سه گانه اي از علامه شيخ محمد غزالي
سه گانه اي از علامه شيخ محمد غزالي ( مصري):
- شورا
- گفتوگویی بیپرده
- حکمت و فرزانگی
« شورا
در مناسبات میان دستگاههای حاکمیت و تودههای مسلمان، هنگام تفسیر شریعت نورانی، درهمریختگی دهشتناکی رخ داده ست، تا جایی که نزدیک است حقیقت عقلانی کلمه «شورا» فروبپاشد.
گویندگان نامهایی را برای «اهل حل و عقد»" – معتمدان مردم كه سررشتهدار كارهايند – یاد کردهاند که هر چه درباره مفهوم آن کندوکاو میکنیم، آن را جز در کنار غول و سیمرغ و دوست وفادار نمییابیم.[1]
حاکمیت فردی بهناگزیر فقهی را پدید آورده است که بنیاد دینی استواری ندارد و فقیهانی را مییابد که سزاوار خردهای اعتماد نیستند. پیشنویس قانون اساسی که یکی از ایشان تهیه کرده بود را که میخواندم دیدم «خلیفه»ای که در انتظار اویند، اختیاراتی دارد که اختیارات قیصر سرخ در مسکو یا ساکن کاخ سفید در واشنگتن، به مراتب از آن کمتر است. گفتم: «سندی است که به دیگر زبالههای فکری همانندش در زیست سیاسی گذشته و حاضر ما میپیوندد».
بیتردید ارزیابی بهای انسانیت نزد حاکمان عرب و مسلمان نیازی به هوشمندی ندارد و ایشان ــ جز آن که به خدا پناه برده است ــ پس از رواج فروپاشی و ویرانی اندیشهای و اخلاقی میان توده مردم، به خرج تیرهروزان بیچاره، از فقر به ثروت رسیدهاند و در زمین برتری جستهاند.
ساکنان خاوران و باختران میدانند که حاکمیت نزد مسلمانان چون غنیمتی جنگی درآمده است که دهانهایی از آن کام میگیرند و حکومتگران مسلمان ــ جز پارسایان ــ در هر انتخابات آزادی ناپدید میشوند، همانگونه که کابوس به وقت بیداری ناپدید میشود.
با وجود این، فقیهانی هستند که شورا را به گونهای تفسیر میکنند که حاکم را به آن ملتزم و متعهد نمیسازد. در دید ایشان، اهل حل و عقد خودسرانه میرویند، همانگونه که گیاه هرز چون بارهنگ در برنجزار میروید؛ آنان رستنیهای شیطانی هستند که هیچ کس نمیکاردشان.
ایشان به یک هدف خدمت میکنند و آن اینکه امت گلهای است که حاکمی یگانه به تنهایی باید آن را رهبری کند؛ حاکمی که ابزار ترغیب و ترساندن را، به طوری که همه چیز را به فرمانش درآورد، در اختیار دارد. ایشان به نام اسلام، زور و زر آن را به وی میسپارند.
بدیهی است که اسلام از این مزدوران مبرا و بیزار است و ورای فتاوا و اندیشههای ایشان نه فقه جا دارد و نه ایمان.
امام شهید [ حسن بنا ] درباره تثبیت فقط حق و کنار گذاشتن مشتبهسازیهایی که از حق گمراه میسازند و عبور از عرفها و عاداتی که تودههای مردم را به راهی حز هدایت میرانند، میگوید:
عرف نادرست حقیقتهای الفاظ و سخنان شریعت را تغییر نمیدهد، بلکه باید از مرزهای معانیِ مقصود از آن لفظ و سخن اطمینان حاصل کرد و بر سر آن ایستاد؛ چنانکه باید از فریبکاری لفظی و سخنان فریبکارانه در تمام جوانب دین و دنیا پرهیز کرد. عبرت از نامیدهها میتوان گرفت، نه از نامها.[2]
*******
گفتوگویی بیپرده
خود را در مرحلهای میبینم که به صراحتی رویارو نیاز دارد؛ زیرا نفاق در حسابکشی از نفس نه برای فرد توبه میآورد و نه برای جامعه جنبش و خیزش.
