اندر باب دعاوی فرهنگی

 

   پايگاه تحليلي - خبري ايران بالكان (ایربا) : اندر باب دعاوي فرهنگي

چهارشنبه، 13 دی 1391 - 01:41 کد خبر:11216

محمد حسين امير اردوش

http://www.iranbalkan.net/view-11216.html

 

 

بازار گرم دعاوی فرهنگی و دعوا‌ها بر سر هویت مفاخر مشترک و ادعا‌های مالکیت این و یا آن مفخره، امروزه بیش از دیگر روزها فراگیر شده و گویا به دغدغه‌ی نخست اهل فرهنگ و اهل بی فرهنگی، تبدیل گردیده است.

به گزارش پایگاه تحلیلی - خبری ایران بالکان (ایربا) این بازار و این دعوا و این ادعا، از فلان شاعر و بهمان عارف تا فلان عید و بهمان روز، تا فلان بنا و بهمان گور و تا فلان اثر و بهمان آلت موسیقی، را در بر می‌گیرد.

به نظر می‌آید برای اینکه این وضعیت، که در عین حال سرگرمی یا بازی جالب ذهنی نیز می‌تواند بود، قدری منضبط‌ گردد و اندکی قاعده‌مند، باز نگری در پاره‌ای پیش فرض‌ها که بی جهت یا با جهت، مسلم شناخته شده است، خالی از فایده نباشد. پیش فرض‌هایی که مبانی این دعاوی و دعوا ها  و ادعا‌هاست.

بسیاری از سرزمین هایی که همسایگان ایران امروز و حتی همسایگان همسایگان ایران امروز را شکل می‌دهند، در برهه‌هایی از تاریخ می‌توان در شمار مهم‌ترین کانون‌های تمدنی «ایران بزرگ» یا به عبارتی«ایران فرهنگی» و به دیگر عبارت و شاید درست‌تر« حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی» خواند. به ویژه در بسیاری از ادوار دوران اسلامی ایران.

 لیکن این مدعا نمی‌بایست بر پایه‌ی باورها و برداشت‌های معمول امروزین از«ایران» و  «ایرانیت» باشد. در غیر این‌صورت دچار تناقضات و توهماتی می‌گردیم که‌ تبعات آن برای ایران و ایرانی در حوزه‌ی تمدنی ایران، مفید نخواهد بود.

«حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی» یا «ایران فرهنگی» را  به هیچ روی نمی بایست با «قلمروی سیاسی ایران» خلط نمود. حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی، هماره به مراتب عظیم تر و گسترده‌تر از قلمروی سیاسی ایران بوده است. همچنین «حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی» یا «ایران فرهنگی»  را هیچگاه نمی‌بایست حوزه‌ای مستقل و خالص شمرد. این حوزه هماره انباز و ممزوج  با عناصر دیگر تمدن‌ها و فرهنگ‌ها، از عربی و ترکی و هندی و چینی و یونانی و غیره بوده است.

 تعیین حدود و ثغور ایران و ایرانیان، آسان نبوده و خالی از پیچش و ابهامات فراوان نیست.

ایران  به عنوان قلمرویی سیاسی، در طول تاریخ چندهزارساله‌اش، دارای مرزهای ثابتی نبوده‌است. هماره کلیتی یکپارچه، نداشته است. چندین هجوم، استقلال سیاسی‌اش را برای چند باری  از میان برده است.

گاه از سند تا نیل و از سیحون تا اژه، قلمرو ایرانیان می‌گردید و گاه تمامی ایران‌زمین به تصرف انیرانیان در‌ می‌آمد. و البته همان گونه که ایران هیچ گاه هویت یونانی، عربی، ترکی و مغولی نگرفت و در دوران هایی که استقلال نداشت و یا تابعیت نسبی از قدرت‌های بیگانه داشت و یا چند پارچه بود، هماره ایران باقی ماند، تمامی متصرفات سلسله‌های جهان گشایی که بر ایران زمین حکم راندند را نیز نمی‌توان ایرانی خواند - لااقل به مفهوم متبادر از ایرانیت -.

برای مثال، با استناد به اینکه هرودوت زاده‌ی هالیکارناس (بدروم فعلی در ترکیه)؛ شهری در قلمرو سلسله‌ی هخامنشیان بوده، نمی‌توان پذیرفت که هرودوت را ایرانی نامید. اگرچه برخی بر این هویت‌بخشی تصنعی اصرار ورزند.

به همین ترتیب به استناد اینکه محمد جلال‌الدین بلخی رومی، در قونیه بالیده، شورآفریده و آرمیده، نمی‌توان هویت ایرانی را از وی منسلخ نمود. اگرچه برخی بر این انسلاخ تصنعی اصرار ورزند.

