آه استانبول

 

 آه استانبول

------------

تقديم به عزيز يگانه ؛ استاد صلاح الدين ع.

 

آه استانبول ،

تو زيباترين " شعر شهر " جهاني

دل انگيز ترين غزل مغازله يِ تمدن ها

" جهان شهري " بنا نهاده يِ

پريان ،

آدميان ،

و فرشتگان ،

چه خوش است در تو گم شدن ... .

 

***

 

آه اسلامبول !

تو دل رباترين شهري

كه دل ربودي از تاريخ ،

تا نهايت به غمزه يِ سوگلي خلقت ،

" نعم الامير"

و ستوده ترين سپاه ، (1)

زِ قدر به طلب آمدند تو را

و شدي دل داده يِ آخرين امت .

 

***

 

آه استانبول ؛

طلوع و غروب آفتاب ،

در كدامين شهر

به سان تو مبهوت گرند؟

خورشيد به آغوش تو مي خزد ،

و در آغوش تو فرو مي رود

ماه و ستاره از گريبان تو برون مي آيند ؛

چه زيباست هلال ،

بر سينه يِ آسمان تو.

 

***

 

آه استانبول ؛

اذان هاي صدها مناره ات

درهم كه مي آميزد ،

تسبيح مرغان دريايي ،

پر مي كند فضاي هفت تپه ات ؛

تو نماز مي گزاري و دريا و آسمان ،

به تو اقتدا مي كنند .

 

***

 

آه استانبول ؛

بي آه ،

 نام تو نمي توان برد

بي آه ،

ياد تو نمي توان كرد .

كيست كه تو را بيند ؛

مفتون نشود ؟

آه استانبول ... .

 

 

تهران

24 جمادي الاولي 1438

4 اسفند 1395

انتشار يافته در پايگاه خبري تحليلي ايران بالكان (ايربا)

http://tnews.ir/news/362e81091934.html

ادامه نوشته

هذیان !

 

 

 

 هذيان !

----

 

گفتم که صبر گیرم و صَمت

یکی لبریز شد و زآن دیگر شدم شیطان اخرس .

 

قبض قبض قبضم ؛

ماه هاست

گویا که بسطی نیست دیگر ،

مردان نیز عادت ماهانه دارند !

 

         - پدرم با من گفت .

 

اما چو زنی کآویخت بر دامان پسر مریم ؛

روزگاری است که دائم الحیض ام .

 

تب دارم ، تب دارم ؛

می سوزم از تب یا  که در دوزخ ؟

 

 

تشنه ام، تشنه

سرورم تشنه است ،

کودکانش تشنه ،

چرا روی من خیس است ؟

عرق می ریزد از روی، یا آب ؟

یا سرشک دیده، یا هرسه ؟

 

چرا به کشته اشک ها جرعه آبی نمی دهند ؟

گیرم از اسلام برون شدند

عرب که بودند ،

چرا جهود شدند ؟

 

آه،  لب سر بریده سرور تشنه را

در طبق خیزران می زنند، آه .

 

 

قاقا ، قی قی ، قوقو ، دق دق ... .

گویی هذیان می گویم .

 

چرا در آسمان  هیچ کبوتری بال نگشوده ،

و زاغچه بسیار  است؟

چرا در گل دسته ها خفاش لانه کرده ،

پرستوها کجایند ؟

چرا در حوض مسجد

"ماهی سیاه کوچولو" شناور نیست ،

 و وزغچه بسیار است ؟

 

 

چرا این شد ؟

چرا آن شد ؟

چرا و چمچاره !

شد ، شد ، شد ؛

آنچه نبایست می شد !

 

چرا مانده ام، نرفته ام ؟! ...

 

در بهار عربی ،

برخی عربان

سر کیف و علی کیف، به صحرا سر نهادند ،

اعرابی شده  و " أَشَدُّ کُفْرًا وَ نِفَاقًا".

 

فرعون تخت را باز غصب نمود

و موسی را این بار در بند کرد ،

قومش نیز سرگردان در بادیه التیه شدند .

 

با بیداری اسلامی ،

برخی مسلمانان

از  خواب آشفته که پریدند ،

مسخ کافکایی شده

و تبدیل  " به حشره تمام عیار عجیبی" .

 

بوزینه ای  بر منبر جهید ،

دعوی خلافت کرد

 ابو مجرم به وی بیعت کرد

سیاه جامه گان در می خانه ببستند ،

در خون خانه گشودند .

 

اصحاب اخدود ،

یمن را گودال آتش کرده اند

اویس شعله ور ،

شبی در رکوع است

شبی در سجود .

 

جنازه بی سر زید ،

بر دار در کُناسه

باز رو به قبله دارد

راستی چرا او

جز جعفر بن محمد ،

مرثیه خوان ندارد؟! .

 

 

 

در شام ؛

شام غریبان امت مرحومه ،

هزار و یک رویا

هزار و یک کابوس

هزار و یک موذن

هزار و یک ناقوس

 

 

 

هزار و یک حجربن عدی  و ابن مرجانه

 

هزار و یک سر جون نصرانی و بن نصیر نمیری

هزار و یک شلمغانی و سفیانی

هزار و یک سهروردی و فارابی

هزار و یک ابن تیمه و ابن عربی

هزار و یک شمس و مولانا

هزار و یک سلطان عبدالحمید و سید جمال الدین

هزار و یک پطر راهب و ابن عبدالوهاب

هزار و یک ریچارد و صلاح الدین

هزار و یک سر مارک سایکس  و  فرانسوا ژرژ پیکو

 

هرار و یک غزل و غزال و غزالی

 

هزار و یک شیر دم بریده و یال تراشیده

هزار و یک لندهور نتراشیده و نخراشیده

 

 

هزار و یک ناصبی و غالی

هزار و یک سلفی و صوفی

هزار و یک سنی و شیعی

هزار و یک قزلباش و بکتاشی

هزار و یک درویش آدم خوار عباسی

هزار و یک انتحاری و استشهادی

هزار و یک مدافع و مزاحم

هزار و یک مرابط و مجاهد

هزار و یک موحد و مشرک

هزار و یک مملوک و چنگیزی

هزار و یک ربا خوار یهودی ونیزی

هزار و یک عالم و جاهل

هزار و یک عاقل و دیوانه

هزار و یک مومن و منافق

هزار و یک ازرق شامی

هزار و یک کافر حربی

 

هزار و یک ترک و کرد و تازی و تاجیک

هزار و یک چرکس و اویغور و تاتار

هزار و یک رومی و صقلابی

هزار و یک چینی و ماچینی

 

هزار و یک قدیس و شقی

هزار و یک فرشته و دیو

هزار و یک انسی و جنی

هزار و یک نسناس

هزار و یک خناس

 

و هزار و یک دابه دیگر ... ،

 

همه در هم آمیخته و به هم آویخته ،

در شام بازار شامی به راه کرده اند

یک سر آن جابلقا ،

دیگر سرش جابلسا ،

از جان محمد تا سر حسین را سودا می کنند ،

رقاصه ها جز سر بریده یحیی، اجرتی نمی گیرند ،

سلمانی ها  سر نسیمی را پوست می کنند ،

یهودا اسخریوطی مسیح را با مشتی دلار معامله می کند ،

سعدی اسیر و به کار گل مشغول ،

طباخان با حمیم و با زقوم، شوربای شلم بار گذاشته اند ،

بازاریان شلم شوربا نذری می دهند ،

مسیح دجال نیز بر خر مراد سواره می چرخد .

 

الف لیله و لیله ست

و شهرزاد پتیاره ،

برای شهریار بیچاره

هر شب هولوکاست تازه ای حکایت می کند.

 

کین داران نبی عربی

با  کذاب ها و مبیر های ثقفی !

"خرابه شام" را به "شام خراب" وسعت داده اند .

 

جنگ های صلیبی کی پایان گرفته بود

که بوش گفت باز آغاز شد !

 

"حاج ویلهم موید الاسلام" هفت کفن پوساند

تا خلف ایوان مخوف ،

لفظ جلاله را در کاخ سرخ بر زبان آورد !

و ابو علی بوتین ، یا عبدالامیر ابوالتین شد !

 

هجوم  سردار کا . گ. ب. ،

به فتوای کلیسای روم سوم ؛

" جنگ مقدس " شد !

و  صلیبی سرخ و سفید ؛

به فتوای بابای رم ،

ناجی شد و قدیس شد !

 

 

در شام آخر دجال

نان و شراب در مراسم عشای شیطانی،

گوشت و خون خیر الامم  است.

 

لایه های شعورم رانش گرفته اند ،

باور آبادها محو می شوند ،

آرمان شهر ها فرو می ریزند .

 

چهار عاصمه عربی در امپراطوری پارس ، 

 قاصمه شد و مصائب مقسومه ... .

 

 

تب دارم ، تب دارم ؛

می سوزم از تب یا  که در دوزخ ؟

گویی هذیان می گویم ،

هی، هی، هی ،

هو، هو، هو ،

 

 

یا من لا اله الا هو؛

رهایم کن از این بار

و  خلصنا من النار ،

یا رّب ... .

 

 

رجب 1437 / فروردین 1395 

 

ادامه نوشته

آدم نيستند !

 

 

 

آدم نيستند !

