ایران فرهنگی؛ تاجیکستان-آسیای مرکزی (بخش اول)

 

 

 

 

نويسنده: دکتر محمدحسین امیراردوش

چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۲

 

ايراس: ماوراءالنهر را با قدری مسامحه، در برهه‌ای از تاریخ می‌توان یکی از مهم‌ترین کانون‌های تمدنی «ایران بزرگ» یا به عبارتی «ایران فرهنگی» و به دیگر عبارت و شاید درست‌تر «حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی» خواند و بی‌مسامحه در بسیاری از ادوار دوران اسلامی، یکی از مهم‌ترین کانون‌های «حوزه‌ی تمدن ایرانی» یا «ایران فرهنگی» شمرد، لیکن...

 

کلیات


ایران با باشندگان آسیای مرکزی مشترکات فراوانی دارد. در میان این باشندگان، با نمایندگان فرهنگ اصلی و اصیل این سرزمین یعنی تاجیکان، مشترکاتی به مراتب افزون‌تر. روشن است تاجیکان محدود به نفوس جمهوری تاجیکستان نمی‌شوند. بلکه بیش از سه‌چهارم جمعیت تاجیکستان و بالغ بر میلیون‌ها نفر در ازبکستان، افغانستان، ترکستان چین، روسیه و دیگر جای‌ها را تشکیل می‌دهند.



پوشیده نیست که «ماوراءالنهر»، «فرارودان» یا «ورارود» که گرانیگاه عنوان بالنسبه جدید «آسیای مرکزی» را تشکیل می‌دهد، در شمار گهواره‌های تاریخ، تمدن و فرهنگ بشریت بوده است. این سرزمین تاریخ‌ساز، محل خیز و جست‌های بزرگ اقوام مهاجم و مهاجری بوده که با هر خیزش، به تاریخ و تمدن بشری چهره‌ای تازه ‌بخشیدند، چهره‌ای گاه زیباتر و گاه زشت‌تر از آنچه بود.



ماوراءالنهر بخشی از مهم‌ترین ایستگاه‌های شاهراه جهانی‌ ابریشم را در خود جای می‌داده است. گران‌بهاترین بار کاروان‌هایی که در این جاده در آمد و شد بودند، نه ابریشم، که متاع عقیده‌مندان و اندیشه‌ورزان و فرهنگ‌پروران و هنرمندان بوده و ارزشمندترین بخش دادوستدی این شاه‌راه حیاتی، داد و ستد فرهنگ -به معنای فراخ آن شامل هنر، اندیشه و باور- بود. از دیگر سو این چهار‌سوق تمدن و فرهنگ بشری محل تلاقی، آمیزش و خیزش‌ نژادها، اندیشه‌ها و باورها بوده است.



این سرزمین اگرچه بخش مهمي از پیکره‌ی «ایران بزرگ» یا به عباراتی دیگر «حوزه‌ی تمدنی ایران» یا «ایران فرهنگی» به شمار آمده است، در پیوندی عمیق با تمدن‌های کهن و عظیم هند و چین نیز بوده است. شکل‌گیری دولت یونانیِ بلخ «باختر یا باکتریا» [۱۵۰-۲۵۰ پیش از میلاد]، در ماوراءالنهر، گویا نیاز معجون تمدنی این منطقه، به آرایه‌های تمدن هلنی را نیز تأمین نمود.



بی‌تردید ماوراءالنهر در شمار استوانه‌های سترگ تمدن و فرهنگ شکوهمند اسلامی -بزرگ‌ترین و به دیگر باور یکی از بزرگ‌ترین تمدن و فرهنگ‌های بشری- بوده است. از منظری وسیع، تاجیکستان همراه با ازبکستان، قزاقستان، قرقیزستان و ترکمنستان، منظومه‌ی واحدی را تشکیل می‌دهند که همان ماوراءالنهر تاریخی است. سیاست کلان فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در قبال تاجیکستان نمی‌تواند و نمی‌بایست مستقل از سیاست فرهنگی ایران در قبال دیگر کشورهای جدید الاستقلال آسیای مرکزی گذارده شود.



این منظومه، یعنی جمهوری‌های ماوراءالنهر، را نمی‌بایست فقط در کهکشان ایرانی جست. ماوراءالنهر هم‌چون گذشته و بیشتر و پیچیده‌تر از گذشته، در مدار جاذبه‌ی تاثیرات دو حوزه‌‌ی تمدنی چین، هند و جانشین امپراطوری عثمانی، یعنی ترکیه و بیش از آن، تحت تاثیر اسلاوهای بدوی گذشته‌ی دور، روسیه‌ی تزاری سفید و سرخ گذشته‌ی نزدیک و روسیه‌ی امروز قرار دارد. و البته هیمنه‌ و جذابیت‌های تمدن و فرهنگ غرب نیز، عنصری جدید و نیرومند در شکل‌گیری چهره‌ی فرهنگی این سرزمین می‌باشد.