مقصود آن که مرزهای سیاسی هیچ گاه معیار معتبری برای تمییز ایران از انیران، و ایرانیان از دیگران نمی‌تواند بود.

در تبیین و تعیین معیارهای این تمییز ( ایران از انیران و ایرانیان از انیرانیان )، علاوه بر جغرافیای سیاسی، عواملی دیگر چون نژاد، زبان، دین، مذهب، تاریخ مشترک، فرهنگ، هنر، آداب و رسوم و غیره، به همان اندازه که در شناخت ایران و ایرانی یاری می‌رساند، چنانچه به دنبال تعریفی مطلق، ثابت، جامع و مانع باشیم، می‌تواند موجب سردرگمی گردد.

از همین روست که در این حوزه ( شناخت ایران و ایرانی )، با اصطلاحاتی چون «ایران بزرگ»، «ایران تاریخی»، «ایران فرهنگی»، «جهان ایرانی» و «‌حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی» برمی‌خوریم. جعل این اصطلاح‌ها به حق تا حدود زیادی جوینده را از سردرگمی‌های پیش‌گفته می‌رهاند.

و البته به نظر می‌آید که در حوزه‌هایی از این دست، نمی‌بایست و نمی‌توان که تعریفی مطلق، ثابت، جامع و مانع را جستجو نمود.

به هر روی مولفه های هویتی؛ چون نژاد، زبان، فرهنگ، هنر، دین، مذهب، آداب و رسوم ایران و  ایرانی در طول تاریخ، به صورت مجزا یا همراه، کم یا زیاد، در سرزمین‌هایی به مراتب پهناورتر از آنچه ایران - حتی در وسیع‌ترین ادوار آن- خوانده شده، پراکنده گردیده است.

و در نهایت می توان گفت در حوزه‌ی جغرافیایی که این مولفه ها، متراکم‌تر وکامل‌تر، جمع گردیده است، هویت ایرانی برجسته‌تر و مستقل‌تر می‌باشد.

ایران دوران اسلامی؛ یا ایران اسلامی، از عهد فتوحات اسلام، تا هجوم مغولان، و نهایت سقوط بغداد، چون بسیاری دیگر از سرزمین‌های جهان اسلام، با ملاحظاتی چند، کمابیش جزء پیوسته یا وابسته‌ی قلمرو خلافت اسلامی محسوب می‌گردید. تا  سده سوم هجری، جزو پیوسته‌ی امپراطوری اسلامی به شمار می‌آمد و از اوان قرن سوم، با وجود برپایی دولت‌های نیمه‌مستقل، محلی، متقارن و یا فراگیر در گستره‌ی ایران بزرگ، که مشهورترین، مهم‌ترین و مربوط‌ترین آن دولت سامانیان است[204-395 /619- 1005]، وابستگی به دستگاه خلافت عباسی، تا سقوط بغداد - و به صورت موردی و منقطع به خلافت صوری عباسیان قاهره - ، کمابیش تداوم داشت.

از همین رو از منظر جغرافیای سیاسی، ایران این دوران بلند، در شمار سرزمین‌های شرقی خلافت شناخته می‌شود و  پس از آن،  قلمرو مغولان و مغول‌زادگان و ترکان و ترکمانان.

فی‌‌الواقع درعصر صفوی است که ایران؛ به مفهوم متبادر امروزین آن، دولتی منسجم را می‌یابد که بخش‌های وسیعی از ایران بزرگ یا ایران تاریخی- و البته نه تمامی آن- را نمایندگی می‌نماید.

و چنانچه بپذیریم ملیت ایرانى به مفهوم امروزین آن،  با تأسیس دولت صفوى تجدید استقرار یافت، بناچار مى بایست پذیرفت که این تجدید استقرار تا میزان زیادى مرهون تیغ و سنان  ایلات ترک آناطولى شرقى و شمال شامات و نطق و قلم علماى عرب جبل عامل و قطیف و عراق عرب بوده است.

 جالب و تامل‌برانگیز آنکه، از همین دوران است که انقطاع یا گسست فرهنگی میان بخش‌هایی وسیع و مهم در  ایران بزرگ یا به تعبیری درست‌تر، حوزه‌ی تمدنی ایران، پدید می‌آید.

تا سده 10 هجری/ 16 میلادی، میان سرزمین‌های ایران امروز با دیگر پاره های ایران بزرگ و شاید به تعبیری درست‌تر‌، دیگر سرزمین های«‌حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی»،  شکاف فرهنگی و هویتی که پس از این دوران، آرام آرام شکل گرفت، وجود نداشت.

