بازخوانی صلح امام حسن(ع)
بازخوانی صلح امام حسن(ع)
گروه سیره معصومین (ع) پژوهشکده تاریخ اسلام، در ادامه سلسله نشستهای بازخوانی سیره معصومین (ع) در تاریخ 7 دی ماه 1392 میزبان حجة الاسلام دکتر محسن الویری بود برای ارائه یک سخنرانی با عنوان «گفتمان های صلح، جهاد و جنگ؛ بازخوانی صلح امام حسن (ع)». گزارشی از متن سخنرانی ایشان به مخاطبان ارجمند پیشینه تقدیم می گردد.

خداوند را سپاس می گویم که توفیق سخن گفتن درباره امام حسن (ع) را در این محفل علمی به این ناچیز ارزانی داشت. بعد از صلح امام حسن (ع) با معاویه واکنش هایی نسبت به این صلح در بین مسلمانان پدید آمد که بخش مهمی از این واکنش ها معطوف به گروهی از شیعیان است، یعنی ضمن اینکه این پدیده در بخش های مختلف پیامدهای خاص خودش را داشت، بخشی از این پیامد را در فضای درون شیعی باید پی گرفت و پژوهشگران بیش و کم به این موضوع اعتنا کردند، اهتمام ورزیدند و مطالعاتی در مجموع سودمند در این زمینه پدید آمده است. بخشی از واکنش هایی که گزارش شده، واکنش منفی شیعیان نسبت به این پدیده است که عده ای به جدّ و به قهر با امام حسن (ع) از موضع امام انتقاد کردند و این صلح را بر نتافتند. البته برخی پژوهشگران معاصر در درستی این گزارش ها تردید کرده اند که آیا واقعاً شیعیانی بودند که در برابر امام به انتقاد از امام پرداختند یا نه؟ بررسی درستی و نادرستی این گزارش ها تأثیر تعیین کننده ای در بحث ما ندارد، ما وارد این بحث نمی شویم که آیا واقعا عده ای از شیعیان به مخالفت پرداختند یا نه. حتی اگر بنا را بر این بگذاریم که برخی از شیعیان، مخالف این صلح بودند و یا بنا را بر این بگذاریم که این گزارش ها جعلی و نادرست است و هیچ کس به مخالفت با امام نپرداخت و همه در برابر امام سر تسلیم و تبعیت فرود آوردند، با فرض جعلی بودن این گزارش ها نیز، ما با توجه به فضای صدور این گزارش ها و جعل آن ها که عمده اسنادش به قرن های سوم و چهارم بر می گردد، ذهنیت عمومی شیعیان را می توانیم معیار قرار دهیم. بنابراین چه این گزاره ها درست باشد چه نادرست، اگر درست باشد واقعیت چنین بوده و اگر درست نباشد ذهنیت شیعیان این بوده که می توان با موضع امام مخالفت کرد و گزاره ای را در این فضا جعل کردند و دیگران هم تا کنون واکنش منفی به این موضوع نشان نداده اند و این گزارش ها در متون تاریخی ما همچنان باقی مانده است. بنابراین تأکید می کنم من وارد درستی و نادرستی این گزاره ها نمی شوم، در هر دو حالت می توانم بحثم را مطرح کنم و در واقع اصلی ترین نکته ای که می خواهم به آن بپردازم این است که با محور قرار دادن گفتگوهایی که بین مخالفان شیعی صلح امام حسن (ع) و امام صورت گرفت، یا مخالفت هایی که منابع تاریخی آن را گزارش کرده اند، صرف نظر از درستی یا نادرستی آن با محور قرار دادن این گفتگوها و با کوشش برای فهم گفتمان حاکم بر این گفتگوها آیا می شود تقریر تازه ای از صلح امام حسن (ع) ارائه کرد. دقیقتر بگویم آیا می شود تقریر تازه ای در دفاع از صلح امام حسن(ع) مطرح کرد یا نه؟ پاسخ بنده به این پرسش مثبت خواهد بود. بنابراین محور اصلی عرایضم حول این می چرخد که با معیار قرار دادن این گفتگوها که بین مخالفان صلح و امام در گرفت، و کوشش برای فهم گفتمان حاکم بر این گفتگوها، با چه تقریر جدیدی می توانیم از صلح امام حسن (ع) دفاع کنیم و چطور می توانیم آن را موجه نشان دهیم؟
در اینجا وقتی کلمه گفتمان را به کار می برم، وارد باریک بینی هایی معطوف به این اصطلاح که اکنون در فرهنگ ما وجود دارد نمی شوم، مراد من از گفتمان این است که گفتمان را به مثابه یک نظام منسجم بینشی تعریف می کنم که این نظام منسجم بینشی دارای یک نقطه کانونی است و در قالب نمادهای لفظی و غیر لفظی مطرح می شود که طبعاً ما در بحثمان با نمادهای لفظی یعنی واژگان سر و کار داریم و بر ذهن و رفتار یک فرد، یک گروه، یک جامعه، یا حتی یک برش تاریخی و یک مقطع تاریخی اثر می گذارد. گفتمان به این معنا دو ویژگی عمده دارد: نخست اینکه پدید آورنده گفتمان یا مخاطب گفتمان الزاماً نسبت به این گفتمان خودآگاهی ندارند، اگر از کسی بپرسیم تو در چه گفتمانی حرف میزنی خودش ممکن است نداند، اما میتواند فرد دیگری را تحلیل کند و بگوید این موضع و این سخن در این گفتمان قرار می گیرند. پس نکته نخست اینکه چه پدیدآورندگان یک گفتمان و چه مخاطبان یک گفتمان الزاماً نسبت به آن خود آگاهی ندارند. نکته دوم که به هر حال در سرشت گفتمان نهفته است اینکه گفتمان ها همواره معطوف به غیر، شکل می گیرند، یعنی هر گفتمانی در برابر گفتمانی دیگر پدید می آید، پس برای اینکه یک گفتمان را بشناسیم شناخت آن غیر، آن گفتمانی که آنها را نفی می کند هم مهم است. برای اینکه ما در گفتمان می خواهیم بدانیم که این گفتمان کدام مفاهیم را کنار می زند، کدام مفاهیم را نفی می کند و کدام دسته از مفاهیم را می پذیرد و بر آن تأکید می کند. این نکته نیز در ادامه عرایض حقیر روی بحث بنده اثرگذار است و به این خاطر باید آن را به عنوان یکی از ویژگی های گفتمان، شاخص و برجسته کرد.