درنگی بر یک پیش فرض


ماوراءالنهر را با قدری مسامحه، در برهه‌ای از تاریخ می‌توان یکی از مهم‌ترین کانون‌های تمدنی «ایران بزرگ» یا به عبارتی «ایران فرهنگی» و به دیگر عبارت و شاید درست‌تر «حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی» خواند و بی‌مسامحه در بسیاری از ادوار دوران اسلامی، یکی از مهم‌ترین کانون‌های «حوزه‌ی تمدن ایرانی» یا «ایران فرهنگی» شمرد، لیکن این مدعا نمی‌بایست بر پایه‌ی باورها و برداشت‌های معمول امروزین از «ایران» و «ایرانیت» باشد. در غیر این‌صورت دچار تناقضات و توهماتی می‌گردیم که‌ تبعات آن برای حضور جمهوری اسلامی ایران، در حوزه‌ی تمدنی ایران، مفید نخواهد بود.



«حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی» یا «ایران فرهنگی» را به هیچ روی نمی‌بایست با «قلمروی سیاسی ایران» خلط نمود. حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی، هماره به مراتب عظیم‌تر و گسترده‌تر از قلمروی سیاسی ایران بوده است. همچنین «حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی» یا «ایران فرهنگی» را هیچگاه نمی‌بایست حوزه‌ای مستقل و خالص شمرد. این حوزه هماره انباز و ممزوج با عناصر دیگر تمدن‌ها و فرهنگ‌ها بوده است. تعیین حدود و ثغور ایران و ایرانیان، آسان نبوده و خالی از پیچش و ابهامات فراوان نیست. ایران به عنوان قلمرویی سیاسی، در طول تاریخ چند هزار ساله‌اش، دارای مرزهای ثابتی نبوده‌است. هماره کلیتی یکپارچه، نداشته است. چندین هجوم، استقلال سیاسی‌اش را برای چند باری از میان برده است.



گاه از سند تا نیل و از سیحون تا اژه، قلمرو ایرانیان می‌گردید و گاه تمامی ایران‌زمین به تصرف انیرانیان در‌ می‌آمد و البته همان گونه که ایران هیچ‌گاه هویت یونانی، عربی، ترکی و مغولی نگرفت و در دورانی که استقلال نداشت و یا تابعیت نسبی از قدرت‌های بیگانه داشت و یا چند پارچه بود، هماره ایران باقی ماند، تمامی متصرفات سلسله‌های جهان گشایی که بر ایران زمین حکم راندند، نیز نمی‌توان ایرانی خواند -لااقل به مفهوم متبادر از ایرانیت-.



برای مثال، با استناد به اینکه هرودوت زاده‌ی هالیکارناس (بدروم فعلی در ترکیه)؛ شهری در قلمرو سلسله‌ی هخامنشیان بوده، نمی‌توان پذیرفت که هرودوت را ایرانی نامید. اگرچه برخی بر این هویت‌بخشی تصنعی اصرار ورزند. به همین ترتیب به استناد اینکه محمد جلال‌الدین بلخی رومی، در قونیه بالیده، شورآفریده و آرمیده، نمی‌توان هویت ایرانی را از وی منسلخ نمود. اگرچه برخی بر این انسلاخ تصنعی اصرار ورزند. مقصود آن که مرزهای سیاسی هیچ‌گاه معیار معتبری برای تمییز ایران از انیران، و ایرانیان از دیگران نمی‌تواند بود.



در تبیین و تعیین معیارهای این تمییز (ایران از انیران و ایرانیان از انیرانیان)، علاوه بر جغرافیای سیاسی، عواملی دیگر چون نژاد، زبان، دین، مذهب، تاریخ مشترک، فرهنگ، هنر، آداب و رسوم و غیره، به همان اندازه که در شناخت ایران و ایرانی یاری می‌رساند، چنانچه به دنبال تعریفی مطلق، ثابت، جامع و مانع باشیم، می‌تواند موجب سردرگمی گردد. از همین روست که در این حوزه (شناخت ایران و ایرانی)، با اصطلاحاتی چون «ایران بزرگ»، «ایران تاریخی»، «ایران فرهنگی»، «جهان ایرانی» و مانند آن برمی‌خوریم. جعل این اصطلاح‌ها به حق تا حدود زیادی جوینده را از سردرگمی‌های پیش‌گفته می‌رهاند و البته به نظر می‌آید که در حوزه‌هایی از این دست، نمی‌بایست و نمی‌توان که تعریفی مطلق، ثابت، جامع و مانع را جستجو نمود.



