رقم زدند و نه یونانیان). 
 
البته شایان ذکر است که پاره‌ای از این دست ابیات گزنده، در نسخه‌های دیگری از شاهنامه یافت نمی‌شود و یا به دیگر صورت و با تلخی کمتری آورده شده است.[33] برخی نیز بر این باورند که این دست ابیات  زهر آگین از حکیم طوس نیست و بعدها به شاهنامه اضافه گردیده است که در صورت صحت این مدعا ، بی‌تردید توسط شعوبیه‌ی قدیم  یا جدید  انجام گرفته است. 
 لیکن به هر رو  بر خلاف اميال نوشعوبيه، شاهنامه‌ی حکیم طوس،  منحصر به  سروده های باستان‌ستا  نيست و در آن ،  علاوه بر سروده‌های فراوان با معاني بلند، كه بسیاری از آن معانی، بی گمان برگرفته از آموزه‌های اسلامی است ، اشعاري نيز در ستايش اسلام و نعت رسول الله (ص) و خاندان پاك نهاد(ع) و ياران پاك باز ايشان، بر پیشانی این اثر جاودان، جای گرفته است.
شعوبیه‌ی جدید نیز  ادعا دارند این دست ابیات از حکیم طوس نیست و بعدها بر شاهنامه فزوده شده و یا شاعر از بیم و رعایت عرف زمانه‌اش به ناچار اشعاری از این دست را در شاهنامه آورده است.
 
جالب آنكه، نوشعوبيان كه خواسته نا خواسته، ديگر مفاخر شعر و ادب و دانش و انديشه‌ی ايران اسلامي را نيز  بزرگ مي‌شمارند، از پرداختن به انبوه نشانه‌هاي هم‌گرايي اسلامي و تعلق به امت و نه قوميت، در آثار ايشان پرهيز شديد مي‌نمايند. و در رويارويي ناگزير با اين حقايق، دست به تاويلاتي بي‌بنياد مي‌زنند و گاه نابخردانِ ايشان، به انكار و اهانت به اين مفاخر دست ‌مي‌يازند.
 
در ذيل بريده‌هايي از آثار‌ی باستان‌ستا آورده مي‌شود كه در بسياري احيان، آكنده از عرب ستيزي و اسلام ستيزي توامان است. آثاری که می‌توان غالب آن را  ادبیات شعوبيه‌ی جديد یا " نوشعوبیه"‌، شمار کرد.
 
« حیف به تو ایران! کو آن شوکت، کو آن قدرت، کو آن سعادت، عرب‌های برهنه و گرسنه یک هزار و دویست و هشتاد سال است که تو را بدبخت کرده‌اند، زمین تو خراب و اهل تو نادان و از سیویلیزاسیون جهان بی‌خبر و از نعمت آزادی محروم و پادشاه تو دیسپورت است».[34]
 
«عرب‌های برهنه و گرسنه تمدن ایران را ویران ساختند و سعادت اهل ایران را این راه زنان بر باد دادند و مشتی خیالات جفنگ و عقاید پوچ به ارمغان آوردند».[35]
 
 
«با قطع رابطه از عرب امپراطوری ایران قبل از اسلام را احیاء و علم ساسانیان را برافرازید و با تبدیلِ کلمه‌ی جواب به پاسخ، انتقام از سعد بن وقاص بگیرند » -  در راستاي سياست سره نویسی و پالایش زبان فارسی از عربی در عهد پهلوی اول -.[36]
 
« بست عرب دست عجم را به پشت
هر  چه توانست  از  آن  قوم کشت
 
...گر چه عرب زد چو  حرامی به ما
داد   یکی   دین   گرامی   به   ما
 
... نصف  زبان  را  عرب از بین برد
نیم   دگر   لهجه   ترکان   سپرد ».[37]
 
 
« زرتشت  کلید   رستگاری
بسپرد به دست هریک از ما
 
...راهی  نبود به جز اشویی
در گیتی  پر ز شور و غوغا
 
زینهار   مپوی   راه    دیگر
هشدار هم از سراب و صحرا».[38]
 
 
« تو  ای  مرز  آباد  ساسانیان
چه پیش آمدت کز فرو مایگان
 
سران و    بزرگان  و  فرزانگان
کشیده  به   زنجیر  اهریمنان ».[39]
 
 
«  عرب آمد و  نام ما ننگ شد
در آغوش تو جای ما تنگ شد ».[40]
 
 
 
 