تکیه ما روی گفتگوهایی است که بین مخالفان شیعی صلح امام حسن (ع) و امام در گرفته است. ما برای بحثمان یکی از منابع تاریخیای که بیشترین گزارش را در این زمینه دارد انتخاب کردیم و به راحتی می شود حدس زد که این کتاب بحارالأنوار مرحوم مجلسی است که در باب هیجدهم از ابواب مربوط به زندگی امام حسن (ع) در جلد چهل و چهارم چاپهای جدید بحارالأنوار، ایشان نُه روایت را درباره مخالفان شیعی صلح امام ذکر کرده است. این نه روایت در واقع دایره منابع من را در این بحث تشکیل می دهد، قلمرو منابعم را به همین نه روایت محدود کردم که محور بررسی من هستند. اگر ما در این نُه روایت تأمل داشته باشیم، می بینیم که مخالفان صلح امام حسن (ع) در گفتگوهایی که با امام داشتند برای یادکرد اقدام امام (ع) از این تعابیر استفاده کردند. این واژه ها کلید واژه های بحث بنده هستند که گفتمان را از طریق این واژه ها فهم کنم.
در روایت اول تعبیر تحویل خلافت به معاویه به کار رفته است، نقطه کانونی که در این روایت منعکس است، نقطه محوری که در پرتو آن با امام مخالفت کرده اند، این هست که امام خلافت را به معاویه تحویل داد. من وارد فضای خود روایت نمیشوم و به بحث اصلی می پردازم. خلاصه ای که می شود ذکر کرد این است که در روایت اول کسی به نام سدیر با امام باقر (ع) گفتگو می کرد، در این گفتگو نکاتی مطرح شد از جمله اینکه امام باقر (ع) از امام حسن (ع) دفاع استوار و محکمی کردند. بعد از اینکه امام این را بیان کرد، سدیر خطاب به امام باقر (ع) عرضه داشت که خودش میگوید که: «قلت کیف یکون بتلک المنزله»؛ چطور چنین منزلتی می تواند داشته باشد و «قد کان منهم ما کان دفعها الی معاویه»، این امام همان کسی است که خلافت را به معاویه تحویل داد. دفعها الی معاویه واژة محوری این گزارش است. یعنی دفعها؛ ضمیر «ها» به خلافت بر می گردد، کسی که حکومت و خلافت را به معاویه تحویل داد. برایش دشوار است که منزلت بلند امام حسن (ع) را بپذیرد و بر این اساس نگاه انتقادی به امام دارد و می گوید امام به آن منزلتی که تو می گویی نیست. واژه دوم واژه مداهنه است. مداهنه یک واژه عربی است به مفهوم نرمخویی خیلی زیاد، نرمخویی که در واقع به نوعی وادادگی بینجامد. کوتاه آمدنی که به تضییع حق بینجامد. این مداهنه را برای این به کار می برند. در روایت دوم کسی به نام ابوسعید نقل می کند که: «قلت لحسن بن علی بن ابیطالب (ع) یابن رسول الله لم داهنت معاویه و صالحت و قد علمت أن الحق لک دونه و أنّ معاویه ضال و باغ». گفتم: چرا با معاویه مداهنه کردی؛ در حالی که می دانستی حق از آن توست و معاویه فردی گمراه و باغی است. در اینجا واژه محوری مداهنه است. «لم داهنت معاویه».
در همین روایت، کلمه دیگری هم هست: مصالحه. مصالحه و تلفظ درستش به زبان عربی که مصالَحَه؛ که ما در زبان فارسی مصالِحه تلفظ می کنیم نکته ای است که در روایت دوم ابوسعید، امام را با این سؤال مورد پرسش قرار می دهد که چرا مصالحه کردی. در روایت سوم نیز واژه مصالحه به کار رفته است. باز راوی همین ابوسعید است. می گوید: «لما صالح حسن بن علی بن ابیطالب معاویة بن أبیسفیان دخل علیه الناس و لامته بعضهم علی ذلک». وقتی امام حسن (ع) با معاویه صلح کرد باز واژه صالح را به کار برد. عده ای از مردم بر او وارد شدند، برخی از اینها امام را ملامت و نکوهش کردند بر این اقدامی که انجام داده است. پس واژه مصالحه هم در روایت دوم و هم در روایت سوم آمده است.