--------

تقديم به مسلمانان مظلوم  روهينگيا

در برمه يا ميانمار

 

عيسي برادر پيامبر

و بودا رفيق اوست

 

نه آن تيغ به دستان مستِ

بر سينهِ صليب دوخته

عيسوي اند

 

نه اين ديوان ديوانه

كه در برمه شرر افروخته

بودايي اند

 

كليم حق، كليم پيامبر است

و حبيب حق، حبيب كليم

 

نه جلادان گوساله زرين

يهودي اند

 

نه دژخيمان سركش سياهي ها

مسلمان اند

 

به آن گونه كه اربابان اين دنيا،

آدميزاد اند و آدم نيستند

آدم نيستند.

 

 

27 ذي الحجه 1438

27 شهريور 1396

تهران

محمد حسين امير  اردوش

انتشار يافته در پايگاه خبري تحليلي ايران بالكان (ايربا)

http://www.iranbalkan.net/view-26754.html

 

امین الحاج !

 

 

 

امین الحاج !

-------

 

سالی که امین الحاج جمله حجاج

بود حَجاج

و شمر بن ذی‌الجوشن سقايه الجاج مي كرد

 

فیل های ابرهه در منا

حاجیان را له كردند زير پا

آل نفت وادي آرزوها را به آتش كشيد

 

شیاطین بر سر سه جمره جمع آمده

بر فرزندان ابراهیم سجیل زدند

 

در آسمان هیچ پرستویی بال نگشود

طیر ابابیل

به سینماهای ایران کوچ کرده بودند

 

هفتاد مفتی

هنر هفتم را تکفیر

و یاد محمد را تحریم کرده اند

 

منجنیق های نفتی

چون شاخ های شیطان

می خراشد آسمان مکه را

هُرمش حرم را حبس کرده

جای کعبه را تنگ کرده

حجر الاسود از فراق بهشت دلتنگ است .

 

 1437 /  1395

جنگ هاي صليبي

 

 

جنگ هاي صليبي

 

------------

 

زِ ما مي پرسند:

 

جنگ هاي صليبي را چرا فراموش نمي كنيد؟

 

مي خواهيم فراموش كنيم،

 

صليبیان مجالمان نمي دهند!

 

شايد گذشته را فراموش توان كرد

 

اما فراموشي حال،

 

با ابتلاء به آلزايمر حاد ممكن مي شود

 

و في الحال،

 

از آسمان آتش است كه مي بارد

 

وز زمين خون است كه مي جوشد

 

بر سر تاج خار مي نهندمان

 

عباي سرخ سخريه به تن كرده اندمان

 

 تازيانه ميزنندمان

 

صليب بر دوش مي كشانندمان

 

بر چليپا ميخ كوب مي كنندمان

 

روميان و يهوديان ما را مصلوب كرده اند

 

نه زاده پاك مريم عذرا را !

 

ميانه ميدان جنگ ايم ما

 

جنگ پايان نيافته چگونه فراموش مي شود؟

 

تازه آغاز فتنه مسيح دجال است ... !

 

 

17 ذي القعده 1437

30 مرداد 1395

ادامه نوشته

خر

 

 

 خر

---

 

 

به گناهي كه نمي دانم

 

كدامين بود از بسيار گناهانم

 

اويي كه ستوده بادا

 

پيشي گرفت از رحمتش، عذابش

 

پس به خري رانده شده مسخ شدم

 

 

دردا چه عذاب سختي است

 

خر بودن بي خريت

 

 

خرم اما خرِ خر من نشدم

 

سواري نمي دهم

 

بار هم نمي كشم

 

از كاه و يونجه لذت نمي برم

 

تاريانه مي زنند مرا

 

عر عر نمي كنم

 

پوزه بي قواره و گوش هاي دراز را

 

دست نوازش مي كشند

 

سر را تكانِ رضايت نمي دهم

 

گويي كه جن ديده، به من خيره مي شوند

 

چون كه چشمانم، چشمان خر است

 

و نگاهم اما، نگاه خر نيست

 

 

ديگر خران نيز

 

چون مرا بو مي كشند

 

جفتك زنند و مي رمند

 

چون رنگ خر دارم و بوي خر ندارم

 

 

هر گاه كه سرخري نيست

 

رو به آسمان ناله مي زنم

 

مرا ببخشا اي ستوده

 

يا كه خرِ خرم ساز

 

يا باز آدمم كن

 

دردا چه عذاب سختي است

 

 

خر بودن بي خريت .

 

2 ذي الحجه 1437

14 شهريور 1395

حنيت

 

 

 

 

حنيت

-------

 

 « چه خیزد ز اول ملکی که در پیش دم آخر

بود ساسی و بی‌سامان چه ساسانی چه سامانی»

 

سنایی غزنوی

 

 

"حنيت " چسان داعش شد؟!

 

دوران امپراطوري سرخ، 

پان ايرانيست بود و  وهابي!

 

دوره كشتار شورشيان بي هويت،

خمينيست بود و رافضي!

 

عهد صلح مزور،

چون امارت زن بر مخنث مقدم داشت!

تكفير شد و مرتد!

 

 

 

 

و كنون در كاشت و برداشت بذر داعش در ده كوره جهاني،

افراطي شد و تكفيري ؟!

 

 

در حاشيه داعش بازي كدخداهاي بي خدا،

جنابعالي يا همان جلاد کولابی،

"عمو پيروز" شد و  "پيشواي ملت"  و "اولي الامر"  نكبتستان؟!

 

نقاب آريايي -  حنفي دريد،

چهره چنگيز پديدار شد!

 

 

هواي خلافت كوروش داشت!

رداي آل سامان از  دوشش سريد،

ماران سر برآوردند،

جانشين ضحاك شد!

 

لولو ملجم دنقره چون لگام گسيخت،

بر عمر و علي تيغ كشيد

حسيني ها را سر بريد

ظرفا رحماني ها را هم زنجير زينب ساخت

يزيد ورارودان شد!

 

 

این ساسی کالخوزی

که در دل عقده حقارت دارد

و در سر  مالیخولیای عظمت

در نوروز گاه هخامنشی متوکل ساسانی،

نامه محمد درید

 نام محمد را تحریم کرد

 

مناره ها را لال و مساجد را كور كرد

قرآن را محكوم كرد

 

ستر از سر زنان كشيد

ريش مردان تراشيد

و هزار و يك كفرفروشي ديگر...

 

اما و ليكن،

 

ريشه را نيز مي تواند بخشكاند ؟!

روح را نيز مي تواند بميراند ؟!

انديشه را نيز مي تواند تسليم سازد ؟!

ايمان را نيز مي تواند زنجير كند ؟!

 

تزارهاي سفيد و سرخ نتوانستند،

اين جناب مخبط مي تواند كند؟!

 

سید عبدالله نوری و همت زاده

در دو مزار همسايه،

براي يكدگر فاتحه مي خوانند

و در ذكر روزگار، حوقله و استرجاع !

 

 

محی الدین کبیری به کجا پرواز كرد ؟

تروریست بود یا که شیخ اکبر شد ؟

 

مير سيد علي همداني در گور مي لرزد

مولانا يعقوب چرخي مويه مي كند

خواجه اسحق ختلاني مي گريد

حضرت توره جان زاده زمزمه مي كند:

"ان الله يمهل ولا يهمل" !

 

نسيم با جيجون راز مي كند:

"دوکچی ایشان" باز رايت افراشته!

باسماچيان در راه اند،

و اين بار، باري دگر است ...

 

جيحون اين راز را  به هنگام هر نماز،

با آب وضو،

در گوش مومنين تاجيك نجوا مي كند

و تاجيكان مومن، بي صدا و انقطاع

حنيت را دعا،

و قاصم الجبارين را آواز مي دهند! .

 

 

 

 

 

 

تهران ؛ 10 شعبان 37 - 28 ارديبهشت 95

شریعتی منسوخ

 

 

 

شریعتی منسوخ

-----------

 

 

در کنار این برج سراهای لجنی ،

کاخ سبز معاویه

کوخ اباذر است در ربذه !

راستی چرا

 

 آثار علی-

 

شریعتی منسوخ شده است !

 

"ابوذر" را دگر هیچکس نمی خواند .

 

گفتار، عدالت محور

گفت و گو، عدالت محور

گفتمانِ عدالت محور ،

كي كردار عدالت محور خواهد شد ؟

 

داد علي پيشكش باد !

لااقل بيداد معاويه بادا !

 

چرا کتاب " نظام اقتصادی اسلام " ،

از فهرست آثار مطهر استثناء شد؟

جمع شد، خمیر شد

چرا نظرات اقتصادی استاد شهید ،

برخی  را  "آموزنده" ، "روانبخش" ، "سودمند" و "فرح زا" نیست؟

 

اقتصاد اسلامی اصلاً چیست ؟

سخن كه مي گويند ،

نمي فهميم  ولي خوشنود مي شويم !

عمل كه مي كنند ،

نمي فهميم و ناخشنود مي شويم !

 

 نظام اقتصادی جاري ،

شبیه هیچ نوع نظام اشتراکی نیست ؛

 

-        حتی سوسیالیسم اروپایی !

 

شبیه هیچ نوع نظام سرمایه داری نیست ؛

 

-        بالخصوص كاپيتاليسم افسار گسیخته امریکایی !