اسلام چهارده قرن از عمر بلند خود را سپری کرده و امروز به جایگاهی رسیده است که خردمندان باید درنگ کنند و از یکدیگر بپرسند «ما را چه شده است»، «راه رهایی کدام است؟»، «پس از این سفر و گذر سخت، حال و اوضاع درون دارالاسلام و پشت مرزهای گسترده و پهناورش چگونه است؟»، «بهیقین ما بر حقیم، خداوند یگانه است و شریکی ندارد. اگر شریک دارد، کجا است؟»، «محمد حق است؛ بیتردید او که جانی پاکیزه، پرستشی درخشان، اخلاقی والا و جهاد و تکاپویی پیراسته داشت، بر قلههای انسانیت جای دارد. اگر محمد پیامبری نبود که به خوبی مردمان را با پروردگارشان آشنا ساخت و چون الگویی نیکو به سوی او راهبری کرد، چه کسی ــ از پیشینیان و پسینیان ــ شایسته گزینش آسمان و پیشوایی آفریدگان بود؟».
نادانان ناآگاه که دستگاههای باطل فریبشان داده میپندارند که ما از روی تقلیدی تمام و سادهلوحانه از محمد پیروی میکنیم.
ماندگاری و پابرجایی ما بر اسلام ارزیابی وستایش ما از حقیقت است ، هر اندازه هم که شرایط و ابهامات نکبتبار آن را در بر گرفته باشد.
اکنون، پس از تأکید و پافشاری بر پیوندمان با دینمان، از خود و مردمم میپرسم: «آیا ما در خلال عصرهایی که گذشت، به این دین وفادار بودهایم؟ آیا وقتی سدههای اخیر رسید و نیروهای شر مرزهای ما را درنوردیدند و درهم کوبیدند و از میان برداشتن گرانیگاه و موجودیت اسلام و جماعت مسلمانان را بر خود مباح کردند و دل میهن و درون خانه را نابود و ویران ساختند، پایبند امر و نهی این دین بودهایم؟».
نظام اسلامی بیشتر به سیاهمستی مانند بوده است که به چپ و راست خود پس و پیش رفته، تلوتلو خورده است و گاه افتاده، سپس از گل و لای و لجن، آلوده به کثافت و پلشتی برخاسته است و گامی به جلو برنداشته مگر اینکه چند گام پس رفته است، گاه موجب خنده و تمسخر شده و گاه موجب انزجار.
در داخل به دین خود عمل نکردیم و در خارج آوازه و اعتبار آن را سرافرازی نبخشیدیم و به آن دعوت نکردیم.
پرسش دیگر اینکه «احوال دیگری چگونه بوده است؟».
شتابان در پی خرد پیش رفته است، راه خود را با سرسختی و دلیری سترگ شکافته و خرافههای دینی، که روزگاری بلند را با آن به سر برده بود، نابود ميسازد و بر تحمل سنگینی و سختی هزینههای پیشرفت، پایمردی و پاسداری و مداومت کرد تا جایی که در پنج سده به جایگاهی دست یافت که نزدیک است پس از تسخیر زمین، فضا را نیز درنوردد.
مسیحیت، در حالی که از موضع پیشین خود درباره دیگری پوزش میطلبید، نزدش آمد و خدمات خود را بر وی عرضه کرد. دیگری پوزش مسیحیت را پذیرفت و با او بر اساس خدمت به میل و خواستهاش، سازش کرد.
ما با موضعی بسیار پیچیده روبهرو شدیم. ما در دامنه کوه بودیم و دیگری بر قله. طاعت و نیایش ما برای خداوند یا در عبادتهایی بدعتی، که خداوند دلیلی بر حقانیتشان نازل نکرده، صورت میبست یا در عباداتی ناچیز و ناقص که آن را هزار بار بیش از اندازه حقیقیاش بزرگ کردهایم تا خلأ روحی و اجتماعی برآمده از غیاب و نبود دین حق را پر کند؛ بنابراین وقتی دو گروه با یکدیگر برخورد کردند، ما غباری پراکنده شدیم، پوچ شدیم.