سومین واژه ای که در این گفتگوها مورد اشاره قرار گرفته، واژه بیعت است. در ادامه روایت سوم آمده است که: «فلامته بعضهم علی بیعته». وقتی که امام مصالحه کرد، عده ای از مردم بر او وارد شدند و او را ملامت کردند و به خاطر بیعتی که امام با معاویه کرده بود، امام را مورد مؤاخذه قرار دادند. مرحوم مجلسی ذیل روایت نهم چند روایت دیگر را افزوده است که در آنجا باز واژه بیعت باز هم به کار رفته است. ذیل روایت نهم از کسی به نام ابیالکنود عبدالرحمان بن ابی نقل شده که: «لما بایع الحسن معاویه اقبلت الشیعته تتلاق باظهار الأسف و الحسرة علی ترک القتال و خرجوا الیه بعد سنتین من یوم بایع معاویه». دو بار در این قسمت واژه مبایعه به کار رفته است که وقتی امام با معاویه بیعت کرد، مردم آمدند و اظهار تأسف و حسرت می کردند و ذیلش آمده که: «و خرجوا الیه بعد سنتین من یوم بایع معاویه». گزارشی را از سلیمان بن صرد خزاعی نقل می کند، می گوید دو سال بعد از بیعت نیز آمدند. پس سومین واژهای که در این اظهار نظر مخالفان به کار رفته است واژه بیعت است.
واژه دیگر واژه خلع و تقلید است. خلع همان طور که ما در فارسی هم به کار می بریم به معنای خلع کردن فرد از منصب است و تقلید یعنی قلاده ای را بر گردن کسی انداختن. چیزی را به کسی تحویل دادن. در روایت هفتم این واژه به کار رفته است. «جاء رجل من اصحاب الحسن (ع) یقال له سفیان بن لیلی»؛ آنهایی که روی ادبیات این دوره کار کردند، سفیان بن لیلی را می شناسند، او نزد امام (ع) آمد: «قال امت الی أمر الأمه». این همان کسی است که نسبت به امام تعبیر السلام علی مذل المؤمنین را به کار برد. و هنگام سلام گفت: درود بر خوارکننده مومنان. امام برخورد بسیار محترمانه ای با او کردند، اجحاف نکردند و پذیرفتند که حرف خودش را بزند. با آرامش او را نشاندند و گفتند که: حالا باز هم بگو چه می گویی؟ تکرار کرد و امام با زیبایی تمام آن را توجیه کردند و پاسخ دادند و تندی نکردند که چرا علیه من که امام تو هستم چنین موضع تندی می گیری. در سخن او این بود که امام گفت برای چه این حرف را می زنی؟ گفت: «امتَّ علی أمر الأمه». بر مسند خلافت تکیه زدی و «خلعته من عنقک»؛ اما این خلافت را از گردن خویش گشودی و «قلته هذه الطاغیه» و این را بر گردن این طغیانگر معاویه که «یحکم بغیر ما أنزل الله» که به غیر آنچه که خداوند نازل کرده است حکم می کند. خلافت را بر گردن او انداختی. دو واژه خلع و تقلید دو واژه محوری است، اما دو واژه دیگری که در این الفاظ به کار رفته، یکی واژه ترک القتال است، ترک کردن قتال که ذیل همان روایت نهم، این کلمه آمده است. ابی الکنود عبدالرحمان بی ابی ذکر میکند که: «لما بایع الحسن معاویه» موقعی که امام (ع) با معاویه بیعت کرد، «اقبلت الشیعه» شیعیان به او روی آوردند، «تتلاقا باظهار التأسف و الحسره». این ملاقات ها با اظهار تأسف و حسرت همراه بود بر ترک قتال، «باظهار الأسف و الحسرة علی ترک القتال». روی ترک مقاتله و ترک جنگ اظهار تأسف می کردند. در روایت آخری که باز ذیل روایت نهم مرحوم علامه مجلسی رحمة الله علیه ذکر کرده است، عده ای با امام صحبت می کنند، توجیهی دارند مبنی بر اینکه معاویه به عهد خویش عمل نکرده است و شما هم نقض عهد کنید و این پیمان عملاً پیمان نیست و معاویه آن را زیر پا گذاشته، شما هم حرکت جدیدی انجام دهید «و إذا شئت فاعد حرب خدعه». پیشنهاد آنها به امام تکرار جنگ بود: «فاعد الحرب خدعه». بیا با روش خدعه و نیرنگ جنگ را شروع کنیم، به خاطر اینکه معاویه عملا پیمان را نقض کرده است. پیشنهاد عملیاتی هم دادند که ما حاکم معاویه در کوفه را اسیر می کنیم، اموال کوفه را می گیریم و از آنجا یک حرکت به تعبیر امروزی استقلال خواهانه را شروع می کنیم. مجموع الفاظی که در اینجا به کار رفته بود، یکی واژه تحویل خلافت به معاویه بود و دیگری مداهنه، سومی مصالحه و بعدی مبایعه یا بیعت، بعدی خلع و تقلید، بعدی ترک القتال و سرانجام ترک الحرب و أعد الحرب.