 

 

پس چیست ؟

سرمایه سالاري هار و دریده  است ؟

نظامی مسلمان نشنیده و کافر ندیده است !

 

اصل  چهل و چهار

در تفسیری چلچلی

تاویل کرده نهج البلاغه را به کتاب "ثروت ملل" .

 

1395 - تهران

ادامه نوشته

ابو لولو

 

 

 

ابو لولو

----

 

برائت مداران چند آتشه

در شب نه ربیع

با ترانه عربی :

«لا سنیه ، لا شیعیه ، وحده وحده اسلامیه»

می دهند قرِ عجمی !

 

با ذکر « یا ایها المسلمون ، اتحدوا اتحدوا »

ذبح مي كنند جمال را در بارگه لولو !

 

این گور بی مورد كه زيارتگاه ديو و ديوانه ست

همان فیروز مجوس یا ترسا است؟

 

او را كه درمدينه كشتند

كاشان چطور سر آورد ؟

از راه قصه هاي مادر فولاد زره !

 

این فیروز از تبار خواجه یا حاجی فیروز است !؟

با عمو نوروز نسبتی دارد !؟

 

1394 - تهران

ادامه نوشته

آه ؛ ای دخت و تو ای مام محمد

 

 

آه ؛ ای دخت و تو ای مام محمد

--------------------

 

ز فروغ روی تو  دم می زند

سپیده محشر

 

سایه بر دیده  می کشد

بال و پر خود جبرئیل

 ز رخ زهره تو چون که پدیدار شود

  

چادرت که می سرد بر عرصات

به شب می رسد این روز نهایت

 

سایه سار تو بهشت است

برونش برهوت دوزخ

 

روز پنجاه هزار ساله سخت

دامان تو را چنگ زند

هر که در روز الست

 بر تو لبخند زَدست

 

آه ؛ ای دخت و تو ای مام محمد ... .

 

 

یکشنبه، 3 جمادی الثانی 1437 - 23 اسفند 1394

آيه کنز راباز تلاوت بکنی

 

 

 

 آيه کنز راباز تلاوت بکنی

----------------

 

کجايی ای سرور غفاری ما

وکجاست استخوان شترت

تا بکوبی بر فرق فلك

خشم فروخورده ما

 

تا آيه کنز را باز تلاوت بکنی

به صدايی که جان تازه شود

کعب الاحبار ناله کند

بانک هایش ویرانه شود

 

بيا و بخوان آيه کنز را

پيش از آنی که باز

کودکي کافر بشود

بر سفره خالی پدر

 

پيش از آنی که باز

دختری سر بخورد   

در بزرگ راه حيات

از بالای صراط

 

پيش از آنی

که باز رحمی به ایجار رود

کلیه ای خریداری شود

مرداری حلال گردد

مردی بر زنش حرام گردد

 

پيش از آنی  

که فقر صاحب خانه شود

ایمان از روزن خانه برود

گم شود، پیدا نشود

 

بيا و بخوان آيه کنز را باز

بدم نفس تقوا را

بر سینه شهر

 

ببار پاکی را

بر دل ما

تا شبنم آلوده شود باز نماز 

 

ای تنهاترين تنها

بیا

اي قديس بياباني ما

بیا

بيا و بخوان آيه کنز را باز

پيش از آني كه اشك ها

فرو ريزد در مرگ آرمان ها

 

- ایام زمان -

ادامه نوشته

یک آه

 

 

یک آه

------

 

چه مانده دگر؟

خاکستری سرد،

از آتشی فروزان...

خاطره هایی درهم،

از خیال جویی هایی پر شور...

 

و مانده،  

مانده هنوز یک " آه "

که رهایش نکرده ام،

خرج  کفن روحم

در دل پنهانش کرده ام.

 

- ایام زمان –

ناگه تو

 

 

ناگه تو

------

 

ناگه تو خروشیدی

در آن شب دیرپا

پرتوی خشم نگاهت

 بر آن منبر

طلوع فجر را می ماند

 

تهلیل را فریاد کردی

سینه چاک دادی

قلبت را جوشن فریاد کردی

و فریاد ماند .

 

- ایام زمان-

شهروندي سر به راه

 

 

شهروندي سر به راه

-------------

 

در فلسطين

خواهران بيوه ام

مي زنند كِل

در عزاي مردانشان

 

داغستان

مادرانم داغدار

مي زنند بال

در سوگ فرزندانشان

 

در چب و راست

سوخته خانه همسايگان

جان قبله اي

 رايگان، هر جا

براي هرجاييان ...

  

و من در ام القري

شهرونديم سر به راه

درس مي دهم و درس مي خوانم

 

حضورم را كارد ...

نه

حضورم را كات ...

نه

حضورم را كارت مي زنم

هر سر روز

هر ته روز

 

حقوق مي گيرم و وام

 هر سر بر برج

هر ته برج

 

بلا گردان نيز مي دهم 

هر سر ماه

هر ته ماه

 

من كفنم را بقچه دارم كرده ام .

 

 

- ايام زمان -

نگاه تو

 

 

نگاه تو

------

 

نگاه تو

آه نگاه تو بر آن تخت

غبار هر آن چه سوال بود

از دلم بشست و ببرد

 

- ایام زمان-

از جابلقا تا جابلسا

 

 

 

از جابلقا تا جابلسا

------------

 

از جابلقا تا جابلسا

خرمشهر، حلبچه

گروزني، قندهار، فلوجه

سربنيتسا، انديجان

قانا، غزه

و دیگر ...

 گراز زاده های وحشی؛

 با آهوبچگان چه کردند

 آه از شبيخون خفاش

 برلانه کبوتر

 

 

 مريم مريم گل های دشت پاکی

 با نیش زادگان افعی

 پژمرده گشت و پر پر

 ای وآی؛

خاک برسر ...

 

- ايام زمان-

ادامه نوشته

طهران

 

 

 

طهران 

 ------

 

" نقل كرده مفضّل بن عمر ازحضرت صادق(ع) كه فرمود: ای مفضل! آيا مي داني كجا واقع مي شود دار زوراء؟ عرض كردم: خدا و حجت خدا بهتر مي داند. فرمود: اي مفضّل! بدان به درستي كه در حوالی ری، کوهي است سیاه، بنا مي شود در ذيل آن كوه شهري به اسم طهران که داراي قصرهايي است مانند قصرهاي بهشت و زن هاي آن شهر مانند حورالعين مي باشند. بدان اي مفضّل! آن زن ها ملبس به لباس كفار و مزين به زينت جبّارين مي شوند و سوار مي شوند به زين و تمكين از شوهر نكنند و وفا نكند كسب شوهرها بر مخارج آن ها، پس طلاق بخواهند از شوهرها و ...  شبيه مي شوند مردها به زن ها و زن ها به مردها، پس اگر خواستی دینت را حفظ کنی، در آن شهر سکني مکن، و منزل و خانه در آن جا اختيار منما. براي خاطر آن كه آن جا محل فتنه است و فرار کن  از آن شهر به سوي قله هاي كوه و از سوراخ كوهي به سوراخ كوهي مثل روباه و بچه هاي روباه. " *

  

روزگاری هرز

مردمانی هرزه

ول در دامن شيطان

شهری حرام لقمه

با برج های شرک ،

کلبه های کفر

شهری بی ماذنه ، بي گنبد

شهری پر منبر ، بی محراب

 

آوخ ؛ چه شد عطر ياس کوچه باغ های بهشت...

 

شهری پر از حرامی ، حرام خوار و حرام زاده

اسب سوارانی بی اصل

نجيب زادگانی بی اسب

روزهای ربا آلوده

شب های زنا آلوده

شهری با شعارهای بيهوده

شهروندانی برزخی و نياسوده

 

آوخ ؛ از پاکی ها که رفت بر باد...

 

شهر داغي بی آفتاب

شهری روشن و بی مهتاب

شهري سيراب از زهراب

شهر خفاشان ناشناخته شب از روز

كژدمان پناه از ايشان بر افعي

شهر برادران خلاف و خواهران ويژه

كودكان دستكش پوش بي گيوه:

ربايندگاند زباله

شهر دختران قهرمانه

پسران ريحانه

شهر فروش كليه و اجاره رحم

لانه هاي كبريتي

سفره هاي خالي و صله رحم

سراي هاي شدادان عزرائيل ناديده

سفره هاي پر و قطع رحم

شهر آيات جبرئيل نشنيده

بيچاره ابن حنيف

براي شامي چرب

رسوا است در اين شهر چربناك!

اه و آه ، بر اين شهر

آه و اه ، از اين شهر

گند عفن شيطان شامه گداز

چشم ها بسته ، دهان ها باز

 

آوخ ؛ روزگاری بال فرشتگان فرش راه بود ...

 

شهری با آسمانی قهر

زمينی تنگ

هوايي تلخ

شهری با صف های نماز کج و مج ناپيوسته

دروازه دوزخ ، شلوغ و صف بسته

شهر جلسات ابدي

نشست هاي بين المللي

سمينارهاي بي پايان

شهر دردهاي بي درمان

شهری پر از تلاش خری

آکنده از زندگی سگی

 

آوخ ؛ چه شد رويای مدينه النبی ...