به هر روی مولفه‌های هویتی؛ چون نژاد، زبان، فرهنگ، هنر، دین، مذهب، آداب و رسوم ایران و ایرانی در طول تاریخ، به صورت مجزا یا همراه، کم یا زیاد، در سرزمین‌هایی به مراتب پهناورتر از آنچه ایران -حتی در وسیع‌ترین ادوار آن- خوانده شده، پراکنده گردیده است و در نهایت می‌توان گفت در حوزه‌ی جغرافیایی که این مولفه‌ها، متراکم‌تر و کامل‌تر، جمع گردیده است، هویت ایرانی برجسته‌تر و مستقل‌تر می‌باشد.



می‌توان گفت تا پیش از دوران اسلامی بخش اسطوره‌ای پیوستگی‌های ماوراءالنهر با دیگر بخش‌های ایران‌زمین یا به تعبیری دیگر، ایران‌ شرقی با ایران غربی، فربه‌تر و جسیم‌تر از بخش تاریخی آن است، به ویژه از منظر جغرافیای سیاسی. در واقع پیوستگی ماوراءالنهر به‌ چهار دولت مشهور ایرانی عصر باستان، کمابیش، بریده بریده بوده است. حتی می‌توان گفت پیوستگی بین‌النهرین و یا اهمیت آسیای صغیر، برای امپراتوری‌های باستانی ایران، به مراتب بیش از ورارودان بود.



در دوران اسلامی نیز تابعیت سیاسی ماوراءالنهر از ایران یا ایرانی خواندن ماورا‌ءالنهر با تلقی امروزین از ایران و ایرانیت پر از تناقض، ابهام و چالش‌ است. فی الواقع ماوراءالنهر جز برهه‌ای از تاریخ و آن هم بخشی از این سرزمین، به تابعیت سیاسی ایران -به‌مفهوم امروزین یا نزدیک به مفهوم امروزین- درنیامد (عهد فتوحات نادرشاه افشار؛ ۱۱۵۳-۱۱۶۰‌ه.ق.).



ایران دوران اسلامی؛ یا ایران اسلامی، از عهد فتوحات اسلام، تا هجوم مغولان، و نهایت سقوط بغداد، چون بسیاری دیگر از سرزمین‌های جهان اسلام، با ملاحظاتی چند، کمابیش جزء پیوسته یا وابسته‌ی قلمرو خلافت اسلامی محسوب می‌گردید. تا سده سوم هجری، جزو پیوسته‌ی امپراتوری اسلامی به شمار می‌آمد و از اوان قرن سوم، با وجود برپایی دولت‌های نیمه‌مستقل، محلی، متقارن و یا فراگیر در گستره‌ی ایران بزرگ، که مشهورترین، مهم‌ترین و مربوط‌ترین آن به مانحن‌فیه دولت سامانیان است[۲۰۴-۳۹۵ /۶۱۹- ۱۰۰۵]، وابستگی به دستگاه خلافت، تا سقوط بغداد -و به صورت موردی و منقطع به خلافت صوری عباسیان قاهره-، کمابیش تداوم داشت. از همین رو از منظر جغرافیای سیاسی، ایران این دوران بلند، یا در شمار سرزمین‌های شرقی خلافت شناخته می‌شود، یا قلمرو مغولان و مغول‌زادگان و ترکان و ترکمانان.



فی‌‌الواقع در عصر صفوی است که ایران؛ به مفهوم متبادر امروزین آن، دولتی منسجم را می‌یابد که بخش‌های وسیعی از ایران بزرگ یا ایران تاریخی -و البته نه تمامی آن- را نمایندگی می‌نماید. جالب و تامل‌برانگیز آن که، از همین دوران است که انقطاع یا گسست فرهنگی میان بخش‌هایی وسیع و مهم در ایران بزرگ یا به تعبیری درست‌تر، حوزه‌ی تمدنی ایران، از جمله با ماوراءالنهر، پدید می‌آید.



تا سده ۱۰ هجری/۱۶ میلادی، میان ایرانیان خراسان بزرگ؛ از جمله ایرانیان ماوراء‌النهر، با دیگر پاره‌های ایران بزرگ، شکاف فرهنگی و هویتی که پس از این دوران، آرام آرام شکل گرفت، وجود نداشت. تحولات سیاسی که در آغازین سال‌های سده ۱۰ هجری/۱۶ میلادی، در شرق میانه چهره بست، به تدریج، گسست و تجزیه‌ی فرهنگی به نسبت مانایی در جهان اسلام، از جمله و به ویژه در ایران بزرگ، پدید آورد.



این بار، قلمروهای خاندان‌های حکومت‌گر، رفته‌رفته، زمینه‌ی مرز‌بندی‌های سیاسی کشورهای آینده را آماده می‌نمود. آمد و شدها میان شرق و غرب جهان اسلام کاستی گرفت، رونق داد و ستد‌های علمی و فرهنگی فرو کش نمود. درب‌ها بسته گردید و دریاها، دریاچه شد.