ما ــ مسلمانان و عربها ــ به دین خود خیانتی زشت کردهایم و با وجود بانگ وحی پیرامونمان که «أَوَلَمْ ینْظُرُوا فِی مَلَکوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَیءٍ؛[3] آیا در ملکوت آسمانها و زمین و هر چیزى که خدا آفریده است ننگریستهاند؛ و اینکه شاید هنگام مرگشان نزدیک شده باشد؟ پس به کدام سخن بعد از قرآن ایمان مىآورند؟»، به هیچ چیز به درستی ننگریستهایم. نتیجه آن شد که از پشت مرزها ــ مرزهای دارالاسلام ــ آمد آن که نفت را از خاک ما استخراج کرد و آن که بر رودخانههای ما پل بست و حتی آن که سوزنی که با آن لباسهایمان را میدوزیم، ساخت.
هیچ کدام از امور دنیایی را درست انجام ندادهایم که چیزی را برایمان راست و استوار کرده باشد یا با آن ایمان خود را پشتیبانی و محکم کنیم.
از این بگذریم؛ چراکه بهیقین کسی درباره این عقبماندگی و ضرورت بهرهبرداری علمی از کسانی که در کرانههای تمدن پیروز بر ما پیشی گرفتهاند، جدل نمیکند.
به حوزه دیگری برویم. در این کتاب و دیگر کتابها از عقبماندگی فقهی و عملیمان در امور اجتماعی و اقتصادی و سیاسی شکایت کردهام و از فروکاستن فقه اسلامی به حوزه و حیطهای تنگ گلایه داشتهام که اگر از دستشوییها بگذرد، به صحن مسجد میرسد و گاه وارد امور محله یا ده میشود؛ اما هیچ توجه و نسبتی با دیوانها و ادارههای حاکمیت و دشواریهای مالی و پیوندگاهها و کوششهای همگانی زندگانی حقیقی جامعه و دولت ندارد.
نتیجه این شد که استبداد سیاسی بی هیچ بیم و ملاحظهای عربده کشید، ایرادها و ناهماهنگیهای اقتصادی بی هیچ درمان و اصلاحی رواج پیدا کردند، تاروپودها و رشتههای عصبی که هستی و هویت اسلام را محکم و نیرومند میسازند، سست، گسسته و بریده شدند و مسلمانان سرگشته و سرگردان، یکدیگر را گمراه دانستند و از هم رو برگرداندند. همچنین شخصیت معنوی امت اسلامی و رسالت و مسئولیتهای بزرگ آن در طول و عرض زمین از هم فرو پاشید.
حکمت و فرزانگی
حکمت و فرزانگی گمشده مؤمن است و هر جا آن را بیابد از دیگران به آن سزاوارتر است.
تاریکی مصیبتهای هولناک با وجود فقيهاني ــ منظورم مردمانی است که به فقه منسوبند ــ افزوده شد که به خاطر رواج عکاسی یا ورود تلویزیون به خانهها سرشک از دیده روان ميسازند و به خداوند سوگند یاد ميكنند که هیچگاه در این دستگاه نمایان نميشوند.
اگر با یکی از ایشان یا کسی که اندیشهای پالودهتر از ایشان دارد درباره قوانینی که حاکمان را مقید و محدود میسازد و قانونهایی که به کارگران و کارگزاران آسودگی و آرامش و اطمینان خاطر میبخشد سخن بگویی، با نادانی هولناکی بر تو مینگرند و میفهمانند که تو با ایشان درباره موضوعی بیرون از حوزه اسلام سخن میگویی. در بین این گلههای منتسب به اسلام زمزمههایی میشنوی که «موسیقی حرام است»، «صدای زن عورت است و باید پنهان باشد» و «این مسائل دشواریهای آخر زمان، بلکه ــ همراه با مسئله باز یا بسته بودن دو دست در نماز ــ مشکلاتی ازلی و ابدیاند».