این واژه های گوناگون حکایت از یک نقطه کانونی می کنند که آن گفتمان را اینطور تشخیص می دهیم. واژه ها برای ما موضوعیت دارد. نکته قابل توجه این است که امام (ع) هم به این تردیدها پاسخ دادند، مهم است که ببینیم امام از کدام واژهها بهره گرفته اند. در واقع اگر مخالفان امام را در یک فضای گفتمانی خاص در نظر بگیریم، قطعاً امام (ع) نقطه مقابل آن می شود. مهم است که بدانیم امام نیز از کدام الفاظ استفاده کرده اند. تعابیری که امام به کار بردهاند، اولیاش همان مصالحه است. در روایت دوم امام (ع) می گوید یا اباسعید؛ «علة مصالحتی لمعاویه علت مصالحه رسول الله لبنیضمره و بنیعشره و اهل مکه حین انصرف من الحدیبیه». امام کلمه مصالحه را به کار میبرد. علت مصالحه من با معاویه همان علت مصالحه پیامبر با بنیضمره و بنیعشره و بهخصوص شاخصترین صلح و مصالحه پیامبر با مشرکان مکه هنگام انصراف از حدیبیه است. دومین واژه در سخنان امام، واژه مهادنه است نه واژه مداهنه. مهادنه اصطلاحی است که بعدها در فقه نیز جایگاه پیدا کرده است. به نظر می رسد این سخن امام (ع) به آن معنای فقهی خودش به کار نرفته، بعدا فقها این را به عنوان یک اصطلاح به کار برده اند. قرارداد برای ترک جنگ را در اصطلاح فقهی می گویند: مهادنه و این قرارداد باید زیر یک سال باشد، بیش از یک سال نیست. امام تعیین می کند که میزان زمان زیر یک سال باشد و بلاعوض هم هست، یعنی بدون اینکه چیزی تحویل بگیرند، به تعبیر امروزی قرارداد یک طرفه است، میگویند ما تا یک سال یا حداکثر تا یک سال و شش ماه جنگ نمی کنیم، به چنین چیزی می گویند مداهنه. این اصطلاح فقهی در زمان امام (ع) هنوز به اصطلاح تبدیل نشده بود، و بعدها در کتب فقهی این اصطلاح تدوین شد. امام در روایت دوم در ادامه صحبت خودشان با اباسعید می گویند: «یا باسعید الی کنت اماما من قبل الله تعالی ذکرُه»؛ اگر من از جانب خداوند که ذکر او متعالی باد، امام هستم «لم یجز أن یصفح رأیی فی ما عطیته» اگر چنین باشد اندیشه و باور و تصمیم من، نباید متهم به بی خردانه بودن بشود. «ان یصفّح رأیی فی ما عطیته من مهادنه أو محاربه». من چه تصمیم مهادنه بگیرم و چه تصمیم به محاربه بگیرم، نباید اینگونه با من برخورد شود. امام در دفاع از کار خودشان میگویند: من چه محاربه کنم، چه مهادنه داشته باشم، نباید با من اینگونه برخورد شود. ما با روش های امام برای اقناع کاری نداریم، موضوع بحث من الفاظ است. در همین روایت، واژه محاربه هم هست. سومین واژه ای که از سوی امام به کار رفته، واژه محاربه است: «فی ما اعطیته من مهادنه أو محاربه». اما در روایت هشتم امام صریحاً کلمه محاربه را به کار برده اند. در روایت هشتم چنین آمده است که: «قال حسن بن علی کانت جماجم العرب بیدی». جماجم جمع جمجمه است، جمجمة اعراب یعنی بزرگان و اشراف عرب. اینها در اختیار من بودند. «یسالمون من سالمتُ و یحاربون من حاربت و ترکتها اتّقاء وجه الله». در اینجا امام واژه محاربه را به عنوان یک واژه دیگر به کار گرفته اند.
واژه دیگر در سخن امام (ع) واژه مقاتله است. در روایت پنجم آمده است امام فرمودند: «اما والله ما ثنانا عن قتال اهل الشام ذله و لا قله». قسم به خداوند که ما را از جنگ با شامیان خواری ما و کمی ما باز نداشت. نه خار بودیم که تن به این صلح بدهیم و نه ترس و نگرانی از کمی عدد داشتیم: «و لکن کنا نقاتلهم بالسلامة و الصبر فشیب السلامة بالعدوة و الصبر بالجزع». ولی ما با سلامت و صبر با شامیان می جنگیدیم. این سخن امام تحلیل روانشناختی اصحاب خود امام است از زبان خود امام. امام میگوید: ما وقتی که می جنگیدیم جو حاکم بر سپاهیان ما جو سلامت بود، اعضای سپاه ما با هم رابطه مسالمت آمیز داشتند، رابطه سِلم داشتند و اهل شکیبایی ورزیدن بودند، «اما شیب السلامه بالعداوه» این سلامت پیشین به عداوت بین یاران تبدیل شده، دیگر رابطه بین آنها رابطه دوستانه نیست و چند دستگی درون سپاه از یک سو و شیب الصبر بالجزع؛ این شکیبا پیشگی نیز به جزع و فزع و شتابزدگی و بیصبرانه منتظر نتیجه بودن تبدیل شده است، که شاهد مثال ما همان کلمه قتال است.