تحولات و رویدادهای بنیادین و جهانی دو قرن ۱۳ و ۱۴ هجری/۱۹ و۲۰ میلادی، چهره‌ی جهان و از جمله عالم اسلام و ایران بزرگ را به کل دگرگون ساخت. از جمله‌ی این دگرگونی‌ها، مرزبندی‌های جدیدی بود که در جهان اسلام و از جمله ایران بزرگ ترسیم شد و این بار نه جان آرش و برد کمان او بود و نه جانبازی غازیان و بانگ گل‌دسته‌ها، که مرزها را رسم می‌نمود. بیگانگان پیروز دو جنگ بزرگ جهانی بودند که ترسیم مرزها را نمودند.



به هر رو نمی‌بایست از نظر دور داشت که فصل‌های نامشترک کتاب مردمانی هم‌نهاد، هم‌زبان، هم‌فرهنگ و هم‌آیین، چنانچه هم فصولی باشد در قیاس با پیشینه‌ی مشترک باشندگان گستره‌ی ایران بزرگ، کوتاه‌تر، همواره فصل‌های نامشترک از فصول مشترک، سخت‌تر و پیچیده‌تر است. 



ادامه دارد...



نويسنده: دکتر محمدحسین امیراردوش، رایزن سابق فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در تاجیکستان

http://www.iras.ir/vdciqvap.t1aur2bcct.html

 

 

 

ایران فرهنگی؛ تاجیکستان-آسیای مرکزی(بخش دوم)

 

 

نويسنده: دکتر محمدحسین امیراردوش 

چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲

 

 

ايراس: ماوراءالنهر را با قدری مسامحه، در برهه‌ای از تاریخ می‌توان یکی از مهم‌ترین کانون‌های تمدنی «ایران بزرگ» یا به عبارتی «ایران فرهنگی» و به دیگر عبارت و شاید درست‌تر «حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی» خواند و بی‌مسامحه در بسیاری از ادوار دوران اسلامی، یکی از مهم‌ترین کانون‌های «حوزه‌ی تمدن ایرانی» یا «ایران فرهنگی» شمرد،ایران با باشندگان آسیای مرکزی مشترکات فراوانی دارد. در میان این باشندگان، با نمایندگان فرهنگ اصلی و اصیل این سرزمین یعنی تاجیکان، مشترکاتی به مراتب افزون‌تر.

 

تاملی در حوزه‌ی دعاوی فرهنگی


در ایرانی شمردن ماهیت و اصرار بر بخشیدن هویت ایرانی، به عناصر تمدنی ماوراءالنهر نمی‌بایست اغراق و مبالغه نمود. پوشیده نیست که این توصیه به هیچ روی به معنای انکار بخش عظیم ایرانی ماهیت تمدنی و یا سلب بخش ایرانی هویت فرهنگی و تمدنی ماوراءالنهر، یعنی اصیل و اصلی‌ترین بن‌مایه‌های ماهیت و هویت تمدنی و فرهنگ این منطقه نیست. بلکه تأکیدی است بر پرهیز از تمامیت‌خواهی و زیاده‌طلبی در حوزه‌ی دعاوی فرهنگی و رعایت حساسیت‌‌های منطقی مجموع باشندگان تاریخی ماوراءالنهر. بدیهی است دعاوی به‌حق فرهنگی اگر لزومی بر طرح و وزن‌کشی هم داشته باشد، چنانچه علمی و منطقی، یعنی با پرهیز از تمامیت‌خواهی و زیاده‌طلبی در حوزه‌ی دعاوی فرهنگی و رعایت حساسیت‌‌های منطقی مجموع باشندگان تاریخی این سرزمین مطرح شود، فضای جای‌اندازی و پذیرش بیشتری می‌یابد.



سیاست‌های کلان فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در آسیای مرکزی - و هر جای دیگری- نمی‌بایست با بافته‌هاي بي‌مايه و منحط باستان‌گراييِ آريا مدار كه هم چون ديگر هم‌زادهاي مشئوم خود در جهان اسلام، مانند توران مدار و تازي‌مدار، سرشتي اسلام ستيز و مسلمان پراكن دارد، آلوده شود. تن‌دادن به تمایلات و پاره‌ای مطالبات جریان‌های باستان‌گرا در حوزه‌ی فرهنگی و تمدنی ایرانی و یا تاکیدهای بی‌جا بر پاره‌ای دعاوی برتری طلبی قومی و نژادی، می‌تواند منجر به تقویت و فعال سازی بیش از پیش جرثومه‌های نژاد پرستي و قوم گرايي در اندام رنجور و مجروح امت اسلامی، از جمله جوامع این سرزمین گردد.