برای اینکه امت را در مسیر جنبش درست اصلاحات قرار دهیم، ناگزیر باید از این همه یاوه و گزافهگویی گذر کنیم. این نهضت پیش از هر چیز به حمایت بنیادها و نهادهای شورایی و برکندن دندانهای نیش استبداد و برقراری نظارت و مراقبت قاطع و سخت بر تناوب و چرخش ثروت میان همگان نیازمند است و چارهای جز بهرهبرداری از تجربههای دیگران نیست؛ زیرا فقه جمودگرفته ما قرنها است که پاسخی به نیازهای اضطراری و ناگهانی نمی دهد.
در این میان کسی پیدا شد که میگفت: «از هیچ کس اندیشهای نمیگیریم». گفتم: «عقیده و اخلاق را از خارج وارد نمیکنیم؛ اما معنا ندارد که برنامهها، طرحها و نقشههایی که به هدفهای مشترک ما و ایشان خدمت میکند، اگر برای ما مفید باشند، را دور افکنیم». گفتند: «منظورت چیست؟». گفتم: «ظلم و ستم نزد همه زشت است؛ بنابراین اگر ملتی توانست با روشی درست و مناسب، خود را از ستم مصون بدارد، تردیدی نیست که دین من از نسخهبرداری از این روش جلوگیری نمیکند». گفتند: «توضیح بده که مقصودت چیست؛ زیرا آنچه گفتی غامض و پیچیده است». گفتم:[4] «دیدهام که دولتهای گوناگونی در اروپا و امریکا که در معرض هجمههای ستمگرانه و خودکامگی و طغیان و گردنکشی قرار داشتهاند، برای انضباط و استحکام و مهار سیاست مالی و حاکمیتی، قوانینی وضع کردهاند و همانگونه که شاعر میگوید:
وَالظّلمُ من شِیمِ النّفوسِ فإن تجدْ
ذا عِفّةٍ فَلِعِلّةٍ لا یظْلِمُ
و ستم در سرشت آدمیان است و اگر
پاکدامنی را یافتی، ظلم نکردنش دلیلی دارد
بنابراین اگر جوامع انسانیای را بیابیم که توانسته باشند خود را از این مصیبتها مصون کنند، چرا از آنها پیروی نکنیم یا از آنها فرانگیریم؟ در این راههای آزمودهشده صلاح و نیکیای وجود دارد که به آنها نیازمندیم». برخی گفتند: «این همان چیزی است که ما را از تو میترساند. تو اصلاحات را از سرچشمههایی دور از دین، میراث، سنتها و فرهنگ ما وارد میکنی و ما نیازی به این گونه پیشنهادهای تو نداریم».
گفتم: «آرزو داشتم که این غیرت شما در جایگاهش بود. سپاس خدای را که من به دین خود افتخار میکنم؛ اما افتخار ورزیدن به دین این نیست که جهاد با موشکها و ماهوارههای فضایی را به دلیل بدعت و نوپیدا بودنشان نپذیرم. بیتردید آزاداندیشی نیاز مبرم هر کسی است که در فقه اسلامی دستی دارد و سخنی میراند. ما بی سر و صدا شیوه نامنویسی هر نوزاد در شناسنامه را بیدشواری و اعتراض از دولتهای دیگر گرفتهایم و توانستهایم مصونیت وی از بیماریها و رسیدنش به دورههای آموزشی و روانه ساختنش به سوی ارتش برای آموزش خدمت نظام و آمادگی برای نبرد را تسهیل کنیم؛ حال چرا فقیه مسلمان از پذیرش هر ابزار اصیل یا وارداتی برای تحقق آرمانها و اهدافی که دینش تعیین کرده است، سر باز میزند و آن را ممنوع اعلام میکند؟».
بیتردید الگوبرداری و آموختن در امور دنیا و در «مصالح مرسله» و «وسایل حسنه» نهتنها مباح است، بلکه ای بسا به سطح وجوب هم برسد.
من به فریادهای «فقط اسلام» خوشآمد میگویم و از آنها استقبال میکنم. ما را جز اسلام دینی نیست و با قلبم و تمام وجودم به کسانی پیوستهام که با تهاجم فرهنگی میجنگند و با گذرگاههای آشکار و پنهان آن مخالفت و به آن اعتراض میکنند.