واژه مسالَمه دیگر واژهای است که در سخن امام (ع) به کار رفته است. در روایت هشتم آمده است: «قال الحسن بن علی کانت جماجم العرب بیدی یسالمون من سالمت و یحاربون من حاربت». من با هرکس بخواهم مسالمتآمیز برخورد کنم، آنها با من همراهی می کردند، اما ذیل روایت نهم به صورت خیلی صریح تر آمده است. می فرماید که: شما با من بیعت کردید «قد بایعتمونی علی أن تسالمونی من سالمت». بیعت شما با من این بود، با من که بیعت کردید قرار بود که من با هر کس روش مسالمت آمیز داشتم از من تبعیت کنید. «فقد رایت أن اسالمه» و اکنون رایم بر این قرار گرفته که با معاویه مسالمت کنم «و رایت أنما حقن الدماء خیر من ما سفکها و لم ارد بذلک». در اینجا امام واژه مسالمت را هم به کار بردهاند. امام (ع) از واژه بیعت هم استفاده کردهاند که در جایی در نقد معاویه می گویند که: «ولو وجدت أنا اعوانا ما بایعتک یا معاویه». اگر من اعوان و انصار داشتم، اگر از ناحیه سپاه خودم اطمینان داشتم، با تو بیعت نمی کردم. بنابراین الفاظی که در سخنان امام حسن (ع) هست: واژه مصالحه، مهادنه، محاربه یا در واقع ترک محاربه، مقاتله و ترک مقاتله، مسالمه و مبایعه است.
اگر بخواهیم بین این واژگان مقایسه ای ساده انجام دهیم، می بینیم که واژه مصالحه، ترک قتال و ترک حرب یا محاربه هم در سخنان امام هست و هم در سخنان مخالفان امام. هر دو گروه از این سه اصطلاح استفاده کرده اند. واژه مداهنه فقط در سخنان مخالفان امام بود و واژه مهادنه و مسالمه فقط در کلمات امام بود و مخالفان امام به کار نبرده بودند. آن چند واژه تحویل خلافت به معاویه، یعنی بیعت و تحویل خلافت و خلع و تقلید را ما از دایره بحث کنار گذاشتیم.
جهاد و صلح: دو گفتمان متضاد در اندیشه منتقدان امام
ما با این واژهها سر و کار داریم: مصالحه، ترک قتال، ترک حرب و مهادنه و مسالمه و مداهنه. اینها الفاظ محوری هستند که یا در سخنان امام و مخالفانشان هر دو یا فقط در سخنان امام (ع) و یا در سخنان مخالفان به کار رفته است. اینها اصلی ترین واژگانی هستند که در قالب آنها امام (ع) نقد شده است. اگر این واژهها را کنار هم بگذاریم و بخواهیم کشف کنیم که این واژهها در چه گفتمانی به کار رفتهاند و ذهنیت افرادی که آنها را به کار بردهاند و امام هم به آنها پاسخ داده اند، از این پدیده حرکت امام (ع) چه بوده است، چه فضای ذهنی داشتند، می توانیم به این نتیجه برسیم که این گفتمان، گفتمان صلح و جنگ است. اینها دو تا مقوله در ذهنشان هست یکی صلح و دیگری جنگ. پیش تر عرض کردم، گفتمان ها همدیگر را نفی می کنند، هر گفتمانی معطوف به یک غیر شکل می گیرد. گفتمان غیر برای صلح، جنگ است و گفتمان غیر برای جنگ، صلح. این دو در مقابل هم هستند. یک عبارت ساده تر این هست که در ذهن کسانی که دارند این اشکال را مطرح می کنند و امام هم دارند به این اشکال جواب می دهند این هست که انسان یا باید بجنگد و اگر نجنگد باید صلح کند. نقطه سومی وجود ندارد. یکی از آنها خود به خود ارزشمند است. آنی که ارزش دارد می شود جنگ و آنی که ارزش ندارد و ضد ارزشهاست می شود صلح. چون امام با ترک جنگ و تن دادن به صلح، یک ارزش را زیر پا گذاشتند نقد می شوند و الا دلیلی برای نقد وجود نداشت. پیش فرض این ها در این بحث این هست که ما مقوله ارزشمندی به نام جنگ داریم، جنگ با کسی که طاغیه است، جنگ با کسی که ظلم می کند ارزش دینی است و هر کس به این ارزش دینی عمل نکند، کاری خلاف ارزش های دینی انجام داده و شایسته مذمت است.
این نگاه درباره صلح و جنگ در حقیقت همان ذهنیتی است که ما امروزه هم از مفهوم صلح و جنگ داریم. اگر در منابعی که مربوط به مفهوم صلح هستند دقت کرده باشید یا حتی در مورد مفهوم جنگ؛ میبینید صلح یعنی نه جنگ و هرجا که جنگ نباشد صلح است. در واقع در هم تنیدگی این دو مفهوم با همدیگر، صلح و جنگ به گونه ای است که در تعریف صلح می گویند دیپلماسی ادامه جنگ، یعنی جنگ در قالب دیگری که لباس دیپلماسی بر تن می کند اگر ادامه پیداکند می شود جنگ، یا اصطلاح صلح مسلح گاهی به کار می رود یعنی در دل صلح از الفاظی که به جنگ مربوط است، استفاده می شود. این نشان می دهد که تا چه اندازه هم در ذهنیت امروز ما و هم در منابع علمی مربوط به این موضوع، صلح و جنگ در هم تنیده هستند. دو گفتمان کاملا مقابل هم که اگر این باشد آن نیست و اگر آن باشد این نیست و اینها در واقع نوعی در هم تنیدگی دارند، که گاهی حتی اگر صلح بخواهد ادامه پیدا کند، از ابزارهای مقابلش استفاده می کند برای ادامه حیات که اسمش می شود صلح مسلح، آن سو هم جنگ می خواهد نباشد، در قالب دیپلماسی، در قالب صلح، در یک لباس دیگری خودش را حفظ می کند و ادامه پیدا می کند.