این نوع تمایلات، مطالبات و دعاوی، قطع نظر از تغاير پيدا و مسلّم آن با مسلّمات اسلامي، به هيچ روي با امنيت و منافع ملي ايران نيز سازگاري ندارد .تكاپوهاي باستان‌ستای نژاد‌ و قوم ‌گرایانه، چنانچه جان‌دار و برجسته شود، به جاي هم دلي و هم‌سازگري اسلامي و وفاق فرهنگي داخلي و منطقه‌اي كه علي‌الاصول مطمح نظر است، بي‌ترديد به آشوب و آشفتگي و قطب بندي فرهنگي كشور و منطقه مي‌انجامد .



«ايران» محيط است بر سرزميني كه اقوام گوناگوني را در خود جاي داده، اقوامي كه خود را ايراني مي‌دانند و بدان مباهات مي‌ورزند، ليكن همگی از نژادی یگانه، "آریایی" به عنوان نمونه، نیستند و علاقه‌ای نیز به چنین انتسابی ندارند و به حق تلازمي ميان ايران و آريا نمي‌بينند. "ايران" - همچنين "تاجيكستان" و نيز " افغانستان" - محاط است در منطقه‌اي با سرزمين‌هايي كه مردمان آن از اقوامي گوناگونند؛ غالباً به اصطلاح از نژادهايي غيرآريايي. مردماني كه در هر قسم و هزار و يك قصه و غصه با ما شريكند و همراه، جز در به اصطلاح نژاد آريايي. به هر رو، بي‌گفتگو، تلاش و تكاپو‌های فرهنگی می‌بایست در راستاي پيوندهاي سترگ و ناگسستني ميان مردمان حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ايران اسلامي و مقدم بر آن، در مقياسي ژرف‌تر و گسترده‌تر، همراه ‌با تأكيد بر مؤلفه‌‌هاي اسلامي باشد و از هرگونه توجه و تمايل به محصولات زهرآگين وپنداربافي‌هاي نژادي آلوده به رنگ و بوي شعوبي و حميّت جاهلي، در حوزه‌ی مناسبات فرهنگي فيمابين ايران اسلامي با هر كشور اسلامي ديگر، از جمله کشورهای آسیای مرکزی، پرهیز گردد. 



از دیگر سو تکاپو و تعصب برای احراز مالکیت مفاخر و سنت‌های فرهنگی، اعم از رجال، آثار، ایام، اعیاد و غیره، در سجل احوال یونسکو، و هیاهو برای اخذ برچسب سند مالکیت ملی برای هر مفخره‌ای از این دفترخانه، جز نمایش تعصب قومی و ملی و ناهمسازگری فرهنگی، و در پاره‌ای احیان، کاهش جذابیت این مفاخر و سنت‌ها، چه محصولی می‌تواند داشته باشد.



برای مثال، صدور شناسنامه‌ی ایرانی، تاجیکی، افغانی یا ترکی برای حضراتی چون مولوی رحمه‌الله، که شهروندان نمونه‌ و محبوب فرهنگ جهان اسلام، بلکه فرهنگ جهانی‌اند، در نهایت چه دست آورد فرهنگی برای هریک از مدعیان دارد؟. یا چه تاثیر مثبتی در حوزه‌ی مناسبات فرهنگی میان کشورهای مدعی می‌گذارد؟. این دست دعاوی برای شیفتگان این حضرات، از اهمیت چندانی برخوردار نیست. برای کسانی که ادعای دیگری دارند ( و معمولاً با نام این حضرات آشنایند تا راه و روش و اندیشه‌ی ایشان) نیز، جز افزایش پافشاری بر ادعای مزعوم، یا همراه با دست، دل کشیدن از این حضرات، اثری نخواهد داشت. مثالی دیگر، هیاهو برای صدور سند مالکیت نوروز از سجل احوال یونسکو است. هویت ایرانی نوروز، نیازی به اعلام نظر یونسکو ندارد. برای کسانی هم که آفتاب را دلیل آفتاب نمی‌دانند، اعلام نظر یونسکو چه ارزشی دارد؟.



این عید باستانی که حتی نام آن منشاء آن را داد می‌زند، در گستره‌ی پهناور اهالی نوروز، در میان میلیون‌ها مردم اقوام و کشورهای گوناگون، گرامی داشته و جشن گرفته می‌شود و ایامی از شادی و سرور را برای ایشان به ارمغان می‌آورد، شناسنامه‌ی نوروز صادره‌ از یونسکو برای اهالی نوروز چه اهمیتی دارد. به فرض که فردا روزی، نظام اشغال‌گر فلسطین‌ و یا دولت فلسطین، سند مالکیت عید کریسمس و عراق یا شام یا حتی عربستان، شناسنامه‌ی روز عاشورا را به نام خود از یونسکو کسب نمایند. این اتفاقات فرضی چه ثمری برای پیام بار بر این ایام و یا چه تاثیری برای مسیحیان یا شیعیان و محبین اهل بیت(ع) می‌تواند داشته باشد؟. به ‌هر رو، مفاخر مشترک فرهنگی، اعم از رجال، آثار، ایام و اعیاد ، فی‌حد ذاته، در شمار مهم‌ترین و بهترین فرصت‌ها برای مناسبات میان ملت‌ها و کشورها و هم‌گرایی فرهنگی منطقه‌ای و جهانی است. این فرصت‌ها، با سیاست‌های نادرست و تمامیت ‌خواهی و زیاده ‌طلبی در حوزه‌ی دعاوی فرهنگی، می تواند به تهدید بدل آید. 