شاید از نخستین کسانی باشم که به این استعمار بدسرشت و فرومایه توجه کرده و از نهفتنیهای آن پرده برداشتهاند.
با وجود این پس از تحقيق و بررسيهايي كه درباره سرپرستی و واگذاری و نیابت و امانت رأی تودههای مردم و مهار استبداد فردی که همراه با دموکراسی است، کردهام، هنگامي كه مشاهده ميكنم برخی از مردم «دموکراسی» را به کفر توصیف میکنند، شکیبایی خود را از دست ميدهم و اندوهناک ميشوم و دریافتهام که تعابیری آشفته و پریشان و بیپایه و مایه است که میتوان برای وعظ بر منبر ایراد کرد. من این خیال پردازیهای واهی خوابآور را نپذيرفتهام.
آشنای زیرکی به من گفت: «شیخ نبهانی قانونی چنانکه تو میخواهی وضع کرده است». بیدرنگ گفتم: «آن را خواندهام؛ اختلاف میان آن و قانون مدنی که از سال 1923 تا سال 1925 حاکم بود، بسیار زیاد است».
بیتردید این قانون که به اسلامیت وصف شده، ده درصد از اصول و مبادی شورا و احقاق حق و ابطال باطل و ضمانت آزادیها و مصالح عمومی را برآورده میسازد، در حالی که قانونی با مبادی و اصول وارداتی از خارج نود درصد از آرمانها و اهداف اسلامی را محقق میسازد.
دردآور این است که همچنان برخی از دینداران فرهنگ خود را از کتابهایی آبیاری میکنند که در روزگار فروپاشی اندیشهورزی در تاریخ ما پدید آمده و رواج یافتهاند؛ روزگار دوستی و پیوستگی با ستمگران یا در بهترین توصیف، روزگار دوری گزیدن از ایشان، تسلیم به خاموشی و ابا کردن از گفتن خیر یا بلی.
بهیقین هنگامی که از حق و حقیقت دفاع میکنم، چماق وطنی را بر توپخانه بیگانه برتری نمیدهم و بیتردید تعصب ورزیدن بر نادانی و کوتاهی و ناکارایی، سبکمغزی و بیخردی است. اعلام میکنم که عشق و علاقهام به کتاب خداوند و پیامبرش جاودانه است؛ اما پس از آن، برای اندیشهها و دیدگاههای هیچیک از رجال قائل به قداست نیستم. از همین رو گونهای از درنگ و تأمل به من دست میدهد وقتی استاد محمد قطب در گفتار دوم از کتاب التربیه الاسلامیه میگوید:
تمام دعوتها و تبلیغات پوچ و پوشالی ساختگی که مردمان ــ بهویژه جوانان ــ را در جاهلیت فرو میبرد، نزد مسلمانی که بر آیین و راه روشن تربیت اسلامی پرورش مییابد، بیاعتبار است و وزنی ندارد؛ زیرا مسلمان این همه را با میزان و ترازوی خداوند ــ منظورم اسلام است ــ وزنکشی میکند و آن را بدون وزانت مییابد. حتی وقتی این دعوتها به اسلام آمیخته و ابهامآلود میشود، باز نمیتواند ــ یا نباید ــ مسلمان حقیقی را بفریبد؛ چراکه کتاب خداوند در این باره آگاهیبخشی کامل را برای وی در بر دارد. برخورد مسلمان در هر امری از امور بنیادین زندگی چنین است: «وَ أَنِ احْکُمْ بَینَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یفْتِنُوکَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیکَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّما یریدُ اللَّهُ أَنْ یصیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ کَثیراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ * أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیةِ یبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یوقِنُونَ؛[5] و میان آنان به موجب آنچه خدا نازل کرده، داورى کن و از هواهایشان پیروى مکن و از آنان برحذر باش؛ مبادا تو را در بخشى از آنچه خدا بر تو نازل کرده به فتنه دراندازند. پس اگر پشت کردند، بدان که خدا مىخواهد آنان را فقط به [سزاى] پارهاى از گناهانشان برساند و در حقیقت بسیارى از مردم نافرمانند * آیا خواستار حکم جاهلیتند؟ و براى مردمى که یقین دارند، داورى چه کسى از خدا بهتر است؟».