طبیعتا پس در این نگاه این دو گفتمان با هم سر سازگاری نخواهند داشت، اگر یکی از اینها دینی شد دیگری قطعا غیر دینی می شود و اگر یکی ارزش شد، دیگری قطعاً می شود ضد ارزش و چون جنگ با معاویه ارزش تلقی شده است، هر حرکتی غیر از آن می شود ضد ارزش.
جهاد: گفتمان غایب میان جنگ و صلح
در یک بیان بسیار ساده تحلیل گفتمانی آنچه بین مخالفان شیعی امام (ع) و امام در گرفته است، ما را به این سمت و سو می برد که در ذهن اینها دو گفتمان صلح و جنگ وجود دارد و چون گفتمان جنگ گفتمان دینی است، هر حرکتی خلاف آن می شود غیر دینی. چون گفتمان جنگ ارزشی است هر گفتمانی غیر آن می شود ضد ارزشی. چون تفسیر دیگری از حرکت امام حسن (ع) نمی شود عرضه کرد، در این فضای گفتمان این تحلیل صورت گرفته و به این خاطر به این مخالفت انجامیده است. اما به شکل دیگری هم می توان به این اقدام نگاه کرد، گفتمان دیگری هم می تواند در اینجا وجود داشته باشد که در این گفتگوها ما شاهد حضور گفتمان صلح و گفتمان جنگ هستیم، اما گفتمان سومی به نام جهاد در این مجموعه غایب است.
اما می توان از منظر دیگری هم به این بحث نگریست، گفتمان دیگری می توانست در اینجا مطرح شود که اگر این گفتمان مطرح می شد دیگر شاید مجالی برای این اختلاف ها نبود و آن مقوله ای است به نام گفتمان جهاد. جهاد یک مفهوم عمیقاً دینی است که جایگاه بلندی در احکام دینی دارد، یک حکم دینی است که به صراحت در قرآن و در سخنان پیامبر (ص)، امیرالمؤمنین و دیگر معصومین (ع) آمده است، ارزشی تلقی می شود و اگر از این منظر به این موضوع نگریسته شود، کلاً زاویه دید متفاوت می شود. جهاد یک مفهوم منحصر به اقدام نظامی نیست. یک مفهوم اعم است. حتی در کتاب های فقهی هم که بابی برای این کار به عنوان جهاد گشوده است، گرچه عمده بحث ها حول و حوش وجه نظامی جهاد است، اما اگر فارغ از فقه و با تکیه بر قرآن و سنت، حساب کنیم اعم بودن این واژه را به خوبی درک می کنیم.
جهاد با فتح ج به معنی زمین سخت است جِهاد باید تلفظ کرد. جهاد منحصر به مقاتله، منحصر به حرکت نظامی و استفاده از شمشیر نیست، سخت کوشی است با انگیزه دینی. اگر بخواهیم یک نگاه خیلی کوتاه و مقایسه ای بین جهاد و جنگ داشته باشیم، به راحتی می توانیم بگوییم خاستگاه جنگ تضاد منافع و به تبع آن خاستگاه صلح تأمین منافع است اما خاستگاه جهاد تکلیف دینی است، اگر کسی به یک تکلیف دینی به عنوان نوعی جلب منفعت نگاه کرد، کسی که کار دینی انجام داد و خدا به او پاداش می دهد، اگر اینگونه نگاه کنیم باید بگوییم خاستگاه جنگ تضاد با هر نوع منافعی است؛ اگر هر منافع مادی و غیر مادی در تعارض هم قرار گیرند، می تواند موجب جنگ شود اما خاستگاه جهاد تنها منفعت دینی است، دیگر منافع در جهاد جایگاه ندارند. جنگ می تواند فی سبیل الله باشد، می تواند فی سبیل الله نباشد؛ اما جهاد به مفهوم دینی آن نمی تواند فی سبیل الله نباشد، چون هدف جهاد، قصد قربت و به خاطر خدا بودن است، وقتی از این دریچه به جهاد پرداخته شود، همواره ارزش های خداپسندانه آن را احاطه کرده، اما جنگ الزاماً اینگونه نیست. مرز جنگ صلح است و مرز صلح جنگ، اما جهاد اصلا مرز ندارد. به عبارت دیگر اگر جنگ با صلح به پایان برسد، جهاد نقطه پایان ندارد. اینطور نیست که در حالت صلح جهاد وجود نداشته باشد. به عبارت بهتر جهاد اصلاً تعطیل بردار نیست. حکم خدا را مگر می شود تعطیل کرد. همان گونه که نماز، روزه، زکات و دیگر احکام شرعی به مثابه خود حکم که نگاه کنیم تعطیل بردار نیستند؛ جهاد هم به مثابه حکم دینی اصلا معنی ندارد که یک دوره منتفی شود. شکل نماز می تواند فرق کند، در یک جاهایی آدم سریع و کند بخواند، شکسته بخواند، تمام بخواند، اما اصل نماز تعطیل نمی شود. جهاد هم می تواند شکل های مختلف داشته باشد اما تعطیل بردار نیست. اما در مورد جنگ این گونه نیست بلکه جنگ می تواند تعطیل شود.