نگاهی به گذشته‌ی نزدیک


دولت شوراها هرچند برگرد قلمروی خود، دیوار آهنین افراشته بود‌، لیکن این دیوار، میان تاجیکستان شوروی و ایران، رخنه‌هایی داشت، البته در قالب مدیریت شده‌ی مناسبات اتحاد جماهیر شوروی با ایران. در دهه‌‌های نخستین سده‌ی بیستم میلادی، گروهی از فرهیخته‌گان ایرانی به تاجیکستان آمدند و در ساخت دولت جدید و تحکیم پایه‌های فرهنگی جمهوی تاجیکستان شوروی، سهیم گردیدند. نخستین اتباع ایرانی که در عهد دولت شوراها قدم به خاک تاجیکستان گذاشتند، بیشتر گریختگان پناهنده‌ای بودند که به دنبال آرمانی سراب گونه، از وطن مادر جدا شده و بخت بلندشان به این گوشه از ایران فرهنگی درآوردشان. در شمار این مهاجرین و مشهورترین ایشان، "ابوالقاسم لاهوتی" است که نام و یاد وی، به دلیل خدمات ارزشمندی که در حوزه‌ی دانش و ادب تاجیکستان نمود، در کنار "صدرالدین عینی‌" ؛ ملقب به «‌پدر ادبيات معاصر تاجيك»، گرامی انگاشته می‌شود.



جدای از‌ گروه مهاجرین سیاسی، ایرانیان دیگری نیز در عهد دولت شوراها، از تاجیکستان دیدار داشته‌اند. مشهورترین ایشان، استاد سعید نفیسی، محقق، ادیب و نویسنده‌ی شناخته‌ی ایران معاصر است که در سال۱۹۶۰ میلادی به تاجیکستان سفر نمود. نامبرده از دانشگاه ملی تاجیکستان، عنوان دکترای افتخاری دریافت کرد. از دیگر مشاهیر ایرانی که در آن دوران از تاجیکستان دیدار داشته‌اند، شاهدخت بدنام؛ اشرف پهلوی است که در سال ۱۹۶۴ میلادی، به جمهوری تاجیکستان شوروی سفری داشت.



در ماه مارس سال ۱۹۶۳ میلادی « انجمن روابط فرهنگی ایران و تاجیکستان» شکل گرفت که شاعر بلند نام تاجیک؛ "میرزا تورسون‌زاده" و آکادمیسین "عبدالغنی میرزایف"، در شمار بنیان گذاران آن بودند. اگر چه در قرن بیستم نظام اندیشه‌ای و ارزشی مردم تاجیک طی تحولات تاریخی ناشی از حاکمیت نظام کمونیستی، چالش های مختلفی به خود دید، اما توانست شالوده‌های بنیادین خود را حفظ کند. رهایی تاجیکستان از امپراطوری شوروی، فرصتی را پدید آورد تا تمایلات جدی تجدید پیوند این پاره از ایران فرهنگی با پاره‌ی بزرگ ایران فرهنگی، جامه‌ی عمل بپوشد.

در اواخر دوران تاجیکستان شوروی و اوایل استقلال جمهوری تاجیکستان، روحیه‌ی ایران‌گرايي در ادبیات تاجیکستان، به ویژه ادبیات منظوم ، موج می‌زد. اهمیت مناسبات فرهنگی دو کشور را دانشمند شناخته‌ی تاجیک رحیم مسلمانیان قبادیانی، چنین تبیین می‌نماید‌: « ایران معاصر به تمامی، همه‌ی آثار ما را محفوظ داشته است، آن یگانه راه واقعی استقلال فرهنگی ما به حساب می‌رود» [رحیم مسلمانیان. ایران و تاجیکستان. نشریه‌ی کیهان فرهنگی. ۲۰۰۳. ش ۸، ص ۱۴] در مجموع، عوامل بی شمار هم‌گرایی میان ایران و تاجیکستان، آغاز و ارتقای مناسبات و همکاری‌های دو کشور را در تمامی ابعاد فراهم آورده بود.