 
[1] - به شیوه‌ی نمونه رجوع  شود به سید مرتضی عسگری، عبدالله بن سبا و دیگر افسانه های تاریخی، 3 ج (در یک مجلد)، ترجمه‌ی سید احمد فهری زنجانی، محمد صادق نجفی و هاشم هریسی، تهران:  مجمع علمی اسلامی، 1365.
[2] - محمودرضا افتخار زاده، تاريخ سياسي صدر اسلام - اسناد سري و ممنوعه نهضت اسلام - (ترجمه و تدوین اثر منسوب به  سليم ‌بن‌قيس ‌هلالي، موسوم به " اسرار آل محمد"‌)، قم: رسالت قلم،1377، صص327 – 328.
[3] - محمد بن سعد ( ابن سعد) ، الطبقات الکبری ، تقدیم احسان عباسی، ، بیروت: دارصادر، 1405 هق. / 1985. م.  ، الجزء الثالت،  (ج 3)، ص 296.
[4] - حسين قراچانلو، تاريخ اسلام، تهران: دانشگاه پيام نور، 1378 ج2، صص 45 – 46.
[5] - رجوع شود به غلام رضا انصاف پور، همان، صص 52 - 53 و ابوالفضل نبئى ، نهضت هاى سياسى مذهبى در تاريخ ايران(از صدر اسلام تا عصر صفوى)، مشهد، انتشارات دانشگاه فردوسى مشهد، ،1376 ص 74.
[6] - رجوع شود به غلام رضا انصاف پور،همان،ص 54 و ابوالفضل نبئى ، همان جا.
[7] - جاحظ،كتاب الحيوان، ج 7،ص 68. به نقل از غلامرضا انصاف پور،همان،ص 58.
[8] - به عنوان نمونه رجوع شود به محمود رضا افتخارزاده،  بررسى انتقادى نهضت هاى ملى - تاريخى ايران ، شعوبيه ناسيوناليسم ايرانى.
[9] - رجوع شود به محمود رضا افتخارزاده،همان، صص 114 - 120. و غلام رضا انصاف پور،همان، ص 52.
[10] - رجوع شود به محمود رضا افتخارزاده،همان، ص 120.
[11] - رجوع شود به غلام رضا انصاف پور،همان،ص 55.
[12] - در صورت تمایل به آگاهی از میزان شگفتی برانگیز رذالت و جهالت توامان ، رجوع شود به پایگاه‌ها و تارنماهای متعدد اینترنتی نوشعوبیه‌ی افسار گسیخته. این اباطیل در سامانه‌های جستجوگر دنیای مجازی، با نام هایی چون "بهمن جادویه"، دسترس می‌گردند.
[13]- حميد عنايت، انديشه سياسى در اسلام معاصر، ،ص 52.
[14] - رجوع شود به سيد جعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام تا پايان امويان، تهران:  مركز نشر دانشگاهى، 1370، صص 129 - 130.
[15] - برای نمونه : « و أخرج عن أبى الطفيل عامر بن واثله الصحابى أنه دخل على معاويه فقال له معاويه :ألست من قَتَلَة عثمان؟ قال: لا، ولكنى ممن حضره فلم ينصره. قال: و ما منعك من نصره؟ قال: لم تنصره المهاجرون و الأنصار. فقال معاويه : أما لقد كان حقه واجباً عليهم أن ينصروه. قال: فما منعك يا اميرالمؤمنين من نصره و معك أهل الشام؟ فقال معاويه : أما طلبى بدمه نصره له؟ فضحك أبوالطفيل ثم قال: أنت و عثمان كما قال الشاعر:
لا ألفينك بعد الموت تَنْدُبُنى    و فى حياتى مازوَّدتنى زاداً.» ، جلال الدين السيوطى ، همان ،ص 200.
[16] - محمد تقى شريعتى مزينانى و... ، خلافت و  و لايت از نظر قرآن و سنت، تهران: انتشارات حسينيه ارشاد، 1349، ص 121.
[17] - مصلح بن عبدالله سعدى، كليات سعدى. به اهتمام محمد على فروغى، تهران: انتشارات اميركبير، 1365، صص 764 - 765.
[18] - ابوالفضل نبئى،همان،ص 78.
[19] - ریچارد فرای، همان،ص 121.
[20] - رجوع شود به زرين كوب، دو قرن سكوت، ص 74.
[21] - رجوع شود به مرتضی مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، تهران: انتشارات صدرا، 1378، صص 330 -331  و زرين كوب، دو قرن سكوت، ص 98 - 100  و رجوع شود به پی . ام . هولت، ان. ک . س . لمبتون و برنارد لوئیس،  تاريخ اسلام كمبريج ،  ترجمه ی تیمور قادری ، تهران: انتشارات امیر کبیر، 1382، ج1 ( ظهورو سلطه اعراب) ، ص 144.
[22] - ریچارد فرای، همان، ص 138.
[23] - به تحقیق معلوم نیست که سراینده‌ی این شعر  که با اندک تفاوت هایی در آثاری مختلف آورده شده ،از کیست. در برخی از آثار به امام علی بن ابی طالب (ع) نسبت داده شده است و در آثاری دیگر، به صاحب بن عباد؛ وزیر داشمند و ادیب و شاعر ایرانی بوییان و در آثاری دیگر به شاعری گمنام از مردمان ری و به دیگرانی در دیگر آثار . آوردن مستندات این انتساب های گوناگون و مفصل در اینجا، به نظر بیهوده آمد.