راز اینکه ما هم در متون دینی مان داریم، مثلاً با مروری بر اندیشه های حضرت امام رحمة الله علیه، می بینیم امام بارها و بارها بر این موضوع پای می فشردند که ما اهل جنگ نیستیم. ما به دنبال جنگ نیستیم اما با متجاوز برخورد می کنیم. اما قابل تصور است که امام بگویند ما اهل جهاد نیستیم یا مثلاً جهاد را بر نمی تابیم، اما در مورد جنگ به صراحت این را می گفتند. در ملاقاتی که حضرت امام با فرهنگیان داشتند، پلاکاردی نوشته بودند که اگر شما اجازه بدهید ما قلم ها را تبدیل به سلاح خواهیم کرد و به میدان نبرد می رویم، امام واکنش نشان دادند و در صحبتشان گفتند که ما به دنبال این هستیم که سلاح ها تبدیل به قلم بشود، امام صریحا گفتند که جنگ گریز هستند و ما به دنبال جنگ نیستیم. این مضمون در صحبت های رهبری معظم انقلاب هم هست. ولی این حرف اصلاً در مورد جهاد صدق نمی کند که کسی بگوید ما به دنبال جهاد نیستیم. شاید در واقع این توضیح نشان بدهد که تفاوت جنگ و جهاد در کجاست. این سه حوزه را اگر در نظر بگیریم صلح، جنگ و جهاد. جهاد یک گفتمان عام است که فراتر از دو گفتمان دیگر صلح و جنگ قرار می گیرد. دو گفتمان صلح و جنگ که مغایر هم بودند، زیر چتر گفتمان جهاد قرار می گیرند.
جهاد شکل ها و گونه های مختلف دارد، یک شکل آن شکل نظامی است، اما شکل های دیگری هم می شود برایش در نظر گرفت. شکل فرهنگی دارد، در شکل فرهنگی سلاحی در کار نیست. شمشیر در کار نیست، در خاک و خون فرو افتادن و غلطیدنی در کار نیست. اما جهاد می تواند باشد.
با توجه به این نکات، چنین به نظر می رسد که کسانی که با امام (ع) مخالفت می کردند در آنجا یک نوع همسان پنداری بین گفتمان جهاد و گفتمان جنگ داشتند و چون این دو را با همدیگر یکسان انگاشته اند، خیال کرده اند که جهاد تعطیل شده است. به این خاطر به مخالفت با امام پرداختند. و حال آنکه با صلح جنگ تعطیل می شود اما جهاد تعطیل بردار نیست که با صلح بخواهد تعطیل شود. جهاد در قالب صلح می تواند استمرار پیدا کند، آنی که حکم خداست و نباید تعطیل شود جهاد است نه جنگ. این تنزل دادن جایگاه جهاد از آن فضای گفتمانی است که بالاتر از جنگ و صلح قرار می گیرد و یکسان پنداری آن با جنگ. خیال کردند که در واقع همان طور که صلح و جنگ دو گفتمان غیر هستند، با یکسان انگاشتن جهاد و جنگ تلقی شد که صلح و جهاد هم مقابل هم هستند. و تعطیل جنگ که در نگاه آنها یک امر ارزشی بود، در واقع زیر سؤال بردن و نفی یک امر ارزشی بود.
در ویژگی های گفتمان عرض کردم که الزاماً صاحبان یک گفتمان چه پدید آورنده و چه مخاطب از این گفتمان آگاهی ندارد. هیج جا سخن از جهاد به میان نیامده است. امام هم که آن را پاسخ دادند، در مقام پاسخ آنها از جهاد نامی نبرده اند ولی اگر ما فرهنگ جهاد را در نظر بگیریم، که فرهنگ جهاد بخصوص در ساحت متون دینی و نه در متون فقهی، به معنای مطلق سختکوشی در راه خداوند است، آن است که ارزش دینی است. از آن پایین تر که بیاییم هر چیزی، نه صلح ارزش ذاتی دارد و نه جنگ. درست است که روح اسلام روح دعوت به محبت و مودت و آرامش است، این را هم به این معنا ارزش ذاتی می شود برای صلح در نظر گرفت، اما جایی که پای جنگ به میان بیاید، این گونه نیست که جنگ ذاتاً ارزش دینی داشته باشد. به هیچ وجه این طور نیست، برعکس جهت گیری کلی دین به سمت دعوت به آرامش و مودت و محبت است، اما گاهی شرایطی اقتضا می کند که جهاد که به حکم دینی تعطیل ناپذیر است، در قالب جنگ تجلی پیدا کند.