مناسبات مستقیم ایران و تاجیکستان پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و استقلال تاجیکستان آغاز گردید. اول دسامبر سال ۱۹۹۱ میلادی به دعوت نخست‌وزیر وقت تاجیکستان "حیااف" وزیر امور خارجه‌ی جمهوری اسلامی ایران، " دکتر علی‌اکبر ولایتی" به تاجیکستان سفر نمود و با رئیس جمهور وقت تاجیکستان "رحمان نبی‌اف" دیدار و گفتگوی سازنده داشت. این سفر تاریخی در رسانه‌های تاجیکستان دارای بازتاب گسترده‌ای بود. در این سفر، توافقاتی صورت گرفت که مبنای آینده‌ی روابط ایران و تاجیکستان گردید. تقویت مناسبات فرهنگی جمهوری اسلامی ایران با جمهوری تاجیکستان از همان روزهای آغازین استقلال این کشور در دستور کار مسئولان ایرانی قرار گرفت. ایران نخستین کشوری بود که استقلال تاجیکستان را به رسمیت شناخت و روابط دیپلماتیک را با آن پایه‌گذاری نمود. ایران دارای امتیازات و ویژگی‌های بی رقیبی در تاجیکستان چون هم زبانی، هم آیینی و اشتراکات بی‌حساب تاریخی و فرهنگی است. 



محقق، ادیب و اندیشمند بلند نام تاجیک؛ آکادمیسین محمدجان شکوری،‌ در باره‌ی مناسبات این دو پاره‌ از ایران فرهنگی چنین می‌نویسد‌:«‌ ایران نباید گذارد که هیچ یک از شاخه‌های درخت ایرانیت، که سرزمین پربرکت ماوراءالنهر پرورده است، خشک شود. تاجیکان امروز تنها نیستند و ایران بزرگ در کنار آنان است» [محمد جان شکوری. خلاء معنوی در تاجیکستان و رسالت تاریخی ایران. مجله‌ی مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز. ۱۳۷۵. ش۱۶. ص ۴۰].



ساختارحضور


جمهوری اسلامی ایران در ماترک اسلامی اتحاد جماهیر شوروی که کمابیش منطبق است با «حوزه‌ی تمدنی ایران» یا «ایران فرهنگی» و دامنه‌ی‌ آن، در حوزه‌ی مناسبات فرهنگی، تکاپوهای فراوانی داشته است و حتی در قیاس با قدرتمند‌ترین رقیبان مدعی، هزینه‌های فراوانی صرف کرده است. لیکن به نظر می‌آید در مقایسه با رقبا؛ که هیچیک برخوردار از میزان سرمایه‌ی فرهنگی میراثی ایران اسلامی در این سرزمین‌ها نبوده‌اند، دست‌آورد مطلوب نداشته است. آسیب شناسی این وضعیت نامطلوب، در حوصله‌ی ‌این نوشتار نیست. در اینجا به چند اشارت کوتاه اکتفا می‌گردد.



تکاپو‌های فرهنگی متعدد، متنوع، پر هیاهو و پر هزینه، که گویی خاص مناسبات فرهنگی ایران است و به این اندازه در مناسبات و فعالیت‌های فرهنگی‌ رقیبان مشاهده نمی شود؛ غالبا‍ً در شمار فعالیت‌های فرهنگی سطحی و ناماناست. از خصیصه‌ها‌ی مهم این دست فعالیت‌ها، هیاهوی تبلیغاتی، پوشش رسانه‌ای و تامین نیاز دست اندرکاران بخش فرهنگی برون مرزی کشورمان، به تهیه‌ی گزارش‌های کوتاه و بلند مصور و بی‌تصویر است. پاره‌ای از دیگر فعالیت‌ها نیز حکم مؤلفه القلوب در مناسبات فرهنگی را دارد و فی‌حد ذاته فاقد ارزش است. فعالیت بخش خصوصی در حوزه‌ی فعالیت های فرهنگی برون مرزی، نیز محدود، غالباً با اولویت منفعت مادی و متکی بر حمایت دستگاه‌های دولتی و گاه زیان آور است. بسیاری از برنامه‌ها و فعالیت‌های فرهنگی نیز که معمول است، غیاب و یا حضور ما، در حیات و بقای آن برنامه‌ها و فعالیت‌ها، غالباً هیچگونه تاثیری جدی، جزکمک خرجی دستگاه‌های فرهنگی بومی ندارد. چون بزرگداشت ایام موسوم به مشاهیر و مفاخر مشترک، یا اعیاد مشترک.