 

شهري كه آقايان مي زايند ؛

جدا ازشبيه سازي

آقازادگان مي رانند ؛

خر خود تا برج سازي

زادگان بانوان هم ؛

تاب مي خورند و بازي

شهري كه مردان گاه

مي گيرند دم با مادر عيسي ؛

ياليتنی مت قبل هذا

وکنت نسياً منسيا

 

 

آوخ چه شد كرامت و حرمت كه خاص آدمي زاد و مومن بود...

 

در اين شهر می بايست دق کرد

يا هم رنگ شد

مرد ، يا هم انگ شد

می بايست رفت

از اين شهر چرب و چيل؛

باطلاق ابن السبيل

پاي بيرون بايست كشيد

دست می بايست شست

جای ديگر می بايست رفت

نماز را سالم بايست خواند

 

آوخ ، پرنده های عاشق کی کوچ کردند ...

 

- ايام زمان -

 

* صادق هدايت، درباره ظهور و علائم ظهور، به كوشش حسن قائميان و ويراست جديد نورالدين نوري،تهران: اسطوره، 1363، ص 111.

عن المفضل بن عمر عن الامام الصادق(ع) قال: یا مفضل! أتدری أینما وقعت الزوراء؟ قال: قلت: الله و حجته اعلم.

فقال: إعلم یا مفضل أن فی حوالی الری جبلا أسود یبتنی فی ذیله بلدة تسمی بالطهران و هی دار الزوراء التی تكون قصورها كقصور الجنة و نسوانها كحور العین.

و اعلم یا مفضل، أنهن یتلبسن بلباس الكفار و یتزین بزی الجبابرة، و یركبن السروج، و لایتمكن لأزواجهن، و لاتفی مكاسب (مساكن- خ ل) أزواجهن لهن فیطلبهن الطلاق منهم، و یكتفی الرجال بالرجال و النساء بالنساء، و تشبه الرجال بالنساء و النساء بالرجال.  فإنك إن ترید حفظ دینك فلاتسكن فی هذه البلدة، و لاتتخذها مسكنا، لأنها محل الفتنة، و فر منها إلی قلة الجبال....

(مستدرك سفینه البحار، ج4، ص270 ـ به نقل از "منتخب التواریخ"، فصل علائم الظهور، از علامه مجلسی) .

ماخذ: سايت تبيان.

 

" تصبح طهران قصورها کقصور الجنة، و نسوانها کالحورالعین، یتلبّس بلباس الکفار، و یتزیّین بزّی الجبابرة، یرکبن السروج، و لا یتمکن لازواجهنُ! ... و لا تکفی مکاسب الازواج لهنّ! فرّوا منها الی قلة الجبال و من الجُحر الی الجُحر کالثعلب بُأشباله!!

(الزام الناصب، 183؛ منتخب التواریخ، ص875؛ مجمع النورین مرندی، ص139؛ بحارالانوار ج52، ص258؛ یوم الخلاص، ص464؛ منتخب الاثر، ص430 و...) " .

 ماخذ: سايت مركز اطلاع رساني امام مهدي ارواخنا فداه.

 

آسمان ـ دریا

 

 

آسمان ـ دریا

----------

 

سینه آسمانی دار،

دل دریایی؛

عقل را وانه

با غول های بیابانی!.

 

- ایام زمان ؛ روزی روزگاری در دوشنبه –

پیامبر، آه

 

پیامبر، آه

----------

تقديم به سرورم ؛ سرور كائنات

 

« نامت بماند تا ابد اي جان ما روشن ز تو »

مولانا

 

زمین تنگ

آسمان قهر است

فتنه می جوشد

از زیر و از بالا

روزگاری پر درد است

دردی بی تسکین

کین دار تو ابلیس

برتخت است

پیامبر، آه

برای تو

دلم تنگ است.

 

- ايام زمان-

ادامه نوشته

بيماري

 

 

بیماری

 

-----

 

به نام خدا

این دلنوشته را که به قول مولانا "خود شرح حال ماست این" با هیجان خواندم و پیدا کردم آن چه را که دیر زمانی بود در فضای روزگاری ما معلق مانده و سرودگری دردمند می خواست تا بر زمین تقریرش بیارد و باز بر اوج پرواز بدهد. شعر شاعر توانای روس مایاکفسکی را به یاد ما می آرد. همان شعری را با عنوان "مجلس زدگان" که از  کثرت مجالس محافل هر یکی از انسان هارا گوئیا دو قسمت کرده اند تا بتوانند به مجالس و محافل برسند. با اجازه  سرایندۀ ارجمند این شعر جناب آقای دکتر محمدحسین امیر اردوش آن را از وبلاگ اشان کپی و در سامان گرد درج نمودم.

دكتر رستم هاب نيا

http://samangerd.persianblog.ir/pages/1/

 

 

بیمارم؛

 

بیمارشده‌ام

 

بودم بیمار، بیمارتر شده‌ام

 

مزمن است

 

نهراسید ولی، مسری نیست

 

معذور داریدم فقط

 

از شرفیابی در محفل‌هایتان

 

محفل‌های بی‌شمار هماره پر شکوه:

 

 

مجلس‌های معنوی بی معنا

 

نشست های علمی نامفهوم

 

همایش‌های فرهنگی واویلا

 

بزرگداشت های حقارت بار

 

همایش‌های نمایشی

 

نمایش‌های فرهنگی

 

نشست‌های خان پرور خوان محور

 

 

 

بیمارم؛

 

معفو داریدم از زیارتِ

 

رجاله‌های علامه

 

لفاظ‌های هنگامه

 

شومن‌های بی پروا

 

بحرالعلوم های نیم بند انگشت ژرفا

 

دکتر های نرفته‌ دانشگاه

 

دکه و دکان‌دارهای فرهنگی

 

با ویترین‌های آراسته از فضل ‌های صادراتی

 

در انبار دکانشان فضولات وارداتی

 

 

نویسندگان کتاب‌های خود ناخوانده

 

شاعران سروده‌های خود نا‌نیوشیده

 

پژوهشگران طرح‌های بیهوده

 

عضو های برجسته

 

در همه‌ی انجمن ها خجسته

 

 

صدر نشینان هر جایی

 

سررشته داران هر کاری

 

شناوران هر بادی

 

همه کاره های بیکاره

 

همه دان‌های پتیاره

 

 

 

سخن رانی‌های لغو الحدیث طولانی

 

مقاله‌های بی دقت و پر سرقت

 

بدو وادو‌های پادوهای فرهنگی

 

ملیجک های ارتقاء یافته

 

آدم های خانه زاد آدم ‌های فرو مایه

 

 

بسیار ایثار کرده‌ام

 

بار بار حاضر آمدم

 

زبان به کام کشیده‌ام

 

دندان به دندان ساییده‌ام

 

شعورم را از هوش برده‌ام

 

 

برای نخندیدن گاه

 

پای را نیشگون گرفته‌ام

 

برای نگرییدن گاه

 

چشم را قسم داده‌ام

 

برای نخروشیدن گاه

 

بر حضرت ایوب سلام داده‌ام

 

 

 

بیمارم؛

 

ببخشاییدم

 

دیگرانی که صبر شان لبریز نیست

 

برای ایثار هنوز جا دارند

 

کفایت می‌کنند مجلس های پر شکوه فرهنگی را

 

« همج الرعاع» نیز

 

قاب دوربین‌ها را پر می‌کنند

 

رسانه‌ها نیز تاب می‌دهند باز پر آز سودا گران فرهنگ را

 

 

از این همه هنگ و فر

 

سوء هاضمه‌ی فرهنگی گرفته‌ام

 

روانم رودل کرده است

 

شعورم دیگر شکیبا نیست

 

غثیان می‌کند ...

 

 

 

بیمارم؛

 

بیمارشده‌ام

 

بودم بیمار، بیمارتر شده‌ام

 

مزمن است

 

نهراسید ولی، مسری نیست

 

فقط معذور داریدم

 

معفو داریدم

 

ببخشاییدم

 

 

« لا علی المریض حرج»

 

در این هرج و مرج .

 

 

دوشنبه - 29 بهمن 1391

يا

 

یا

---

 

 

ماكو خير الا خضير وخضير ماهو خير

[ماكو خير بس خضير وحتى خضير طلع مو خير]

هیچ آدم خوبی جز خضیر نیست و خضیر هم آدم خوبی نیست

مثل تلخ، غریب و عمیق عراقی.

 

«آدمي خوارند اغلب مردمان

از سلام عليکشان کم جو امان

 

خانه ديو است دل‌هاي همه

کم پذير از ديو مردم دمدمه»

 

حضرت مولانای رومی

 

یا آدمی خوار باید بود؛

یا خوراک آدمی خوار باید شد

یا خزید زیر ردای کبریاء؛

خاموش ماند و منتظر

شاید که او در کار شد ... .

 

- ايام زمان-

 

سه گانه ی پدر

 

 

سه گانه ی پدر

----------

 

1.

 

آخرین سفرم با پدرم

روزگاری که پدر بود

مادر بود

بود، بود همه چیز

جز این ادراک

که هماره چنین نخواهد بود

 

با پدرم

در کنار سروری

که غریبش می خوانند

و غریبی نیست که در خانه ی او

غم غربت ز دلش کوچ کند

و بیش از خانه ی خود

آسوده و آرام شود.