خداوند درباره کسانی که در ادعاهای خود میگویند از اسلام این را برمیگیریم، از دموکراسی آن را و از سوسیالیسم فلان را و همچنان مسلمان باقی میمانیم، میفرماید: «أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکتَابِ وَتَکفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَنْ یفْعَلُ ذَلِک مِنْکمْ إِلَّا خِزْی فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَیوْمَ الْقِیامَةِ یرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ؛[6] آیا شما به پارهاى از کتاب ایمان مىآورید و به پارهاى کفر مىورزید؟ پس جزاى هر کس از شما که چنین کند، جز خوارى در زندگى دنیا چیزى نخواهد بود، و روز رستاخیز ایشان را به سختترین عذابها باز برند، و خداوند از آنچه مىکنید غافل نیست». به این ترتیب مشاعر و حواس و احساسات مسلمان سامان مییابد و رفتار و کردار و کنشش در دریای جریانها و مکاتب، نظم و ترتیب میگیرد.
با وجود احترام بسیاری که برای برادر دعوتگر و مبلغ مخلص و راستین، محمد قطب، قائلم، به نظرم این سخن نیازمند ضابطهها و معیارهایی است. برای مثال، دموکراسی دین نیست که در ردیف اسلام جای داده شود، بلکه نظامی برای مناسبات میان حاکم و محکوم یا فرمانروا و فرمانبر است. دموکراسی را بررسی میکنیم تا بدانیم چگونه کرامت و ارجمندی فردی برای موافق و مخالف به صورتی یکسان فراهم آمده است. چگونه دژهای قانونی استواری ساخته میشود تا مقابل خودسری و سرکشی فردی بایستد و به مخالف جرئت ببخشد که با دلیری و بی پروایی و بدون ترس از زندان و دستگیری، بگوید خیر.
دموکراسی سامانهای سیاسی است که نمیگذارد اعلان جنگها برای خرسندی و سرگرمی فرمانروایی متفرعن و خودخواه باشد که به دنبال شکوه و افتخار شخصی است یا اموال عمومی را به پیروی از هوی و هوسش برای سرگرمیهای پر ریخت و پاش تلف میکند، بیآنکه هراسی از حسابرسی و پاسخگویی داشته باشد.
تردیدی نیست که دین ما میگوید: «لا تُقَدَّسُ أُمَّهٌ لا یقْضَى فِیهَا بِالْحَقِّ وَیأْخُذُ الضَّعِیفُ حَقَّهُمِنَ الْقَوِی غَیرَ مُتَعْتَعٍ؛ امتی که در آن به حق قضاوت نمیشود و ناتوان بیهراس و بدون لکنت زبان، حق خود را از توانا و نیرومند نمیگیرد، پاکیزه و آراسته و مبارک نمیشود». چگونه این سخن شریف و باشکوه به متنهای قانونی و الزامآور تبدیل شود که اجازه دهد آدم معمولی کوچه و بازار از ساکن کاخ سفید دادخواهی و شکایت کند؟
بهیقین استبداد دیوی است که دین و دنیای ما را بلعیده است. آیا بر منادیان خیر و نیکی برای مسلمانان حرام است که برخی از تدابیر و ساماندهیها و قوانین و اقداماتی که امتهای دیگر انجام دادهاند را بیاموزند تا به آنچه ما گرفتارش شدهایم، دچار نشوند؟
بیتردید ابزارها و تدابیری که با آن به باورها و ارزشها و برتریهایمان خدمت کنیم، بخشی از اندیشه کلی بشری است و پیوندی با هدف و آرمان مطلوب و مورد نظر ندارد. بسیار دیدهایم که پیروان فلسفههای متناقض و متباین باکی ندارند که در این عرصهها به وفور از یکدیگر فرابگیرند و اخذ کنند.