در مقابل این وضعیت، حضور فرهنگی غالب رقیبان مدعی، به مراتب، فاقد تعدد و تنوع در برنامه و فعالیت و بی‌هیاهو است. برنامه های نمایشی و همایشی، برگزاری جشنواره و آمد و شد کاروان‌های میهمان و مانند آن جز به ضرورت و مقتصدانه انجام نمی‌پذیرد. لیکن حضور رقیبان مدعی، در حوزه‌ی آموزش و پرورش، به مراتب از حضور ایران اسلامی، قوی‌تر بوده است. برای مثال در تاجیکستان، سرمایه گذاری حضور و نفوذ کشورهایی چون ایالت متحده‌ی امریکا، اتحادیه‌ی ‌اروپا، روسیه، ترکیه و عربستان سعودی و نهادهایی چون "بنیاد سورس"، "بنیاد آقا‌خان " و شبکه‌ی آموزشی "نورجی‌لر"، که جملگی به نوعی «کادر سازی» را دنبال می‌کنند، به مراتب از سرمایه‌گذاری حضور و نفوذ ایران اسلامی، قوی‌تر ومثمرتر بوده‌ است. در این حوزه (کادرسازی)، ایران اسلامی لااقل به اندازه‌ی یک نسل آموخته و پرورده‌ی رقیبان مدعی، از ایشان عقب مانده است.



حضور ما بیشتر به‌مانند گلدان‌های گلی می‌ماند که فضا را از عطر و رنگ خود پر کرده‌اند و حضور رقیبان مدعی به نهال هایی سرزده از خاک که اگرچه اکنون توجهی را جلب نمی‌کنند، لیکن دیری نمی‌گذرد که به درختان تناوری تبدیل ‌می‌گردند و مجالی برای گلدان‌ها به جا نمی‌گذارند. به یاد داشته باشیم پس از گذشت دو دهه از استقلال تاجیکستان؛ تنها جمهوری فارسی زبان ماوراءالنهر، جمهوری اسلامی ایران همچنان فاقد حتی یک باب مجموعه‌ی آموزشی بین المللی است.



تزاحم توجهات


لزوم رعایت ظرفیت‌ها، محدودیت‌ها و شرایط کشور کوچکی چون تاجیکستان یا پاره‌ای از ایران فرهنگی، در مناسبات و فعالیت‌های فرهنگی هنری و علمی آموزشی با این کشور، امری است روشن و بدیهی که متاسفانه رعایت نمی‌گردد. مناسبات نزدیک دو کشور، مشترکات فراوان فیمابین و فقدان این دو عنصر در مناسبات ایران با بسیاری از دیگر کشورها‌، در پاره‌ای احیان موجب چنان باری از توجه دستگاه‌های فرهنگی هنری و علمی آموزشی، در دو بخش دولتی و خصوصی، به تاجیکستان گردیده است که بیرون از ظرفیت‌، توان و طاقت دستگاه‌های هم‌تا در این کشور است.



از دیگر سو این گونه توجهات مزدحم و بیرون از ظرفیت و گاه بی‌هدف و آشفته، به‌جای تأثیرگذاری مثبت، می‌تواند سوء فهم‌هایی را نیز بر جای گذارد. هم‌نهادی، هم‌فرهنگی، هم‌زبانی، هم‌کیشی و "هم‌"‌‌هایی از این دست گاه‌گاه می‌تواند "همهمه‌ای" را موجب گردد که دقت بایسته در لحاظ پاره‌ای دقیقه‌ها در سیاست‌گذاری های فرهنگی را از سیاست گذاران سلب ‌نماید. امید است فارغ از همهمه‌ها، سیاست گذاری‌های کلان فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در بیرون از مرزها، از جمله در ماوراءالنهر و تاجیکستان، متناسب با مقتضیات و مطالبات امروز و فردا و به سود تمامی باشندگان حوزه‌ی تمدنی ایران اسلامی، صورت پذیرد.



مناسبات دانشگاهی


پس از به رسمیت شناختن مدارک دانشگاهی بسیاری از دانشگاه‌های تاجیکستان از سوی وزارت علوم، تحقیقات و فن‌آوری، دانشگاه‌های تاجیکستان را امواجی از دانشجویان ایرانی مقطع دکترا که به تعبیر جالب فارسی تاجیکی «عنوان‌جو» خوانده می‌شوند، فرا گرفت. مناسبات طبیعی دانشگاهی میان کشورها، از مهم‌ترین نوع ارتباطات و عمده‌ عوامل توسعه‌ی مناسبات میان کشورها است. لیکن این حضور موج‌گونه‌ی دانشجویان مقطع دکترا که بسیاری از ایشان مدیران، مسئولین و اساتید کشورمان می‌باشند، از کشور بزرگی چون ایران در کشور کوچکی چون تاجیکستان، در حالی‌که پیشرفت‌های علمی، آموزشی و پژوهشی جمهوری اسلامی ایران با جمهوری تاجیکستان قابل قیاس نیست، و از دیگر سو حضور ناچیز دانشجویان تاجیک در جمهوری اسلامی ایران - به دلایلی بیرون از حوصله‌ی این مقال- مناسبات دانشگاهی میان دو کشور را از صورتی طبیعی، سالم و مطلوب خارج کرده است.



نويسنده: دکتر محمدحسین امیراردوش، رایزن سابق فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در تاجیکستان

http://www.iras.ir/vdcfxjdm.w6dycagiiw.html