 

 

2 .

 

قبله گاهم ؛ پدرم

بابا

چو یاد تو فرا می گیردم گاه

چنان می سوزد این دل

و گر می گیرد این سینه

که آه ام آتش و دود می گردد

که اشکم خاکسترآلود می گردد ...

 

مرگ که نامش در این زندگانی مبارک باد

کرد دریغ از من

آخرین نگاه تو

آخرین دعای تو

بی هیچ گفت و شنود

برد تو را

بی آنکه گویمت:

ز من راضی باش پدرم

بی زمزمه ات:

دیدار به قیامت پسرم

حتی فرصت یک بوسه نداد

فرصت یک اشک نداد

 

چو بودنت

رفتنت هم آرام بود و لطیف

و الان هو بین یدیک

یا لطیف

و هکذا والدتی واقفه بین یدیک

و اقول کما امرت:

�رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا � .

 

 

3.

 

آه ، بابا

دیر یا زود می رفتی

می دانستم

همه خواهیم رفت

همه می دانیم

گران ترین و گم ترین دانسته

همین رفتن است

یا همان مرگ

-که از نامش نیز گریزانیم

 

لیکن پدرم

هر دو می دانستیم

رفتنت چندان دیر نخواهد بود

لیک نمی دانستم

چنین زود خواهد بود

آه ، بابا

روز مرگی ها ، مرگ را پنهان می کند

در دل مشغولی ها ، جا پیدا نمی کند

بیشتر احیان

یادش نمی کنیم

حتی در نشست های بی سوده

حتی در نگاشتن های بی هوده

از قبض برق و آب و گاز ماهانه

از برگ جریمه ی کمر بند نابسته

از قسط عقب افتاده ی بانک

از چراغ سوخته در پارکینگ

کمتر به خاطرش می آوریم

لیک حضرت مرگ

شکیبا و بی شتاب

در دورترین حالت نیز

بی وقفه نزدیک می آید

نه تعجیل می کند

نه تاخیر می کند

وقتش که رسید

امر حق را تنفیذ می کند

پیدا یش که می شود

همه دل مشغولی ها

حقیر و عظیم

همه روزمرگی ها

خرد و کلان

نا پدید می گردد

آه ، بابا

ای کاش بیشتر با تو می بودم

دستت را می بوسیدم

گونه ات را می بوییدم

ای کاش بیشتر با تو می خندیدم

هر گاه که یاد تو می کنم ، بابا

لطافت نگاه تو

حلاوت کلام تو

تبسم همیشه ات

شکیبی هماره ات

قامت نحیف تو

یا کوه ستبر تکیه گاه ما

آه ، بابا

غم بر دلم پنجه می کشد

لهیب جان سوخته ام زبانه می کشد

دست گیری خدا اگر نبود

فرو ریخته بودم ، بابا

آه ، بابا.

 

 

تابستان  1393 - تهران

نعلین

 

 

 

نعلین

----

 

 

قال عبدالله بن عباس-رضی الله عنه-دخلت علی امیرالمومنین علیه‏السلام بذی قار و هو یخصف نعله، فقال لی: ما قیمه هذا النعل؟ فقلت: لا قیمه لها! فقال علیه‏السلام: و الله لهی احب الی من امرتکم، الا ان اقیم حقا، او ادفع باطلا.


عبدالله بن عباس رضی الله عنه می‏گوید: در ذی قار [ نام محلی است در جنوب عراق؛ نزدیک به شهر باستانی حیره و کوفه‌ی امروز ] وارد شدم به امیرالمومنین علیه‏السلام در حالی که کفشش را وصله می‏کرد. به من فرمود ارزش این کفش چیست؟ گفتم: ارزشی ندارد. فرمود: سوگند به خدا، این کفش در نزد من محبوب‌تر از زمامداری بر شما است، مگر این که حقی را بر پا دارم یا باطلی را از بین ببرم.

 

ای سرور خاک آلود

نعلین وصله ‌دارت ؛

بوسه‌گه ملائک

تاج‌ها بیفتاد

از سر و از یادها ؛

نعلین تو هماره

بر سر و در یادها ...

 

- ايام زمان-

ادامه نوشته

ای حسین (ع)

 

 

ای حسین (ع)

---------

 

« پيشِ مؤمن ماتمِ آن پاك روح

شهره‌تر باشد ز صد طوفانِ نوح »

مولانا

 

چون نام تو را می شنوم،

هربار

چون نام تو را می بینم،

هر بار

چون نام تو را می خوانم،

هر بار

پاره می شود،

بند دلم

می شکافد،

سینه ام

می بارد،

دیده ام

ای حسین ،

هربار

هراز گاهی

که بانگت باز

می گردد طنین انداز؛

یار،یار

تا دار، دار

می خیزم از جای

سراسیمه، تب دار

ای سرور بی سر؛

راه بنمای

تا سر دهم بر پای .

 

                                                                            - اربعین 1426-

شیاطین انس

 

 

شیاطین انس

--------

 

بر چهره هایی چون خیره می شوی

در پس نقاب آدمی

خیره بر تو جانور مرکبی است

از گرگ و روباه و خوک و آدمی

با قلادۀ اهریمنی

 

شیاطین جن دمدمه می کنند فقط

شیاطین انس هر کاره اند و هر کار می کنند .

 

 

22 محرم 1436 / 25 آبان 1393

فریاد "وامحمدا" بلند است

 

 

فریاد "وامحمدا" بلند است

-------------------

 

اللهم ارفع هذه الغمة عن هذه الأمة

 

از سرداب های نفرت

از چاه های کینه

حجاجک های تیغ بر کف

بیرون باز خزیدند

کبوتران زِ مسجد پر کشیدند

شب کور ها پر کرده اند فضا را

شب شده این روزها

بر منبر پیمبر

بوزینه ها بار دگر جهیدند ...

 

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

صلیبیان بار دگر آمده اند

سگ های شبان

با گرگ ها خوابیده اند

وحش بریّه سوی ما تاخته اند

این سگان فاحشه خاموشند

گرگ و گراز و کفتار

فوج فوج در راه اند ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

حجاج ها بمانند؟

کبوتران نیایند؟

صلیبیان بیایند؟

فریاد "وامحمدا" آرام هیچ نگیرد؟

یا خفه خون بگیرد؟ ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

پتیاره زاده ها رسیدند

چنگیز باز بخاراست

پتیاره زاده ها رسیدند

افرنج در قبله گاه اقصی ست

پتیاره زاده ها رسیدند

دارین کفر و اسلام یک دار شد سرآخر

قبله و اهل آن را

بر دار باز کشیدند ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

هر چند که بد کرده ایم

گر چه سزاوار این غمه ایم

خود کرده ایم

تدبیر نیست ما را

این امت یار توست

تقدیر که از آن توست ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

فریاد "وامحمدا"ی ما را

نیست گر اجابت

نالۀ "وا امتی" محمد

را بنما اعتنایی ...

فریاد"وامحمدا" بلند است ؛

این امت محمد است خدایا ! ...

 

 

 

چهارشنبه ، 28 ذی القعده 1435 – 2 مهر1393 - تهران

 

ادامه نوشته

برگه

 

 

برگه

----

 

عصر یخ

عصر سنگ

عصر آهن

همگی سخت گذشت

"عصر قرطاس" ولی سخت تر است

 

یخ زده ای

سنگینی

و مدام فرو می ریزی

کاغذ از آهن تیز تر است

 

این زمانه

اوج عصر قرطاس است

قرطاس های درختی

قرطاس های مجازی

که در هم حلول می یابند

 

عهد قرطاس بازی

قرطاس با تو بازی می کند

و تو بازنده

قرطاس برایت می زند

و تو رقصنده

تو یک رقاصی

میان این دفتر و آن دفتر

با دستی برگه می دهی

با دستی برگه می گیری

دست به دست می شوی

دست دست می کنند

دست به سر می شوی

لیکن این برگه ها را جمع باید کرد

جور باید کرد

همه چیز را جمع و جور باید کرد

ورنه تو هیچ نیستی

یا که شاید

عبید الله بن سعد بن ابی وقاصی

تو یک رقاصی

 

اسناد ثبوتیه

مدرک های معتبر

برگه های تاییدیه

گواهی نامه های بی خلل

حسب حال های بی ثمر

عریضه های هدر

پرسش نامه های هزار و یک سوال

از عهد الست تا دمیدن صور

هفت و هفتاد استعلام جفنگ

در باره ات در روز ذر

تا ناآفریده روزگاران

از هفت و هفتاد و هفت هزار

اصم و ابکم و اعمی و دبنگ

 

از این درگه تا آن دورگه

با پاپوش و عصایی آهنین

با اعصابی پولادین

باید بروی و بدوی

و روز پشت روز می آید

و سال پشت سال می دود

و تو پیر می شوی

تحقیر می شوی

و تو فرسوده می شوی

تا آنجا که "خواسته" و "ناخواسته" ات هم سنگ می شود

هیچ می شود

پوچ می شود

و دلت تنگ تنگ تنگ می شود

 

سرشک از دیده دگر پاک نمی کنی

با خود مویه می کنی

دگر بس است

کفانا کفا

 

دگر این برگه را نمی خواهم

تاییدیه نمی خواهم

در اولویت نباشد صلاحیت عمومی من

باشد

نچسب مانم

مانم

باشد که دگر اندیشه صلاحیت خصوص خود کنم

 

این قدر که سراغ این برگه نمودم

خود را رنج داده و خوار نمودم

برات من النار را اگر دنبال بودم

نجاتم می دانند

آب حیاتم می دانند

تازه براتم می دانند

آه و آوخ از عمری که تبه شد در این راه تباه .

