كاش

----

 

كاشكي پدر بي‌پدرم

مادرم را چنان سخت مي‌زد

كه هيچگاه دگر

هوس خوردن سيب يا گندم نكند

مادرم اي كاش

جاي وسوسه مار

 زهر مار نوش جان مي‌كرد

كاشكي پدر و مادر من

زاد و رود خود را

به زمين مبتلا نمي كردند

 

 

خدايا چرا به زاده آتش امان دادي

چرا در پي تمردش از فرمان

نزدي؛ نقش ديوار دوزخش نكردي تو

چرا ما را گرفتار او كردي

 

 

كاش در عالم ذر

عهد الست نبسته بودم من

جاي گفتن بلا

خفه خون گرفته بودم من

 

 

چنان فرسودم در دوزخ اين دنيا

كه تاب دوزخ عقبي ندارم من

نه  طاقت نكير و منكر گور

نه نفخ صور

نه التهاب محشر

نه روز پنجاه هزار سال

نه ترازو، نه كتاب

نه خطاب و نه عتاب

هيچ كدام را توان ندارم من

 

 

اي كاش

پرنده اي رها بودم؛

در اوج آسمان‌ها

يا ماهي گم گشته‌اي؛

در ژرفناي درياها

صخره‌اي تنها؛

بر بلنداي كوهسار‌ها

ريگي نهفته؛

در شنزار بيابان‌ها

يا شاخه اي سركشيده؛

بر درختي بلند

 

واين ظلوم جهول كفور نبودم من

 

كاش.

 

 

29 شوال 1442 – 20 خرداد 1400