تحولات سیاسی که در آغازین سال های سده ده هجری/ شانزده میلادی، در شرق میانه چهره بست، به تدریج، گسست و تجزیه‌ی فرهنگی و به تدریج،  تمییز هویتی به نسبت مانایی در جهان اسلام، از جمله و به ویژه در ایران بزرگ، پدید آورد.

این بار، قلمروهای خاندان‌های حکومت‌گر، رفته‌رفته، زمینه‌ی مرز‌بندی‌های سیاسی کشورهای آینده را آماده می نمود.

آمد و شدها میان شرق و غرب جهان اسلام کاستی گرفت، رونق داد و ستد‌های علمی و فرهنگی فرو کش نمود. درب ها بسته گردید و دریاها، دریاچه شد.تحولات و رویدادهای بنیادین و جهانی دو قرن 13 و 14 هجری  / 19 و20 میلادی، چهره‌ی جهان و از جمله عالم اسلام و ایران بزرگ را بالکل دگرگون ساخت.

از جمله‌ی این دگرگونی ها، مرز بندی های جدیدی بود که در جهان اسلام و من جمله ایران بزرگ ترسیم شد. و این بار نه جان آرش و برد کمان او بود و نه جانبازی  غازیان و بانگ گل‌دسته‌ها، که مرزها را رسم می‌نمود. بیگانگان پیروز دو جنگ بزرگ جهانی بودند که ترسیم مرزها را نمودند.

در ایرانی شمردن ماهیت و اصرار بر بخشیدن هویت یکپارچه ایرانی، به ‌عناصر تمدنی « حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی» یا «ایران فرهنگی»  نمی‌بایست اغراق و مبالغه نمود.

پوشیده نیست که این توصیه به هیچ روی به معنای انکار بخش عظیم ایرانی ماهیت تمدنی و یا سلب بخش ایرانی هویت فرهنگی و تمدنی « حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی»، که اصلی ترین بن‌مایه‌های ماهیت و هویت تمدنی و فرهنگ سرزمین ‌های این حوزه  نیست. بلکه تأکیدی است بر پرهیز از تمامیت‌خواهی و زیاده‌طلبی در حوزه‌ی دعاوی فرهنگی و رعایت حساسیت‌‌های منطقی مجموع باشندگان تاریخی سرزمین ‌های « حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایرانی».

 بدیهی است دعاوی به‌حق فرهنگی اگر لزومی بر طرح و وزن‌کشی هم داشته باشد، چنانچه علمی و منطقی، یعنی با پرهیز از تمامیت‌خواهی و زیاده‌طلبی در حوزه‌ی دعاوی فرهنگی و رعایت حساسیت‌‌های منطقی مجموع باشندگان تاریخی این سرزمین مطرح شود، فضای جای‌اندازی و پذیرش بیشتری می‌یابد.

سیاست‌های کلان فرهنگی ایران نمی‌بایست با بافته‌های بی‌مایه و منحط باستان‌گراییِ آریا مدار که هم چون دیگر هم‌زادهای مشئوم خود در جهان اسلام، مانند توران مدار و تازی‌مدار، سرشتی اسلام ستیز و مسلمان پراکن دارد، آلوده شود.

تن‌دادن به تمایلات و پاره‌ای مطالبات جریان‌های باستان‌گرا در حوزه‌ی فرهنگی و تمدنی ایرانی و یا تاکیدهای بی‌جا بر پاره‌ای دعاوی برتری طلبی قومی و نژادی، می‌تواند منجر به تقویت و فعال سازی بیش از پیش جرثومه‌های نژاد پرستی و قوم گرایی در اندام رنجور و مجروح امت اسلامی، از جمله جوامع این سرزمین‌ها گردد.

این نوع تمایلات، مطالبات و دعاوی، قطع نظر از تغایر پیدا و مسلم آن با مسلمات اسلامی، به هیچ روی با امنیت و منافع ملی ایران نیز سازگاری ندارد.

تکاپوهای باستان‌ستای نژاد‌ و قوم ‌گرایانه، چنانچه جان‌دار و برجسته شود، به جای هم دلی و هم‌سازگری اسلامی و وفاق فرهنگی داخلی و منطقه‌ای که علی‌الاصول مطمح نظر است، بی‌تردید به آشوب و آشفتگی و قطب بندی فرهنگی کشور و منطقه می‌انجامد.

«ایران» محیط است بر سرزمینی که اقوام گوناگونی را در خود جای داده، اقوامی که خود را ایرانی می‌دانند و بدان مباهات می‌ورزند، لیکن همگی از نژادی یگانه، "آریایی" به عنوان نمونه، نیستند و علاقه‌ای نیز به چنین انتسابی ندارند و به حق تلازمی میان ایران و آریا نمی‌بینند.