 

 

5 ذی اقعده 1435 – 10 شهریور1393- تهران

ساعت سعادت

 

 

ساعت سعادت

---------

 

در جايي دور از اين جاي ها

از اين هوي و هاي ها

آبي آسمان

فرو رفته در دريا

سبزي دشت

فرا رفته بر كوهسار ها

 

رقص و آواز برگ و باد 

به آهنگ آب

در جويبار ها ...

 

آرميدن ساعتي

در سايه سار

نه سر سنگين

نه دل غمگين

نه ملالي بار

 

نفس آسوده

دل آرام

ذهن بي كار

 

از آسمان

بر پاره اي

دوخته چشم نيمه باز

گوشه اي پرنده اي مي كند پرواز ...

 

خنده اي بر لب

ريشه اش در جان

من و تو با هم

خوشنود از هم

بي خيال اين و آن

 

ساعت سعادت است

اين آن

آه؛ در حسرت اين ساعتم

ساليان

 

- ايام زمان-

 

آرامشی ژرف

 

 

آرامشی ژرف

---------

 

جنگلی سبز تیره

 

سر کشیده بر آسمان آبی بی ابر و بی آفتاب

 

فرو برده دامن در کبودی آب

 

نسیمی خنک از دریایی

 

با موج‌هایی نرم و کوتاه

 

خش خش برگ‌ها

 

مهی لطیف و سپید و پیوسته

 

پهن در هر جا

 

 

و در این میانه تو گاه

 

چشم دوخته بر نقشی از پرواز

 

مانده از پرنده‌ای

 

در گوشه‌ای دور از آسمان

 

 

یا خیره بر خطی

 

از راه پر شتاب یک ماهی

 

بر چهره دریا

 

 

گاه نیز چشم فروبسته

 

غرق در سبزی جنگل

 

رها از دیروز

 

آسوده از فردا

 

 

روز را شب می‌کنی

 

بی بیم و بی اندوه

 

بی میل و بی شادی

 

آرام و تنها

 

 

در عمق آرامشی ژرف.

 

                             

یک شنبه 8 مرداد ماه ماه 1391 - رمضان 1433.

گفته بودی

 

 

گفته بودی

---------

 

 

 

۱.

 

 

گفته بودی

 

که مرا یاد کنی

 

تو را یاد کنم

 

گفته بودی

 

فراموش کنم

 

هر که فراموش کند یاد مرا

 

من که در یاد توام

 

هر دم و هر بازدمی

 

از چه فراموش نمودی تو مرا ؟ ...

 

 

 

۲.

 

 

گفته بودی

 

دل من

 

دل بشکسته‌ی من

 

خانه‌ی توست

 

گر چه ویرانه ، ولی خانه‌ی توست

 

خانه‌ات از چه رها ساخته‌ای ؟...

 

 

 

۳.

 

 

گفته بودی

 

که به من

 

نزدیک‌تری از رگ من

 

مهر تو بیشتر از مادر من                  

 

مادرم را شکیبایی نیست

 

بر این حالت من

 

پس چیست این شکیبایی تو؟...

 

 

 

۴.

 

 

گفته بودی

 

که ز من خواه

 

تو هر خواسته را

 

نمک آشت نیز

 

علف میشت نیز

 

من نه آش دارم و نه میش

 

نیستی مرهمی بر این دل ریش؟...

 

 

۵.

 

 

گفته بودی

 

که صدایم بزنی

 

می‌دهم پاسخ تو

 

نیست گاهی که صدایت نزنم

 

یا سکوت است

 

یا پژواک صدا، پاسخ تو؟...

 

  

رجب ۱۴۳۳- خرداد ۱۳۹۱ 

دوشنبه

آه رنج تو

 

 

آه رنج تو

 

-------

 

تقديم به سرورم ؛ سرور كائنات

 

از پس برقع اشك و خون و عرق

 

در نظر بازي‌ایم ؛

 

همچنان

 

با ميم ها و حاء و دال نام تو؛

 

آه نام تو...

 

 

 

تازيانه مان مي زنند

 

كه انكار كنيم تو را

 

هر تازيانه تازه مي كند داغ تو؛

 

آه داغ تو ...

 

 

 

رنگ مي زنند و انگ

 

بر ديوار و در

 

تا بپوشانند نام تو

 

مي بارد از در و ديوارياد تو؛

 

آه ياد تو...

 

 

 

با خاج هاي آهنين

 

مي شكافند دل هايمان

 

چون نام توست نقش دل؛

 

آه نقش تو...

 

 

 

در عشاء شيطاني

 

پاره مي كنند و مي خورندمان

 

چون گلِ وجودمان مي دهد عطر تو؛

 

آه عطر تو...

 

 

 

سر به زيريم و ناخوشيم

 

بار گناه

 

داشت بازمان؛

 

از هم سفرگي با تو و خداي تو؛

 

آه خداي تو...

 

 

 

سر بلنديم و سرخوشيم

 

كه انباز با توييم؛

 

در اندوه و درد و رنج تو؛

 

آه رنج تو...

 

 

۱۷ / ربيع الاول / ۱۴۲۹

ادامه نوشته

پیر ساربان

 

 

 

پیر ساربان

-------

 

هدیه‌ای ناچیز،

تقدیم به حضرت آیت الله تسخیری،

به‌پاس رنجی‌گران که از برای وحدت مسلمانان و تقریب مذاهب اسلامی‌کشید.

رنجشان گنجشان باد؛

اجرشان با خدای محمد (ص).

 

 

 

شیر خدا‌ست

 

پیر ساربان

 

ز پارس سگان

 

باکش نیست

 

به بانگ خران

 

اعتنایش نیست

 

 

شیاطین جن

 

دمدمه می کنند ز پس

 

شیاطین انس

 

همهمه ‌‌می‌کنند ز پیش

 

پیر ساربان

 

زمزمه می‌کند آیه‌های آسمان

 

می‌‌دمد به گرد کاروان.

 

 

 

عجوزه‌ی تاریخ مویه می‌کشد

 

اندام خویش می‌درد

 

غول خون‌خوار تعصب

 

پر می‌کند فضای بیابان از غریو خود

 

پیر ساربان بی‌پروا

 

پیش می‌راند در این صحرای هول

 

کاروان همدلی را.

 

 

 

راه کاروان باریک چون موی

 

تیز چون تیغ

 

لیک ساربان یک‌دله می‌رود

 

وکاروان

 

کاین راه؛

 

راه پیموده‌ی علی (ع) است.

 

 

 

 

اردیبهشت ۱۳۹۱ – دوشنبه

 

ادامه نوشته

صدای شکستنم

 

 

صدای شکستنم

-------------

 

درهم شکستم

و تو گذشتی !

ز صدای شکستنم

کبوتران ز شاخه پریدند

چند گل مانده به باغ؛

فرو ریختند

غنچه‌ای ناشکفته پژمرد

اشکی ناچکیده خشکید

در دوردست

دل دوستی به درد آمد

گور مادر تپید

یاس بوته‌ی کناره‌اش لرزید

تو نشنیدی ؟!.

 

دوشنبه ، ۱۹/۱/۳۳– ۲۴/۹/۹۰

الله اعلی و اجل

 

 

الله اعلی و اجل

----------

 

پیامبر باز،

پرچم بسته است

چندین سریه را ؛

 

مصر و یمن

بحرین

و افریقیه را ...

 

موج موج فرشتگان

بال كشيده اند سوي زمین

از آسمان

 

روان به خاک داغمه بسته

دریا دریا مجاهدان ...

 

شیطان نفیر می‌کشید:

اُعلُ هُبَل اُعلُ هُبَل

 

بانگ محمد است کنون:

اللهُ اعلی و اَجلّ ... .

 

18 ربیع الاول 1431- 3 اسفند 1389 –دوشنبه

برف اسفند

 

 

برف اسفند

--------

 

برف می‌بارد؛

شوخ و شنگ

نرم و سبک

سوز ندارد سرما

 

نسیم به گوش جوانه می‌خواند:

بیم مدار

برف اسفند است؛

جدی نیست

بدرقه‌ی سرماست

تا زمستانی دگر،

نوروز نزدیک است.

 

 

اسفند ۱۳۸۹ - دوشنبه

 

همان اندازه

 

 

همان اندازه

--------

 

به همان اندازه

از رنج من آگاهی تو

که من ٱگاهم

از رنج درخت

همانی که سیاه است از قلمم

پاره‌ تنش

و همان اندازه

که از رنج گوسفند آگاهم

همانی که بر خوان است

پاره‌ تنش

و همان اندازه

که از رنج تو آگاهم

اگرچه بخوانمت

پاره‌ تنم

همان اندازه.