[24] - عبدالحسن زرين كوب، دوقرن سکوت ، ص 269-270 .
[25] - محمود رضا افتخارزاده، بررسى انتقادى نهضت هاى ملى - تاريخى ايران،  شعوبيه ناسيوناليسم ايرانى،  ص 275. 
[26] - رجوع شود به محمود رضا افتخارزاده، همان،  ص 178 و احمد امین، ضحی الاسلام، طبع مصر، لجنه التالیف و الترجمه و النشر 1351 ( جزء اول) ، به نقل از عبدالحسین زرین کوب، همان، ص 271 و همو ، تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 386. لازم به ذکر می داند که یادآور گردد، دانشمند گران مایه، شادروان استاد دکتر عبدالحسین زرین کوب، بر هر آن چه در اثر مشهور خود "دو قرن سکوت"  ( و شاید پاره ای از دیگر آثار خود ) بیآورده بود، باقی نماند و عدول از بسیاری از دعاوی این کتاب را از مقدمه بر چاپ دوم آن در فروردین ماه سال 1336 اعلام داشت : «... نمی‌دانم از خامی یا تعصب، نتوانسته بودم به عیب و گناه و شکست ایران به درست اعتراف کنم. در آن روزگاران، چنان روح من از شور و حماسه لبریز بود که هر چه پاک و حق و مینوی بود از آن ایران می‌دانستم و هر چه را از آن ایران – ایران باستان – نبود زشت و پست و نادرست می‌شمردم». اوج تغییر و تکمیل پاره‌ای از  آرای مرحوم استاد زرین کوب در این حوزه را می توان در اثر ارزشمند و جاودان وی؛ "کارنامه‌ی اسلام" دریافت. به هر روی روشن می بایست بود که استناد  به این یا آن اثر، به هیچ روی الزاماً به معنای ماندگاری هماره‌ی تمامی مولفین این آثار بر جمله‌ی آرای این آثار نیست.
[27] - رجوع شود به محمود رضا افتخارزاده، بررسى انتقادى نهضت هاى ملى - تاريخى ايران،  شعوبيه ناسيوناليسم ايرانى،  صص 177 - 178 .
[28] - ابوالقاسم، فردوسی (حکیم) : شاهنامه ، به کوشش (سید) محمد دبیر سیاقی ، تهران: موسسه ی مطبوعاتی علمی، 1344، ج 5، ص2559
[29] - . همان، ص 2564.
[30] -  Narcissism 
[31] -Chauvinisme 
[32] - همان، صص 2574 - 2575.
[33] - برای نمونه رجوع شود به ابوالقاسم، فردوسی (حکیم) : شاهنامه‌ی فردوسی ، مصحح: مصطفی سیفی کار جیحونی ( تصحیح انتقادی، مقدمه‌ی تحلیلی، نکته های نو یافته)، اصفهان: انتشارات شاهنامه پژوهی ، 1379.ج 4 ، صص2200 – 2201 (نامه‌ی رستم به سعد وقاص).
[34] - میرزا فتحعلی آخوند زاده، كمال الدوله، بي جا ، بي نا ، بي تا ، ص 21، به نقل از رضا بیگدلو، باستان گرایی در تاریخ معاصر ایران ، تهران: نشر مرکز ، 1380 ، صص 44 – 45.
[35] - فریدون آدمیت، اندیشه های ميرزا فتحعلي خان آخوند زاده، تهران: انتشارات خوارزمي، 1349، ص 123.
[36] - ایرج افشار، نامه های لندن ( از دوران سفارت تقی زاده در لندن ) ، تهران: انتشارات فرزان روز، 1375،ص 192 .
[37] - ملك الشعراء بهار، چهار خطابه از بهار در ستايش پهلوي، يغما،س 8، ش 1، فروردين 1341، ص 9 ، به نقل از رضا بیگدلو ، همان، صص 167 - 168  .
[38] - علی اصغر مصطفوی،زمان و زندگی استاد پور داوود،ناشر مولف، بی جا، 1372 ص 90، به نقل ازرضا بیگدلو، همان، ص 197.
[39] - ابراهیم پورداوود، ایرانشاه، ( تاریخچه مهاجرت زرتشتیان به هندوستان ) ، بی نا، بمبئی، 192،ص 2 ، به نقل از رضا بیگدلو ، همان ، ص 199.
[40] - همان، ص 3 ، به نقل از همان، ص 199. در خصوص جریانی كه شعوبيه جديد یا نوشعوبیه خوانده شد، رجوع شود به نجاح عطاء الطائی، سیر اندیشه ملی گرایی از دیدگاه اسلام و تاریخ، ترجمه عقیقی بخشایشی، تهران:  مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، 1369. و رضا بیگدلو، همان.  و جویا بلوندل سعد، سیر عرب ستیزی در ادبیات معاصر ایران، ترجمه‌ی فرناز حائری، تهران: نشر کارنگ، 1382.