بحران و وخامت آن است که دین خود را رها سازیم و از اصول و ارزشهای آن برای علاقه و برگزیدن دیدگاهی دیگر، که از شرق یا غرب گرفته شده، رو بگردانیم. از همین روی در کتابم حصاد الغرور، با سرزنش شیفتگان دیگر مکتبها گفتهام:
گیریم انقلابی که در جنوب یمن برپا شده است[7]، شیوه زندگانی چینی یا روسی را الگوی برتر خود قرار دهد؛ آیا این انقلاب میتواند اسلامی باشد یا پیروزیای برای اندیشه کمونیسم جهانی به شمار میرود؟ بیتردید چنین انقلابی از اسلام بیرون رفته، به غیر اسلام رو کرده و مرتد شده است و پیدایش آن پیروزی کمونیسم و شکستی برای اسلام است.
ملتهای اسلامی نهضت راستینی که در امتداد تاریخشان، برای بروز شخصیت آن یا برآمدن و بالیدن اصل آن و استواری سیما و شاخصههای کلی آن باشد را فقط در صورتی آغاز و پایهریزی میکنند که اسلام را هدف و حصار و محیط بر آن قرار دهند.
تصور درستی نیست که من بهرهبرداری از تجربه و دانش و آگاهیهای دیگران را حرام کنم، در حالی که دیگران جز با برگرفتن اندیشه، ابتکار، آگاهی و تجربه پیشینیان ما پیشرفت نکردهاند.
تردیدی نیست که دولت خلافت راشده در ساختن نظام اسلامی بی هیچ احساس خواری و کاستی و بدون تعصب، از میراث روم و ایران اقتباس و برداشت کرده است.
وقتی به خوراکی بیگانه نیاز دارم و آن را میخورم، بخشی از جسمم که از آن میروید، جسم من است و قوایی که در بندبند بدنم سرازیر میشود، قوت من است.
آنچه نزد من اهمیت دارد این است که من با ویژگیها و شاخصهها و عناصر اصلی که مرا شکل میدهد، باقی بمانم. مهم آن است که پابرجا بمانم و تمام مبادی و اصولی که آن را نمایندگی میکنم و با من پیوند دارند و من به آنها پیوند دارم در وجود و هویت من ماندگار و باقی بماند؛ زیرا آن رسالت و مسئولیت من در زندگی و وظیفه من بر زمین است. این مقیاس و ملاک جنبش و نشانه راستی و درستی یا انحراف و بطلان آن است. آیا در جهان اسلام نهضتها و جنبشهای جدی و مصممی وجود دارد که اسلام پاک و راستین را رویکرد خود و پیامبر بزرگوار را پیشوا و الگوی خود قرار داده باشد؟ آری ؛ گروهها و جماعتها و تشکلهایی یافت میشوند که برای اسلام تلاش میکنند و ما با هر چه در توان داشته باشیم از آنان حمایت میکنیم.
ما سخت اشتیاق و اهتمام و التزام داریم که ساخت این بنیان نو بر آن ارکان برافراشته شود. حتی اگر محصولات پیشرفت صنعتی را از بیرون وارد کنیم و از کارشناسی و دانستههای دیگران در ابعاد عمومی زندگانی بهره ببریم، بايستي كه در چارچوبی سخت و انعطافناپذیر از شرایع و شعائرمان باشند.»
[1]. «جستیم و هیچ یافت نشد زیر آسمان / سیمرغ و کیمیا و خردمند شادمان» شفیعی کدکنی. مترجم
[2]. اصل شانزدهم از اصول بیستگانه.
[3]. سوره اعراف، آیه 185.
[4]. از سخنرانیای با عنوان «پرتویی بر اندیشه دینی ما در آغاز سده پانزدهم» که آن را در همایش اسلامی برپاشده در الجزیره (پایتخت الجزایر) در سال 1400 هجری ارائه کردهام.
[5]. سوره مائده، آیات 49ـ50.
[6]. سوره بقره، آیه 85.
[7] - اشاره مولف محترم کتاب، به حوادث و جنگ های داخلی یمن در دهه 60 قرن بیستم میلادی است.
محمد غزالی : منشور یگانگی فرهنگی میان مسلمانان، ترجمه محمد حسین امیر- اردوش، قم: نشر اديان، 1399، صص 210 – 211 و 228 – 237.
وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