 

 

تابستان تاب ستان 1389- دوشنبه

کردارها و گفتارها

 

 

کردارها و گفتارها

------------

 

عَنْ أَبِی طَالِبٍ رَفَعَهُ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام:

 

« لَا تَنْظُرُوا إِلَى طُولِ رُكُوعِ الرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ فَإِنَّ ذَلِكَ شَیْ‏ءٌ اعْتَادَهُ فَلَوْ تَرَكَهُ اسْتَوْحَشَ لِذَلِكَ وَ لَكِنِ انْظُرُوا إِلَى صِدْقِ حَدِیثِهِ وَ أَدَاءِ أَمَانَتِه‏.»

 

امام صادق علیه السلام می فرماید :

 

به ركوع و سجده طولانی مرد ننگرید زیرا چه بسا به آن عادت نموده است و چنانچه آن را ترك نماید وحشت زده و آشفته می‌گردد، لیکن به راستی گفتارش و ادای امانت اش بنگرید.

اصول كافی

 (كتاب الایمان والكفر، باب الصدق و أداء الأمانه ، ح 12)

 

 

از این کردارها؛

 

که کردیم ما،

 

پس هزاره‌ای گفتارها؛

 

 که گفتیم ما،

 

زاد و رود امیه و عباس را؛

 

در آتش دل خنک کردیم ما ... .

 

 

- ايام زمان -

درس معلم

 

 

درس معلم

-------

تقدیم به برادر عزیزم، جناب دکتر نعمت الله ایران‌زاده

 

معلم،

رفتی امروز

هر چه گفتم که بمان،

تنهایم

لبخندزندی

گفتی:

تا خدا هست

تنهایی غلطی مصطلح است،

خدا همراهت.

 

همواره معلم هستی،

اما بهترین درس تو

تفسیری است از "خلق عظیم"

که خودت هستی.

یافته بودم تو را

گونه‌ای نادر از نسلی منقرض از مردان خدا،

من که شکر این کشف نمودم،

پس چرا

نعمت از کفم بیرون شد؟.

عصر آمد با خلوتی

باز من ماندم و حوض رایزنی

حاجی عبدالوهاب،

در پیاله ها ریخت چای کبود

میناها،

در حوض می کنند آب تنی

وقت آمدنت می‌گذرد،

دیگر نمی‌آیی

در نمی‌گشایی

سلامت نیست

تا سلامتی آید،

لبخندت و نگاهت هم

تا جان را غبار روبد،

میناها می‌روند

اندوه ماند و خستگی.

حاجی عبداالوهاب

پیاله‌ای چای آورد

یک پیاله فقط!

عصر هم می‌رود

حاجی می‌رود نماز

من در انتظار مغربم

سجاده را پهن کرده‌ام،

در تسلی خویش

با درس معلمم.

 

 

شنبه دوم مرداد ماه ۱۳۸۹- دوشنبه

گندم !

 

 

گندم !

-----

 

کربلاست هرجا

عاشوراست هر گاه

هر ساعت حسینی

می‌کشاند به قتلگاه؛

گندم‌ زار ری ...

 

و از پردیس

هر لحظه؛

بیرون می‌کشد گندم

آدمی را ... .

 

خرداد 1389 - دوشنبه

مراسم پر شکوه و روحانی   

 

 

 

مراسم پر شکوه و روحانی                                                                                                 

 

----------------

 

 

به یاد برخی مراسم‌ در سالن اجتماعات ما ! در شهر دوشنبه

 

                                                                                              

 

هر از گاهی

 

سال روزهای هزار ساله می‌زاید

 

می‌زاید و ما

 

در مراسمی پر شکوه و روحانی

 

دست می‌افشانیم

 

و شله می‌پزیم.

 

 

هر از گاهی

 

نقب نفرت

 

سوگی جدید می یابد

 

می یابد و ما

 

در مراسمی پر شکوه و روحانی

 

بر سینه می‌کوبیم

 

و قیمه می‌خوریم.

 

 

در این مراسم، ما

 

عربده می‌کشیم

 

آن‌گونه که هزار فرسنگ راه

 

رساند سلام ما.

 

 

نعره می‌زنیم

 

تا به هفتمین اشکوبه‌ی زیرین دوزخ

 

به تابوتی در چاه

 

رساند دشنام ما.

 

 

ما از طینت پاکانیم

 

برگ درخت طوباییم

 

به یک سرشک دیده

 

در بدر، احد و کربلاییم.

 

 

دنیا به کام و دین هم

 

برکاتی است از

 

 مراسم پر شکوه و روحانی.

 

 

دل نگرانی ما

 

از ۳۶۵ روز سال است

 

کمبود روز است و شب

 

برای برگزاری

 

مراسم پر شکوه و روحانی.

 

 

۱ / ۵ / ۱۳۸۹- دوشنبه

ادامه نوشته

می روم از پیش شما

 

 

می روم از پیش شما

--------------------

 

خفه ام ساخت گند تزویر شما

شیعه  عثمان

راه دهید

می روم از پیش شما

 

نوه حرب

که بیزارم و بیزارید از او

آب رو یافت ز رفتار شما

 

دعوی مظلمه خون خلیفه

شرمش باد

دعوی پیروی امام خاک آلوده

شرمتان باد شما

 

دلتنگ شدم

از اداها و ادعاهای شما

نسبت نوح نبی و پسرش

نزدیک تر از

نسبت پیر جماران و شما

 

وه چه تباه است دین و دنیای شما

آه عمری رفت به باد

گر چه دیر است

باداباد

راه دهید

می روم از پیش شما .

 

20 / 03/ 1387

 

بعد التحریر و مضی السنین :

«چنان شد چون خری وامانده در گل » ، آه گر نسیمی بوزد؛ با آن بروم.

 

شهر من

 

 

شهر من*

 

------

 

 

طهران را دوست دارم

 

به اين شهر انس دارم

 

 

بر سهم اين شهر از زمين

 

                 سر نهادم بار نخست

 

 

بر بهره‌ی اين شهر از آسمان

 

                 چشم گشودم بار نخست

 

 

در اين شهر بانگ اذان

 

                 نيوشيدم بار نخست

 

 

 

در اين شهر

 

گريستم، خنديدم

 

                   در آغوش مادر

 

 

نوشيدم، خوردم

 

                   بر سفره‌ی پدر

 

 

 

خط كشيدم

 

مدرسه رفتم

 

هجي كردم الفبا را

 

 

خواندم، نوشتم

 

                نام الله را

 

 

 

در اين شهر

 

در محلي از محله ها

 

جست و خيز كردم

 

باليدم

 

 

به خيال خود

 

            عشق ورزيدم

 

 

 

در اين شهر

 

گزاردم اولين نماز

 

 

گرفتم به دست

 

اولين كتاب

 

 

به خيال خود

 

            شعر سرودم

 

 

چه خیال ها

 

             که نمودم

 

 

 

 

در اين شهر

 

خويش و دوست دارم

 

                     و آشنايي‌ها

 

مي نشينيم بر سفره‌ی شادي و اندوه هم ديگر

 

 

در دو  سه گورستانش

 

                    يادگاري ها

 

فاتحه هديه مي دهيم و دعا به يكديگر

 

 

 

در اين شهر

 

با زبان مادري

 

با گويش پدري

 

نوحه سر مي دهند

 

                  هم ناله

 

                       هم آواز

 

 

چانه مي زنند

 

ناسزا مي‌دهند

 

براي هم مي‌زنند

 

دل مي‌دهند

 

قلوه مي‌گيرند

 

قربان هم مي‌روند

 

كلاه هم مي برند

 

و تبليغ مي كنند

 

 

از چاه فاضل آب

 

               تا آسمان

 

                     تا پرواز

 

 

 

در اين شهر

 

كار دارم

 

     با حقوقي كه ناكافي است

 

 

خانه هايي

 

    كه هميشه ايجاري است

 

 

خانواده ايي

 

    كه البته ناراضي است

 

 

 

با اين ها همه

 

به آرام شب

 

         مي برم پناه از مشقت روز

 

 

به مشغولي روز

 

        مي برم پناه از كسالت شب

 

 

 

 

در  این شهر

 

بقال و قصاب و سبزی فروش هم‌محل

 

بی محلی نمی کنند

 

حتی آخر برج

 

 

 

در اين شهر

 

چك تضميني مي توان يافت

 

                               براي وام

 

از بانك و صندوق هاي بي ربا

 

 

باز چک و وام دیگری

 

براي زياده‌ی پرداخت ها

 

 

 

در اين شهر

 

بيفتادی اگر به بيمارستان

 

حق العلاج

 

شايد مي توان جست

 

با انداختن روی

 

به اين و به آن

 

 

 

در اين شهر

 

گم افتادی‌ اگر به نظميه

 

حق الخلاص

 

شايد مي توان یافت

 

 با وثیقه‌ای

 

از اين و از آن

 

 

 

 

و از همين روي

 

و همين روي هاست

 

كه طهران را دوست دارم

 

به اين شهر انس دارم

 

 

 

 

 

ليك جدا از انس ها

 

                     عادت ها و راحت ها

 

 

چه تفاوت دارد

 

طهران با ظهران

 

كابل با بابل

 

نيشاپور با لاهور

 

ماكو با باكو

 

و كاشغر با كاشمر

 

 

 

شايد حتي هرات

 

دل پذير تر باشد

 

               تا سراب

 

 

اسلامبول

 

خاطره انگيز‌تر از تبريز

 

 

قونيه و قيروان

 

دل انگيز‌تر از اورميه و زاهدان

 

 

بخارا و سمرقند

 

عزيزتر از يزد و نهاوند ...