جنگ تنها شکل تجلی جهاد نیست
به تعبیر من شاید این لغزش اندیشه ای را گاهی می بینیم که عده ای به خاطر روح کلی اسلام که دعوت به محبت، مودت، صمیمیت و اخوت بین مؤمنان و آحاد مردم، اعم از مسلمانان و غیر مسلمان است، به این خاطر همه آیات مربوط به جنگ و جهاد را می خواهند توجیه دیگری کنند یا همه غزوات پیامبر (ص) را به عنوان غزوات دفاعی مطرح می کنند، این اعتقاد را بنده ندارم. جهاد حکم دینی است. یکی از شکل های جهاد شکل نظامی آن است که آن هم حکم دین است و آن را هم به عنوان وظیفه دینی نباید از آن گریزان بود. عرض من این است که جنگ تنها شکل تجلی جهاد نیست. جهاد شکل های تجلی دیگری هم می تواند داشته باشد. ولی اگر جنگ و جهاد را یکسان تلقی کنیم، اگر کسی از جنگ دست کشید، یعنی اینکه از جهاد دست کشیده است. آنچه شایسته مذمت است این است که کسی از جهاد دست بکشد. در واقع خلط دو گفتمان جنگ و جهاد، در الفاظ مخالفان امام، همان طور که جنگ و صلح دو گفتمان غیر هستند، جهاد و صلح هم دو گفتمان جدا تلقی شدند و چون امام از جنگ دست کشیدند و به صلح روی آوردند، در اندیشه شان این بود که امام یک کار ارزشی را ترک کردند، اما جهاد اعم از جنگ و صلح است. حتی در سخنان امیرالمومنین (ع)، گاهی از فضیلت جنگ سخن گفته اند، و در جای دیگری مثل عهدنامه مالک اشتر در فضیلت صلح سخن گفته اند و در معیارهای کسانی که برای مالک بر می شمرند، افراد صلح طلب را نام می برند: رضایت خداوند در صلحی است که دشمن تو را به آن فرا می خواند، وقتی صلح باشد، سربازان در امنیت و آرامش به سر می برند. و باید توجه داشت امیرالمومنین (ع) متناقض حرف نمی زند، بنابراین نتیجه می گیریم که گفتمان جهاد اعم از جنگ یا صلح است.
امام حسن (ع) حرکتی ارزشی انجام دادند، آنچه نباید متوقف شود جهاد است، جهاد به معنای تلاش در راه تحقق احکام خداوند است. جنگ تنها شکل منحصر جهاد نیست، مؤمن میتواند جنگ را ترک کند، منحصر دانستن جهاد به جنگ موجب این انتقادات از سوی مخالفان به امام شد. امام در مقام سخن، مشابهتی که میان صلح خود با پیامبر (ص) ذکر کردند، که ما از تمام غزوات پیامبر به عنوان جهاد نام می بریم، با وجودی که می دانیم در این غزوات، صلح نیز منعقد شده است و در یکی دو جا تصریح می کنند که امام سه بار کلمه وجه الحکمة را به کار می برند، این سرنخی است که صلح می تواند وجهه ای از جهاد باشد، امام معصوم نمی تواند جهاد را ترک کند، اما در ترک جنگ مختار است. می فرماید که: روا نیست با کسی که امام معصوم از جانب خداوند است، چنین برخوردی شود و رای او نابخردانه تلقی شود، هرچند وجه الحکمه از چشمان مردم پوشیده باشد. در لباس اندیشه دیگری فرو رفته باشد. سپس درباره ماجرای موسی و خضر مثال می زنند که حضرت موسی از اقدامات خضر ناخشنود بود، چون وجه الحکمه از چشم او پنهان بود، همانطور که شما بر من خشم گرفتید و وجه الحکمه را نمیدانستید.
بحث هایی که ارائه می شود طبیعتاً ناظر به مسائل روز است، هرچند الزاماً در آن داوری سیاسی نیست. اگر نخواهیم تاریخ را برای تاریخ بخوانیم، نفس گفتگویی که بین مسئولان کشور با دشمنان انجام می شود، الزاماً علیه ارزش ها نیست. همان ذهنیت مخالفان امام در یکی دانستن گفتمان جهاد و جنگ، امروز در میان برخی وجود دارد. آنگونه نیست که هر کس از صلح سخن گفت، حتماً ارزشی را زیر پا گذاشته است. همین گفتمان در صلح حدیبیه نیز وجود دارد، که گویی تن دادن به صلح به معنای کوتاه آمدن در برابر ارزش هاست. پس صلح امامان دیگر را چگونه می توان توجیه کرد؟ در ماجرای حرّه و جنایات سپاهیان یزید، امام سجاد (ع) در مدینه حضور داشتند، اما موضعی نگرفتند. یا امام رضا (ع) ولایتعهدی مأمون را پذیرفتند. آیا می توان تصور کرد که ائمه اطهار (ع) جهاد را ترک کردند؟ اما میبینیم، بیشتر ائمه (ع) جنگ را ترک کردند، اما ترک جهاد قابل تصور نیست.
در پایان انتقادی که میتوان به مرحوم مجلسی وارد کرد این است که عنوانی که وی در باب هیجدهم گذاشته این است: «علت اینکه امام حسن (ع) با معاویه صلح کرد و با وی جهاد نکرد». در حالی که لفظ جهاد نه در سخنان امام حسن (ع) و نه در سخنان مخالفان امام به چشم نمیخورد. آیا میشود برای امام معصوم ترک جهاد را تصور کرد؟
: ماخذ
وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