"ایران" محاط است در منطقه‌ای با سرزمین‌هایی که مردمان آن از اقوامی گوناگونند؛ غالباً به اصطلاح از نژادهایی غیرآریایی. مردمانی که در هر قسم و هزار و یک قصه و غصه با ما شریکند و همراه، جز در به اصطلاح نژاد آریایی.

به هر رو، بی‌گفتگو،  تلاش و تکاپو‌های فرهنگی می‌بایست در راستای پیوندهای سترگ و ناگسستنی میان مردمان حوزه‌ی تمدن و فرهنگ ایران اسلامی و مقدم بر آن، در مقیاسی ژرف‌تر و گسترده‌تر، همراه ‌با تأکید بر مؤلفه‌‌های اسلامی باشد و از هرگونه توجه و تمایل به محصولات زهرآگین وپنداربافی‌های نژادی آلوده به رنگ و بوی شعوبی و حمییت جاهلی، در حوزه‌ی مناسبات فرهنگی فیمابین ایران اسلامی با هر کشور اسلامی دیگر، پرهیز گردد.

از دیگر سو تکاپو و تعصب برای احراز مالکیت مفاخر و سنت‌های فرهنگی، اعم از رجال، آثار، ایام، اعیاد و غیره، در سجل احوال یونسکو، و هیاهو برای اخذ برچسب سند مالکیت ملی برای هر مفخره‌ای از این دفترخانه، جز نمایش تعصب قومی و ملی و ناهمسازگری فرهنگی، و در پاره‌ای احیان، کاهش جذابیت این مفاخر و سنت‌ها، چه محصولی می‌تواند داشته باشد.

برای مثال، صدور شناسنامه‌ی ایرانی، تاجیکی، افغانی یا ترکی برای حضراتی چون "مولوی" رحمه‌الله، که شهروندان نمونه‌ و محبوب فرهنگ جهان اسلام، بلکه فرهنگ جهانی‌اند، در نهایت چه دست آورد فرهنگی برای هریک از مدعیان دارد؟

یا چه تاثیر مثبتی در حوزه‌ی مناسبات فرهنگی میان کشورهای مدعی می‌گذارد؟

این دست دعاوی برای شیفتگان این حضرات، از اهمیت چندانی برخوردار نیست.

برای کسانی که ادعای دیگری دارند ( و معمولاً با نام این حضرات آشنایند تا راه و روش و اندیشه‌ی ایشان) نیز، جز افزایش پافشاری بر ادعای مزعوم، یا همراه با دست، دل کشیدن از این حضرات، اثری نخواهد داشت.

مثالی دیگر، هیاهو برای صدور سند مالکیت" نوروز" از سجل احوال یونسکو است.

هویت ایرانی نوروز، نیازی به اعلام نظر یونسکو ندارد. برای کسانی هم که آفتاب را دلیل آفتاب نمی‌دانند، اعلام نظر یونسکو چه ارزشی دارد؟

این عید باستانی که حتی نام آن، منشاء آن را داد می‌زند، در گستره‌ی پهناور اهالی نوروز، در میان میلیون‌ها مردم کشورهای گوناگون از اقوام مختلف،  گرامی داشته و جشن گرفته می‌شود و ایامی از شادی و سرور را برای ایشان به ارمغان می‌آورد، شناسنامه‌ی نوروز صادره‌ از یونسکو برای اهالی نوروز چه اهمیتی دارد.

به فرض که فردا روزی، نظام اشغال‌گر فلسطین‌ و یا دولت فلسطین، سند مالکیت عید "کریسمس "و عراق یا شام یا حتی عربستان، شناسنامه‌ی روز "عاشورا" را به نام خود از یونسکو کسب نمایند. این اتفاقات فرضی چه ثمری برای پیام بار بر این ایام و یا چه تاثیری برای مسیحیان یا شیعیان و محبین اهل بیت(ع) می‌تواند داشته باشد؟

به ‌هر رو، مفاخر مشترک فرهنگی، اعم از رجال، آثار، ایام و اعیاد ، فی‌حد ذاته، در شمار مهم‌ترین و بهترین فرصت‌ها برای مناسبات میان ملت‌ها و کشورها و هم‌گرایی فرهنگی منطقه‌ای و جهانی است. این فرصت‌ها، با سیاست‌های نادرست و تمامیت ‌خواهی و زیاده ‌طلبی در حوزه‌ی دعاوی فرهنگی، می تواند به تهدید بدل آید.  چنین مباد.