 

 

 

معظمه، منوره

 

         شريف، اشرف و معلي

 

همه مجدهاي شهرهايي است

 

 بيرون از  سرزمین زادگاه :

 

          مكه، مدينه

 

              قدس، نجف و كربلا

 

 

 

گرچه به زادگاهم وابسته‌ام

 

ليك يقين

 

بدين شهرها

 

بيشتر دل بسته‌ام

 

 

 

 

 

هر شهري كه به كعبه روي دارد

 

شهر من است

 

هم قبله‌اي

 

هم قبيله‌ای ، هم شهر‌ی من است

 

 

مرزهاي سرزمين من

 

نه تيررس كمان آرش است

 

نه معاهده‌اي بر كاغذ است

 

 

مرزهاي سرزمين من

 

آخرين شنود گاه گل بانگ محمد(ص) است

 

 

 

شهر شهر سرزمين اسلام

 

شهر من است

 

جاي جاي اين سرزمين

 

جاي من است

 

 

هر ده آن

 

    ديه‌ی من

 

        سايه سار من

 

 

هرشهر آن

 

     شهر من

 

       سراي من است

 

 

 

سرزمين اسلام

 

جهان من

 

       افتخار من

 

              سرزمين من است

 

3/ صفر/ 29

22/ 11/ 86

تهران

 

-------

 

* چندي پيش با دوستم، عزيز گران مايه؛ جناب ميرزا رسول اسماعيل زاده، گفتگويي - چون هميشه دل چسب - داشتيم، راجع به ده و شهر و زادگاه و وطن.  ديدگاه هايمان چندان دور از يكديگر نبود. كمابيش آنچه را گفتم، با آريش ها و پيرايش هايي، به صورت اين سروده درآمد. البته  ماهرانه نيست و اين را چاره نيست !.

وطنم

 

 

وطنم

-----

من مسلمانم

کودکيم را دوست دارم

ليك ،

بلوغم از غار حرا آغاز شده

و دل مشغولی های من از عهد بلوغ است به بعد

 

وطنم سرزمين ماذنه هاست

کوچه هايی با عطر گل ياس

آن جايی که به نان بوسه زنند

و آب را هديه کنند

 

پرچمش رايت سبزی است ؛ بر آن

دو شهادت که به خون نقش شده

 

وطنم آنجايی است

که نظامش سلطنت مطلقه جاويد است

وخداوند پادشاه من است.

 

9 / 11 / 1389

 

بازي

 

 

بازي

----

بر سر من بازي است

ميان شياطين و فرشتگان

گاه با فرشته همراه

بر سر شيطان مي كوبم

گاه هم دست با شيطان

بر روي فرشته مي زنم چنگ

و اين منم كه زخم بر مي دارم

در اين ميان،

در محضر تو

در منظر تو،

اي تماشاگر

به تماشا منشين

كه دگر تاب نماندست مرا .

 

8 يا 9 يا 10 / ذي الحجه/ 28

28/ آذر/ 86

راه يا بيراه

 

 

راه يا بيراه

-----------

 

بالاي سر

بر درختان دود زده

مي خوانند كلاغ ها

از مردار خواري دیگر

 

زيرپاي

در گنداب جوي

مي لولند موش ها

پی جیفه ای دیگر

 

و من

در كوچه باغ هاي مه آلود

مي زنم پرسه

در خيالات به هم ريخته

 

كجاست آخر راه؟

پرديسي از اشتياق لبريز

دوزخي گرسنه

يا آغوش خداوند !

شايد هم

گوري از هيچ پر!

 

فارغ از مقصد و راه

با توام همراه

بادا باد

راه يا بيراه

 

 

- ارديبهشت   1385 -

نیایش

 

 

نیایش

------

این روزگار زمهریر

سرسره ای است رو به دوزخ

ای مهربان

دستم بگیر

مگذار تا بلغزم

 

این روزگار دیجور

راهی درشت و دور است

ای مهربان

دستم بگیر

مگذار تا بیفتم.

 

1 دى1383

آسمان با ماست

 

 

آسمان با ماست

-------------

 

خيبريان آمده اند

صلیبیان و احزاب

به انتقام از خاک و آب

از آفتاب

 

نه در شهراحمد است

نه گرد آن خندقی

فوج فوج مرحب و

نه پيشمان حيدری

غزه ی بي پناه و

آتش و خون

خيام بي حسين و

دشمن دون

 

جنازه فرشته ها

در خانه در خيابان

باز حسين بي سر

افتاده در بيابان

گفت شيطان

يا مرگ يا كه خواري

بشنيد الموت

اولي من ركوب العاري

ديجور شد بلند و

مناره ها خاموش

نيست صبح نزديك

ذكر ستاره ها دوش

 

چلچله اي پيچيد

زمزمه اي برخاست

از جاي خيزيد

كه آسمان با ماست

" نحن الذين بايعوا محمدا

علي الجهاد ما بقينا ابدا "

 

 

تهران - محرم 1430 / دی 1378

قلم‌ها روی موج غزه/۳

از جای خیزید که آسمان با ماست

محمدحسین امیر اردوش در پاسخ به جنایات رژیم

صهیونیستی شعری با عنوان «آسمان با ماست» سروده است.

سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930427000737

آه قدس !

 

 

آه قدس !

-----

 

آه قدس!

 

اي عروس زيباي وطنم

 

سرشک از گونه هایت پاک کن

 

بیارای خود را

 

گيسو افشان كن

 

سرمه بر چشم بكش

 

عطر بزن

 

خلخال بر پاي كن

 

لبخند بزن

 

آري لبخند بزن

 

جوانان محمد(ص) با مهريه‌ی خون

 

به خواستگاريت از قدر آمده اند ...

 

 

 

آه قدس!

 

اي گل زيباي وطنم

 

پژمرده شدي

 

از نفس اهریمن

 

سوگند

 

سوگند به اقصايت و آن رهگذری

 

كه سال ها پيش از آن بگذشت

 

پر بكشيم،

 

سوي تو ديوانه وار

 

بال زنيم،

 

گرد تو در خارزار

 

تا برهی و برهیم

 

در بر تو جان بدهیم ...

 

آه قدس!

 

تو اي يوسف گم گشته‌ی گريان وطنم

 

گرچه ريسمان اسارت،

 

بر گردن رعناي تو بستند

 

دستان تو بستند

 

مصر به مصر

 

بازار به بازار

 

جار زنان، چانه زنان

 

گرد تو گشتند،

 

ليك

 

سوگند به چشمان سياه نگرانت

 

که در بند نمانی

 

تقدير من و توست

 

عزت و رهايي ... .

 

 

 

- ايام زمان؛ روزنامه جمهوري اسلامي،

سال 22، شماره 6175، دوشنبه 11/مهر/1379، ص 3 ( با اندکی ويرايش) –

رفتن

 

 

رفتن

-----

با خرقه ای پاره

 پا برهنه

 بی هیچ توشه

 نه هیچ گرده نانی

 نه هیچ کوزه آبی

 

نیمه رقصان

 آواز خوانان

 به زیر در ختان پر شکوفه ی بادام

 در رهی بی پایان

 راه رفتن

 

گهی سخت خندیدن

  گهی تند گرییدن

 گهی فریاد

 فقط فریاد کردن

 و در خنده و در گریه و در فریاد

 نام تو را

 تنها تو را خواندن

 

گاه بر زمین آسودن

 واز لابلای برگهای پر عشوه ی بادام

 خمار آلود

 آسمان دیدن

 بر فرش خاک و برگ

 مستانه غلطیدن

 و به زیر عبای آفتاب

 نرم نرمک خوابیدن

 و در خواب

 تو را

 تنها تو را دیدن

 

گاه بر دردهای بسیار فرزند آدم

 گریستن

 و از سرنوشت تلخ و پر دردش

 به تو غریدن

 و آن هنگام

 اخم پر تبسم تو را دیدن

 و استغفار ورزیدن

 و از ابلیس و بازی هایش نالیدن

 و در طراوت قطره ای باران

 یا لطافت نوازش دوباره ی آفتاب

 بخشش تو را خواندن

 

شادمانه

 بر پای جستن

 دست در دست

 با تو رقصیدن

 خرقه ی پاره را پاره تر کردن

 سینه را عریان

 تا ببینند قلبم را

 که تو در آن چه آرام بنشسته ای

 به آسمان ها و زمین نازیدن

 

و با تو رفتن

 رفتن در رهی بی پایان .

 

- ايام زمان -

 

بوسني

 

 

بوسني

-----

بوسني دل رسول است

علي كجاست آخر

كه اين دل پاره گرديد

از تيغ آل ابليس

 

بوسني غمت جگر سوز

فاتح، مراد، كجاييد

كه ايوب نعره بر زد

از صبر اهل سالوس

 

بوسني سر حسين است

كه باز بر نيزه كردند

ابن صرد كجايي

آويز پرچم يالثارات .

 

- ایام زمان-

 

ادامه نوشته